پارت پنجاه و پنجم :

زمان به‌کندی می‌گذشت. نمی‌دانستند چقدر گذشته است، شب است یا روز؟ فقط هر لحظه حالشان از شدت ضعف و گرسنگی بدتر می‌شد و بی‌طاقت‌تر می‌شدند. زخم‌ها و کبودی‌های تنشان درد می‌کردند و پهلویشان می‌سوخت.
مهوا سر روی شانه‌ی حامی داشت و حنانه کمی آن‌طرف‌تر کنار یکتا و آرش نشسته بود.
- امیر نیومد... بلایی سرش نیاورده باشن!
آرش پوزخندی زد و در جواب حنانه گفت: نگرانشی؟
- شما نیس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یلی

    2

    وایی چرا آرش عاشق حنانه باید باشه😭😭😭😭😭😭نهههه نمیشههننن😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    نکنه توافقشون سر مهواس😥

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    وایییی اون اشک داخل چشم امیر چی بود؟ چرا بار آرش باهم رفتن بیرون😱آخی دلم برای حنانه سوخت🥺چقدر قشنگ حامی فهمید آرش عاشقه ای جونم 😍 عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    امیرچرا گریه کرد اصلاچرامهوادروول کرده امادلش هنوز بامهوا؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    دیدین گفتم ارش عاشق حنانه هست ومطمئنا حنانه هم عاشق ارش

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    میون این همه خبر جدید از حنانه و آرش برای امیر چه اتفاقی افتاده که هم اشکاشو کنترل کرد هم انقدر مطیع سرلک شده!

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    چقد خوب ک حنا اعتراف کرد و چقد خوبتر که عشقشون دو طرفش

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    1

    اصلا انتظار نداشتم ارش عاشق حنانس💔😓...

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️