پارت یازده :
نگاه همه به مهوا بود و حامی وقتی تعلل خواهرش را دید گفت: چرا جواب نمیدی؟
مهوا لبخندی مصنوعی زد و به اجبار تماس را وصل کرد.
- الو؟
بلند شد و از جمع فاصله گرفت. آرش مثل همیشه عصبانی و کلافه بود.
- برای چی جواب نمیدی؟!
دخترک پشت ماشین پارک شده در حیاط ایستاد و دستش را جلوی دهانش گرفت، با صدایی خفه گفت:
- چته داد میزنی؟ خوب کاری کردم. بیخود هردَم زنگ میزنی مزاحم میشی!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
2بله مهواخانم فکراین جاشونکرده بودی فک کن ارش بیادخواستگاری چه شود
۲ سال پیشستاره
1مهوای بیچاره ازدست همه بایدبکشه
۲ سال پیشهدی
2چقد خوب که اسم برادر مهوا رو گذاشتی حامی🥹
۲ سال پیشسمانه
2آهان آقا آرش تحویل بگیر باید بیایی خواستگاری ولی دلم برا آرش و یکتا سوخت به خاطر خونه
۲ سال پیشپرنیا
2ای وای چیزی ک نباید سرت اومد،گیر کرده بین حامی و آرش
۲ سال پیشعسل
3بیچاره مهوا از یه طرف ارش از یه طرف حامی واقعا دیگه داره اذیت میشه این آقا حامی ام چقدر زورگوع هاااا مرسی از قلم زیباتون نگار جون🤍
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و نظرتون عزیزم🙏🏻❤🌹
۲ سال پیشزینب
3عااالی
۲ سال پیشاسرا
3🙏💋
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🙏❤😘
۲ سال پیشتمنافالوور دوزاری کج
2نیما خروس بی محل می شود!!!!
۲ سال پیشمریم گلی
3ببچاره مهوا از یه طرف فشار آرش روشه از طرف دیگه حامی ،ولی خوب نمی دونم ربط پدر آرش به مهوا چیه که این وسط واسطه بین آرش و پدرش شده ،ممنونم نگار جون ♥️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت عزیزم🙏❤
۲ سال پیشمحمد
4چقدر همچی بهم ریخته ، خواستگاری ، اثاث کشی و ....
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2نیماجون شما که انقدرخنگ تشریف نداشتی مهوادردسراش تمومی نداره