پارت پنجاه و یک :

نفس الیاس در سینه حبس شده بود و ناباورانه زمزمه کرد: یکتا... یکتاجان، بابا...
و با اشاره‌ی مرد، دوباره دهان دخترک را بستند. الیاس لب به التماس باز کرد: کاری با بچه‌هام نداشته باش، به جون یه‌دونه دخترم که منم از جلال بی‌خبرم!
اشک‌های گرم، صورت یخ‌زده از وحشت و اضطراب دخترک را خیس کرده بودند و موهایش که به کنار صورتش چسبیده بودند، به‌شدت مزاحم و آزاردهنده بودند. نفسش بالا نمی‌آم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    ای وای عجب مصیبتی خدا جای حق نشسته هیچ وقت دوست نداره حق مظلوم پایمال بشه گرچه یکتا وبرادرهاش بی تقصیر هستند اما برای مجازات پدرشون ورسوایی گناهشان به این دردسر افتادن

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    چراپس میخواست مهوااینجاهابکشونه الیاس🤔

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    1

    واقعا الیاس با این اینا همدست بوده

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    اگه الیاس واقعا همدست اینا باشه و الکی مهوا و جون بقیه رو به خطر انداخته باشه خودم تار تار موهاشو با موچین میچینم

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    اگه کچل بود چی😂💔

    ۲ سال پیش
  • هدی

    1

    چطور دلش اومد با مهوای بدبخت اینکارو بکنه😥

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    آخی مهوای که طعمه بوده🥺از الیاس متنفرم همه رو تو دردسر انداخته خودشم گم و گور شده🤦 ♀️عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم که همیشه نظرت رو میگی و انرژی میدی، گاهی کامنتای قشنگتون رو فرصت نمی‌کنم جواب بدم، اما حتما سعی می‌کنم با پارت هدیه خوشحالتون کنم. ♥♥🌹😘

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    2

    بخاطرالیاس خان به این روز افتادن مهوا خانم بیااینم نتیجه زحماتت 💔

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون که برای هر پارت چندتا کامنت می‌ذاری، همیشه فرصت نمی‌کنم همه‌ی پیامارو جواب بدم اما حتما می‌خونم، انرژی می‌گیرم و سعی می‌کنم با پارت هدیه جبران کنم محبتتون رو♥

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    0

    منتظرم ماجرای آرش و مهوا رو ببینم چی میشه با این جریانات لطفا تعداد پارت ها رو اگ میشه بیشتر کنید ممنونم🙏🏻💖🌹

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    اگه همین‌جوری کامنتا زیاد باشه و انرژی بدین، چرا که نه... ممنون عزیزم♥

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    0

    پس فعلا حالاحالاها موندگارن اینجا

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    بعلهههه... کلی هم داستان دارن😊♥

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    این الیاسم فقط مظلوم نمایی کرده ؟؟عجب آدمیه حالا چرا مهوای بیچاره رو انداخته تو هچل؟؟ ولی شاید پشیمون شده ک الان کنارشون نیست

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    1

    آرشم که همیشه خدا آتیشیه خیلی عالیه شخصیتش خوشم میاد ازش😍😍❤️به مهوا میاد

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    0

    شاید الیاس آدم بدی نباشه چون قبلا همکاربوده ممکنه مجبوربه همکاری شده هنوز چیزی معلوم نیس

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    پارت به پارت هیجانش بیشترمیشه وچشم انتظاری ماهم برای پارت بعدی بیشتر که بینیم چی میشه ممنون نگارجان هم طولانی بودوهم عالی 😍

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    مهواهرچی سرش میادازاعتمادبیجای که به هرکی که از راه میرسه میکنه بدبخت میگفت بابا الیاس.تازه به ارش تیکه مینداخت که هرچی تو وامیرنامردید پدرتون مرده وبرام پدری کرده

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    بیچاره مهوادلش بحال کی سوخته ومیخواست کمک کنه نگوالیاس نامردازمهواسواستفاده کرده وطعمه شده برای کثافت کاری خودشون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️