پارت چهل و نهم :
ساعتی بعد، با وجود تمام دلنگرانی و غمی که داشت، وقتی از بهداری بیرون آمد، با دیدن آنهمه شور زندگی و صفای روستا، سر شوق آمد.
قدمزنان سمت خانههای روستا به راه افتاد. پسرها زیر سایهی درخت تنومندی فوتبال بازی میکردند و دخترها با لباسهای زیبای محلی، کنار جوی آب، آببازی و شیطنت میکردند. بوی نان تازه به مشام میرسید و صدای آواز خروس بلند بود. همانطور که به اطراف نگاه میکرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
محیا
1اگه گذاشتن یه لقمه نون خوش از گلوی مهوا پایین بره 😑
۲ سال پیشZarnaz
1وایییییی پیداشوننن کردنننن😯😯
۲ سال پیشپرنیا
1آرش چی گفت میفمیم یا ن؟
۲ سال پیشپرنیا
1اوه اوه پیداشون کردن 😳😳
۲ سال پیشساناز
2عالی عالی 👍 👍 👍
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم😘♥
۲ سال پیشزهرا
3باهرپارت که میخونیم یه ماجرای جدیدی پیش میاد والبته داره جنایی میشه امیدوارم تهش بلایی سرکسی نیادممنون نگارجان
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظراتت زهراجون🥰😘♥
۲ سال پیشFtm
1کنجکاوم بدونم آرش راجب حامی چی میخاست به مهوا بگه که گف دوزاری کج😂😂😂
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون بابت کامنتها عزیزم♥😍😘
۲ سال پیشFtm
1آرش کلا با مهوا حرف نزنه روزش شب نمیشه گویا😍😂💖❤️
۲ سال پیشزهرا
3ارش ومهواهم که تحت هیچ شرایطی ول کن هم نیستن همش باهم کل کل میکنن
۲ سال پیشزهرا
4حامی راست میگفت نبایدپیش ماشین برمیگشتن
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1راننده چیزیش نشه🙏