پارت شانزده :

در با صدای بلندی بسته شد و یکتا معترضانه رو به آرش گفت: چرا اینقدر اذیتش می‌کنی؟ گناه داره بیچاره!
آرش نیشخند زد و زبان روی لب کشید.
- دلت نسوزه واسه‌ش... من هنوزم به حقیقت حرفاش شک دارم. این یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ش هست!
یکتا متفکرانه و مشکوک نگاهش کرد. لب‌هایش را جمع کرد و با اندکی تعلل گفت: راست میگی... آخه امیرو این حرفا؟! تو بودی یه‌ذره هم شک نمی‌کردم، برمیاد ازت ولی ام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م،م

    0

    کاش اول اینو میخومدم بعدمیرفتم سراغ سوت پایان پرگل خیلی عالیه دم شما نویسنده خوش مشرب گرم

    ۱۱ ماه پیش
  • سوری

    0

    تا اینجا که خوب بوده

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون ازهمراهیتون🌹

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    ارش وامیردوقلواونم همسان!طفلی مهوا اون از امیرکه بی ابروش کرده ورفته اینم ازارش که حرصش میده

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    یکتاهم خوب ذات داداش میشناسه میگه ازتو برمیاد

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    آخیییش آقا آرش یکی پیدا شده مث خودت اذیتت کنه ،واقعا با این همه شیطنت ازش برمیاد رابطه حامی و مهوا رو دوست دارم چقد باهم خوبن ک ی پنهون کاری انقد ناراحتش کرده

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    آرش همش به یکتامیگه کپل عکس یکتاکجاش کپل عکس باتصویرسازی جونیست🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ۱_نویسنده شخصیت خلق می‌کنه، نه آدم. چطور عینا عکس تصویر ذهنم رو بذارم؟ ۲_ لزوما همه‌ی کپل‌ها صورت چاق ندارن، من عکس از اندام یکتا گذاشتم؟!( همیشه پشیمونم می‌کنید از اینکه به درخواست مخاطبم توجه می‌کنم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    باعکس گذاشتن برای شخصینتهاکاملا مخالفم آخه نویسندهدوقتی داره مینویسه ممکن شخصیت خلق میکنه ازچندنفرگرفته باشه وعکسها باشخصیت خلق شده جورنمیشه مگراینکه واقعابرای چنین عکسی زندگی ساخته شده البته این نظ

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    نظرتون درسته منم مخالفم، اما من به درخواست اون مخاطبم احترام میذارم و بهش توجه می‌کنم که برای رمانم ارزش قائل شده و همه‌جوره داره حمایت می‌کنه. ازم خواستن، منم تلاش کردم نزدیکترین تصویر رو به تصور ذهن

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    نگار جونم اتفاقا خیلی عکس ها به شخصیت ها میاد ممنون که به ما احترام گذاشتی و عکس شخصیت هارو گذاشتی ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم که به دلت نشسته، عزیزی♥😘😘

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    1

    بله درسته چون هرکسی یه تصویر خیلی مبهم توذهنش داره که ممکنه واقعی نشه پارت جدید کی میاد 🤔

    ۲ سال پیش
  • افسانه .م

    1

    زیبا وخواندنی ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    قلمت حرف نداره نگارجون خداقوت طرزفکر یکتادرموردارش خیلی خوب منتظرپارت هدیه ام نگارخانم

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوش بشینه به نگاهتون. حتما اگر حمایت کنید، با پارت هدیه جبران میکنم♥🌹

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    وای پارت به پارت پیچیده تر و هیجانی تر میشه بیچاره مهوا که از هرطرف تهت فشاره

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    فاصله عشق و نفرت به باریکی نخ مو هست ارش خان..منتظر روزی هستم که عاشق مهوا بشی و به دست و پای مهوا بیوفتی که ببخشتت

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    خانم عزیز دلت میادرایگان بودن راازمابگیری،خوبشایدکم حرف وخجالتی باشیم شایدازبس لذت می بریم هیچ حرفی برای گفتن نداریم پس عصبانی نباش دختربه مارحم کن آفرین همه کارات عالی وبی نظیر هستن این که گفتن نداره

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزم توضیحات در جواب کامنت شما طولانی بود و درموردش اطلاعیه گذاشتم 😊♥ممنون از نظرتون

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    وای خاک تو سر آرش با اخلاقش یعنی داستان مهوا و امیر چی بوده

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    چرا خاک تو سرش بچه‌م😟؟ به این خوش‌اخلاقی😄

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    امیر چه بلایی سر مهوا آورده که فراری شده ولی خانوادش این قدر بهش اطمینان دارن ،ممنونم نگار جون ♥️

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    شایدم نظر آرش درست باشه، فرار نکرده😉

    ۲ سال پیش
کپی شد!