پارت پنجاه و ششم :

آرش قدم برداشت و لحظاتی بعد، بهت‌زده و حیران به امیر نگاه می‌کرد که داخل باغ، روی صندلی فلزی و پشت میز گرد سفیدرنگ نشسته بود. مقابلش نشست. در فاصله‌ای نه‌چندان دور، چند مرد نگهبان و سگ‌های درشت‌هیکل ایستاده بودند. درختان سربه‌فلک کشیده و دیوارهای بلند، زیر آسمانی نارنجی و سرخ که رو به غروب می‌رفت... و دیگر هیچ‌چیز به چشم نمی‌خورد. نگاهش را از اطراف گرفت و سر تکان داد.
- حرف بزن ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    وای عالیه نگار جونم لحظه به لحظه داره هیجانی میشه دست گلت درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    🩷

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    یاخداااا قرار چه معامله ای کند؟ عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    یعنی چه معامله ای میخوادبکنه خدابهشون رحم کنه گیرچه ادمی افتادن

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    چی به سر امیر اورده !! سرلک امیرو تا دم مرگ برد!

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    دلمون برای الیاس میسوخت ولی نگو خیلی وقته گند زده نگه بجای سوگلیم یکی ازدخترا رو بده😟😟😥

    ۲ سال پیش
کپی شد!