پارت هجده :
غروب نزدیک بود و هوای خنک عصرگاهی، بچهها را به کوچه کشانده بود. فریاد شادی گل زدنهایشان در محلهی قدیمی و کوچههای نسبتا باریک پیچیده بود. خانهی سیدعلی با وجود چندین مرتبه بازسازی و مرمت، هنوز هم آن ساخت قدیمیاش را حفظ کرده بود و سردر هلالی شکلش، با گلهای یاس پوشیده شده بود.
آرش زنگ خانه را به صدا درآورد و دستی به یقهی پیراهن اسپورت نخودیرنگش کشید. کسی پاسخگو نبود و او دÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
0این آرش چقد لودگی میکنه با همه چی شوخی میکنه و ب طرفش فک نمیکنه 🤦 ♀️ امیر تو هر زندگی دست و پایی داره 😏
۲ سال پیشاسرا
3امیردیگه چه جونوری دل۲دختربینواشکسته 🙏
۲ سال پیشزهرا
3فقط ارش خیلی خوبه شوخ وتیکه های که به حنا میندازه عالی نگارجون
۲ سال پیشمحیا
1خواهش میکنم🤗
۲ سال پیشمحیا
1عالی بود این پارت😍
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون محیاجون، خوشحالم به دلت نشسته❤
۲ سال پیشZarnaz
2عالی عالی مرسی نگار جونم❤️💋
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از انرژی خوبت عزیزم🌹❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0مثل اینکه حنانه به اون وصلت راضی نبوده