پارت بیست :
گوشی را برداشت و رو به آرش که خیره نگاهش میکرد گفت: میشه اینقدر زل نزنی به گوشی من؟ شاید نخوام رمز گوشیمو بدونی!
آرش با غیظ رو گرداند و نفسش را بیرون داد. کمی بعد مهوا گفت: خب از بلاکی دراومدی. من دیگه میرم.
آرش دستپاچه گفت: کجا؟! وایسا زنگ بزنم!
مهوا ابرو بالا پراند و با کلافگی جواب داد: د آخه اگه بخوام که، از اینجا برمم میتونم دومرتبه بلاکت کنم!
- بیخود! صبر کن ببینم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمانو دوست داشتی و دوباره پیداش کردی، ممنون از نظر و همراهیت عزبزم💚❤🙏🏻
۷ ماه پیشمریم
0خیلی خوبه
۲ سال پیشسوگند
1مادر مهوا تا حالا کجا بود حامی چرا زندان بوده ؟
۲ سال پیشپرنیا
0مثل بقیه رماناتون هیجانی و معماییه،مرسی از قلم خوبتون خیلی کنجکاو ادامه رمان شدم 🤍🌷
۲ سال پیشپرنیا
1چه اسمایی واس هم گذاشتن😂😂😂ولی آرش بهش میاد آدم میمون نما 😅😅 مامان مهوا من فک کردم مرده؟! امیدوارم بتونه ب مهوا کمک کنه
۲ سال پیشزهرا
0ارش خیلی بدجنسی میکنه هرچی از دهنش درمیاد بارمهوا بیچاره میکنه
۲ سال پیشزهرا
0مادرمهواویه ماجرای دیگه مادر مهوا کجابودتاحالا؟
۲ سال پیشزهرا
1نسناس وسق سیاه خیلی عالی بود اسم هایی که واسه هم سیو کردن😂😂
۲ سال پیشساناز
1زیبا و جذاب ❤️❤️❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنونم، همراهیتون باعث افتخاره عزیزم❤😘
۲ سال پیشZarnaz
1عالی عالی مرسی نگار جونم💋❤️اسم سق سیاه هم خوبه🤣😝
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از انرژیت عزیزم... ❤😘
۲ سال پیشم
2خیلی عالی،هردم از این رمان رازی پیدا شود
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، امیدوارم تا آخر رمان همینجوری با انرژی همراهی کنی❤❤
۲ سال پیشمحیا
1عه یک داستان جدید داریمم با فاش شدن ماجراهای جدید :(
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0من قبلا چندتا پارت خوندع بودم بعد دستم خورده بود بسته بودم برنامه دیگه هرچی هم فگر میکردم اسم داستان یادم نمی اومد..امروز تو قسمت تخفیف ها تا دیدم کلی ذوق زده شدم ...