پارت چهارده :

مهوا دنبالش قدم تند کرد و خشمگین گوشی را از دستش کشید. نفس‌نفس می‌زد و با عصبانیت و فریاد، حقیقت را چون پتک بر سر آرش فرود آورد.
- کاش یه‌ذره از غیرت و انسانیت الیاس رو تو و امیر داشتین! من اگه اومدم سراغ باباتون برای شکایت از امیر بود. برای انتقام از امیر...! امیر که ادای عاشقای دل‌خسته رو درآورد و آبرو و شرف منو برد... امیر که منو به خاک سیاه نشوند و خودش گم‌وگور شد. اومده بودم آبرو و ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترمه

    0

    من کلا داشتم به این نتیجه میرسیدم ک مهوا شاید با بابای آرش رابطه داشته باشع رمانتون خوبه خانم نویسنده

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    عالیه دستت طلا عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    امیرحالاچرانیست یعنی اونم فراری ازدست مهوا

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    واااای یعنی همه این داستانا بخاطر امیره 😳😳😳 گناه مهوا بیچاره رو هم شستیم فک کردیم شوگر ددی گرفته😂آرش منحرف همه رو ب اشتباه انداختی

    ۲ سال پیش
  • عسل

    3

    واقعا دلم برای مهوا میسوزه بین چند نفر گیر کرده داره حرص میخوره و عذاب میکشه از این به بعدم که آقا امیر اضافه شدن ای داد بی داد ولی بازم عالییی رمانت🤍🤌

    ۲ سال پیش
  • زهره عباس زاده

    0

    بی صبرانه دنبال میکنم رمانو سبک نگارشش رو دوست دارم

    ۲ سال پیش
  • زهره عباس زاده

    0

    سلام خانم نویسنده خداقوت خیلی تا الان برام جالب بود ولی نمیدونم چرا از ۵۰ روز پیش نوشته پارتگذاری شده باز نمیشه.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    خانمی به کادرهاکه نوشته قرمزدارنددقت کنیدانجاتوضیح داده شده واینکه امروز۱پارت رایگان میسه🙏

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    1

    بعد مدت ها رمان جالبی دیدم مرسی🌹🦋

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    مثل همیشه عالی نگارجون

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    سلام عزیزم ممنونم از رمان زیبات

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    بیچاره مهوادوسرچوب ازیه طرف حامی ازیه طرف الیاس یه طرف آرش🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره، ممنون که با کامنت انرژی میدین❤

    ۲ سال پیش
  • تمنا

    0

    امیر؟ تا اینجا اسمی از امیر نبود تو رمان لابد با احساساتش بازی کرد یا چیزی فراتر ؟

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    بله... و این امیر قراره بشه شروع خیلی ماجراها😉

    ۲ سال پیش
  • سوگند

    0

    تا اینجا که معمایی و سرگرم کننده بود

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتین، ممنون از همراهیتون🌹

    ۲ سال پیش
  • نهال

    0

    🤩

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • آرین

    1

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!