پارت سوم :

هراسان چشم باز کرد و نفس‌زنان روی تخت نشست. بدنش خیس از عرق بود و لب‌هایش هنوز گرم بود. دست ظریف و لرزانش را آهسته روی لب‌هایش گذاشت و پلک فشرد. صدای تپش‌های قلبش را می‌توانست در این سکوت شب بشنود. تقه‌ای به در اتاق خورد.
- مهوا... مهوا عزیزم بیداری؟
نفسش را پرصدا بیرون داد و گفت: بیا تو.
در باز شد. حامی با دیدن چهره‌ی پریشان مهوا، کنار تختش نشست و متأثر لب زد: بازم کابوس دیدی؟
مهوا پلک بست. چطور آن معاشقه‌ی لذت‌‌بخش و خواستنی، به کابوس شب‌هایش تبدیل شده بود؟ مگر قرار نبود پای هم بمانند... مگر قرار نبود پابه‌پای هم بدوند، با تمام موانع... مگر...؟!
گرمای اشک را زیر پلک‌هایش احساس کرد و انگشتان کشیده و مردانه‌ی حامی بود که خیسی گونه‌هایش را پاک می‌کرد و کنار گوشش زمزمه کرد: قربونت برم... دورت بگردم... ببخش که به‌جای برادری و حمایت، شدم یه زخم روی قلبت. ببخش که شدم کابوس شب‌هات... کاش هیچوقت بخشیده نمی‌شدم تا روزی هزاربار آرزوی مرگ نکنم از دیدن رنج تو.
مهوا سر روی سینه‌ی ستبر او گذاشت و پنجه‌اش قفل شد روی بازوی ورزیده‌ی برادر.
- نزن این حرفو... تو تنها بهونه‌ی زندگیمی. تو نباشی من نفس نمی‌کشم. تو نباشی من می‌میرم. حالا بگو چکار داشتی اومدی؟
بوسه‌ی حامی روی موهایش‌هایش نشست.
- هیچی... مهم نیست. الان فقط استراحت کن. به چیزی فکر نکن.
و در سکوت اتاق، صدای آرام نفس‌های منظم‌شان جریان داشت.
دقایقی بعد، حامی همان‌جا پایین تخت خوابید و دلخوشی‌اش عطر همیشگی اتاق بود که به او اطمینان می‌داد در آن سلول تنگ و تاریک نیست و زندگی جریان دارد.
با صدای بر هم خوردن ظروف و شرشر آب، چشم باز کرد. بوی نان تازه به مشام می‌رسید و آفتاب از لابه‌لای پرده به داخل خانه سرک کشیده بود. از جا برخاست و همانطور که به بدنش کش‌وقوس می‌داد، اتاق را ترک کرد. مهوا مشغول شستن ظرف‌ها بود و با دیدن حامی غرولند کرد: شب نمی‌ذاری ظرفای شام رو بشورم، خودتم می‌خوابی. تعارف الکی می‌زنی بعد خودم باید اول صبح شروع کنم شستن ظرفای شب‌مونده. دیرم شد به‌خدا...
حامی دست‌هایش را به دوطرف کشید و گفت: خب دلم سوخت دیشب اونقدر بی‌حال بودی. حالا هم می‌ذاشتی خودم می‌شستم دیگه. بعدشم کجا اول صبحی؟
مهوا چپ‌چپ نگاهش کرد و جواب داد: فقط وعده بده... کجا میرم هرروز؟ سر کار دیگه!
حامی چشم درشت کرد و متعجب گفت: ئه...! سر کار چی؟ کجا؟ بمون خونه، عصر خواستگار میاد.
- کدوم خواستگار؟ میگم من نمی‌خوام الان ازدواج کنم، تو چرا متوجه نیستی؟ مگه من اجازه دادم که تو قرار گذاشتی؟
حامی جلو آمد و دست‌هایش را لبه‌ی میز غذاخوری تکیه داد.
- من متوجه نیستم یا تو که چشم‌بسته خواستگاراتو رد می‌کنی؟ درسته سن زیادی نداری اما من نگران آینده‌تم، نگران تنها شدنتم. من گند زدم به آبرو و اعتبار این خانواده، خودم اینو می‌فهمم... پس همین یکی_دوتا خواستگار مناسبی رو که در طول سال میاد، الکی رد نکن. فریبرز پسر خوبیه، خانواده‌دار و تحصیل‌کرده...
مهوا دست از کار کشید. مقابلش ایستاد و مانع از ادامه‌ی حرفش شد.
- من از خوبیای فریبرز باخبرم نمی‌خواد بگی... مگه من میگم فریبرز بده که تو داری ازش تعریف و تمجید می‌کنی؟ موضوع خود منم می‌فهمی؟ من دلم نمی‌خواد ازدواج کنم!
حامی سر روی شانه کج کرد و با مکث کوتاهی پرسید: پای کسی وسطه؟ کسی هست که دوسش داری؟
مهوا نگاهش را دزدید و سمت سینک ظرفشویی رفت. با لحنی ملایم جواب داد: نه!
- ولی پشت این «نه» هزارتا حرف بود!
مهوا جدی بودن چهره‌اش را حفظ کرد و با تحکم لب زد: هیچ حرفی نیست. توهمات خودته... من فقط الان هیچ احساسی به هیچ مردی ندارم. شاید اصلا تو چهل‌سالگی عاشق شدم، اونوقت ازدواج می‌کنم.
حامی کلافه از بحثی بی‌سرانجام، پنجه لای موهای حالت‌دارش فرو برد. نفسش را پرصدا بیرون داد و با استیصال گفت: حداقل به‌خاطر آبروی من پیش رفیقم، عصر خونه باش و یه چای بیار. بعدش جواب رد بده.
مهوا شیر آب را بست. دستکش‌های خیسش را بالای سینک آویزان کرد و به‌آرامی لب زد: باشه، یه‌ساعت قبل از اونا میام خونه.
معطل نماند و بی‌آنکه نگاهی به چهره‌ی دلخور برادرش بی‌اندازد، سمت اتاق رفت. خیلی زود برای رفتن به مزون آماده شد. مسیر همیشگی را با مترو طی کرد و تمام مدت آنقدر در افکارش غرق بود که نه آدم‌ها را می‌دید، نه مغازه‌ها و ماشین‌هایی که از کنارشان رد می‌شد. با خودش فکر می‌کرد تا کی می‌تواند در مقابل اصرارهای حامی مقاومت کند؟ تا کی با بهانه و بی‌بهانه خواستگار رد کند؟ اگر روزی حامی حقیقت را بفهمد چه می‌شود؟!
صدای زنگ گوشی او را از افکارش بیرون کشید و تازه متوجه اطرافش شد که فاصله‌ای با پاساژ محل کارش ندارد. با نگاه به صفحه‌ی گوشی و دیدن شماره‌ی الیاس، تماس را وصل کرد.
- سلام.
- سلام. خوبی؟
جوابی نداد و الیاس بعد از کمی مکث ادامه داد: پس خوب نیستی! چیزی شده؟ دیشب نتونستم جوابتو بدم، موقعیتشو نداشتم یعنی!
نفسش را بیرون داد و گفت: پسرت فهمیده... آرش رو میگم.
الیاس دستپاچه گفت: خب...؟ چکار کردی؟ چی شد؟! از کجا فهمیده اصلا؟
- هیچی نمی‌دونم. چندروزی بود یه نفر تهدیدم می‌کرد ازم عکس داره، می‌فرسته برای خانواده‌م. رفتم سر قرار که دیدم آرش اومد. منم داد و فریاد راه انداختم گفتم مزاحمم شده. گرفتنش منم فرار کردم.
- کتکش زدن؟!
مهوا عصبانی از لحن نگران الیاس، تشر زد: الان نگران اون دوتا چَکی هستی که پسرت خورده؟! آبروی من هیچی؟ امروز پسرت فهمیده، دو روز دیگه پلیس میاد سراغم. بعد من چه غلطی کنم؟ جواب داداشمو چی بدم؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Setayesh

    0

    واااای مهوا یعنی تو چیکار کردی😔 مثل همیشه عالی بود نگار جونم🤍🪞

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    تا اینجای داستان خوبه انشالله بعد هم خو باشه

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    عااااالی حالا برم بازم میگم

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    3

    یاد خواهر برادری سوگند و سینا افتادم😍فکر کنم این نوع رابطه رو توی رمان هات زیاد تاکید داری💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون که همراهم هستی آزاده‌جون♥همیشه اینجوری نیست. برادر خشن مثل سدرای (مهجورعشق) و بی‌تفاوت مثل مهران (در انتظار آفتاب) هم داشتم.

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    0

    اوم... رفته رفته داره به جذابیت رمان افزوده میشه همه چی پیچیده تو هم پس حامی از رابطه عاشقانه مهوا چیزی نمیدونه که خواستگار راه داده خونه

    ۲ سال پیش
  • الف جیم

    0

    هییییییییی 😂😂ای بابا

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    هرکی به فکرخویشه باباهه نگران پسرشه،داداشه نگران دوستش هیچکس مهوارادرک نمیکنه خوبه م گناه داره🥹

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    1

    معاشقه ی لذت بخش و خواستنییی؟مهوا خانم نداشتیماا🤕من تو رو برای آرش میخواستم

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    یعنی مهواباالیاس بوده؟هیچ وقت نمیشه قضاوت کرد ولی بدم میاد از اینطور ادما

    ۲ سال پیش
  • سحر

    1

    وای داداش خیلی خوبه ،یعنی هیوا با بابای آرش بوده؟

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    2

    وای خیلی عالیه رفته رفته هیجانی میشه و آدم کنجکاو میشه و دوست داره هی ادامه بده مخصوصا نقش مهوا خیلی مرموزه نمی تونی حدس بزنی دختر خوبیه یا دختر بدی

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    ای واایی بنده خدا چ گرفتاری شده 😔

    ۲ سال پیش
  • ریحانا

    1

    تا اینجا که رمان قشنگیه ولی پارتا خیلی کوتاهن

    ۲ سال پیش
  • زهره عباس زاده

    1

    تا الان خوب تونسته کنجکاوم کنه

    ۲ سال پیش
  • ورشا

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!