پارت پنجاه و دوم :
کمی بعد، دخترک را از خودش جدا کرد و با ملایمت پرسید: میتونی هرچی شنیدی رو از اولش توضیح بدی؟
یکتا دست آرش را محکم گرفت، انگار هنوز هم هراس داشت تا مبادا دومرتبه سراغش بیایند و از برادرهایش جدایش کنند. ترس در وجودش لانه کرده بود و قلبش را میلرزاند. با صدایی مرتعش لب باز کرد: منو بردن پیش یه مردی که بعدش فهمیدم همون سرلک بود ... به بابا گفت من اونجایم، دهنمو باز کردن، من در حد چندجمله ح
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
1واقعا عالیه شنیدم که میگن از پشن خنجر زدن وجود داره ولی مرد از طرف مرد میبینه وممکن زن از زن ولی فاصله سنی ونسبت وحتی رده طبقاتی مهوا با پدر یکتا برابر نیست که به مهوا خنجر زده آخه بدبخت رو هم میخواست دچار این بلا کنه وحالا براش هم ارزشی نداره وفقط به فکر بچه هاش هست راستی دیگه اعتماد به کسی ندارم
۱ سال پیشاسرا
0امیرروبه امیرگفت آرش میگفتیدنه امیر🙏
۱ سال پیشZarnaz
0عالی عالی مرسی نگار جونم ❤️❤️خیلی خیلی ممنون بابت پارت هدیه عزیزم ❤️خسته نباشی با اینکه حالت خوب نبوده برامون پارت گذاشتی ولی خیلی پارت هدیه چسبید مرسی عزیزم ❤️❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم. مرسی، ممنونم از کامنتای پرانرژی و قشنگت. همیشه اینقدر حضور پررنگی داری، این دو پارت رو دیرتر کامنت گذاشتی جای خالیت حس میشد. ممنون مهربونم♥😘
۲ سال پیشZarnaz
0قربونت بشم نگار جونم ❤️آره متأسفانه درگیره مهمونی بودم وقت نکرده بودم دوپارت رو بخونم❤️💋
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزیزمی، ممنون از همراهیت💚♥😘
۲ سال پیشمحیا
0نمیشه یکی با یه چیزی بزنه فرق سر حامی تا بیهوش بشه تا اخر داستان؟ میخوام تو ارامش ببینم اینا چجوری نجات پیدا میکنن ولی کارای رو مخ حامی نمیذارهههه 😂😐
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
دلت میاد آخه😔
۲ سال پیشZarnaz
1اینا با این جر و بحث یا خودشون همو میکشن یا اونا اینا رو🤣🤪
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😂😂👍🏻گل گفتی
۲ سال پیشمریم گلی
1حالا اینا افتادن به جون هم وهی دعواشون میشه و کار رو خرابتر می کنند ممنونم نگار جون
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
فعلا باید همو تحمل کنن😁😁
۲ سال پیشم
0تشکرنگارجون،ازقلم خوبت وپارت گذاری منظمت بوده استقبال ،همیشه سلامت باشی
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم، ممنون از انرژی خوبت♥
۲ سال پیشم
0الیاس همدستشون بود پس،بیچاره مهوا که بخاطر نجات اون اومده توبازی برادرش هم گیر افتاده،حالا اون میخوادبچه های خودشو آزاد کنه
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
راستی... جلال سر بچههاش معامله میکنه، به نظرتون اون سهتای دیگه هم شامل میشن؟ یا... 🤔
۲ سال پیشپرنیا
1الیاس دیده مهوا بدبخت بی پدرو مادره گفته بذار اینو بندازم جلو ک *** و کاری نداره همین مهوا همه بچه هاشو کشوند وسط😅😅
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
همهی بچهها رو به اضافهی دختر همسایهشون😂
۲ سال پیشزهرا
1جلال چی داره یاچی میدونه که سرلک بخاطرش این بدبختاروگیرانداخته؟فک کنم کل معمااین رمان جلال که حالایاالیاس ازش خبرداره وهم دستشه ونقش بازی میکنه یاکه بی خبره که اگه بیخبرباشه چطورمیخوادپیداش کنه
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
این رمان موضوع گنگ و معما زیاد داره، حالا حالاها هم مونده گرهگشایی بشه😊سورپرایز زیاد دارم واسهتون😉
۲ سال پیشزهرا
1ارش چه پرو حامی بخت برگشته بیخبر افتادوسط اینا تازه عصبی میشه ارش طلب کاره که چراجوش میاره من بودم دوتاداداشارو تیکه تیکه میکردم😂
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
دوتاییشون رو مخن، هرکدوم یه جور و به سبک خودش😁
۲ سال پیشساناز
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آمنه
1من اگه جای حامی بودم دوتا رو به مشت ولگد میگرفتم امیر بی غیرت اعتراف میکنه حتی چند سال با هم هستن راستی نکنه الیاس مهوا رو بشناسه یا نسبتی دور که فکرش رو هم نمیشه کرد داشته که اینقدر در زندگیش پیله کرده بود ومیخواد انتقامی بگیره واقعا گیج شدم