پارت یک :
مقدمه:
زندگی را با همین آزمون و خطاها ساختم
زندگی را لابهلای غمها و شادیها یافتم
آرزو و حسرت و اشک و خندهاش را به هم بافتم
این مسیر پر فراز و نشیب را با امید تاختم
گرچه گاهی خسته و رنجور و درمانده شدم
اما این زندگی را با همه دردهایش، من نباختم
-------
باران نرمنرمک میبارید و عطر باران بهاری مشام را پر کرده بود. صاعقهای آسمان را روشن کرد و ابر غرید. نگاه مهوا به آسمان گرفته و ابری افتاد. باران کمی تندتر از قبل باریدن گرفت. چشم از آسمان برداشت و مشغول شمارهگرفتن شد. شمارهی ناشناسی که با تهدیدهایش او را در این هوای بارانی کنار خیابان کشانده بود.
بارانی سرمهایرنگ به تن داشت و پرکلاغیهای لختش از زیر شال سفید، بیرون خزیده بود. سمت ایستگاه اتوبوس رفت تا زیر سایهبانش پناه بگیرد. تماسهایش بیپاسخ ماند.
بعد از کمی انتظار و در حالی که مدام با گوشی میان دستش ور میرفت، راه افتاد. کمی بعد، ماشینی جلوی پایش متوقف شد و شیشه را پایین آورد. دخترک بیآنکه راننده را دیده باشد، به هوای مزاحمت، کمی عقب رفت.
- مهوا؟
با شنیدن آن تُن صدای آشنا قلبش لرزید. به پشتسر نگاه کرد. در یک لحظه، رنگ از رخش پرید و لرز خفیفی به تنش نشست. جزء به جزء صورت آن مرد جوان را کاوید. اثری از رد زخم کوچکی روی گونهاش نبود. نگاهش از روی گونه پایین آمد و ساعد دستی را که روی فرمان بود، نشانه گرفت. با دیدن تاتوی روی ساعد، که طرح کوچکی از ضربان قلب بود، نفسش را آهسته بیرون داد و لب زد: اشتباه گرفتین!
سربهزیر و با قدمهایی تند، از ماشین فاصله گرفت اما آرش بلادرنگ از ماشین پیاده شد. به دنبالش قدم تند کرد و صدا زد: اشتباه نگرفتم... خانم محتشم...!
مهوا حالا میدوید و سعی داشت خودش را به مترو برساند. بند کیفش از پشتسر کشیده شد و زمین خیس و لغزنده باعث شد تا تعادلش را از دست بدهد که بازوهایش اسیر دستهای قدرتمند آرش شد و ایستاد. نفسنفس میزد و او خشمگین تشر زد: چرا فرار میکنی پس؟ از چی فرار میکنی؟ ربط تو و بابای من چیه؟ ها... ن؟
مهوا خودش را از حصار دستهای او آزاد کرد. آن موهای مواج و بارانخورده که روی پیشانیاش ریخته بود، آن چشمهای خاکستری و نگاه سرکش، ولولهای در قلبش بپا کرده بود. کهنهزخم قلبش سر باز کرده بود و جایش چون آتش میسوخت. با درماندگی گفت: ولم کن... من هیچ ربطی به بابای تو ندارم. اصلا نمیفهمم از چی حرف میزنی؟
آرش دست به گوشهی شالش برد و نهیب زد: بیا تا حالیت کنم دربارهی چی حرف میزنم؟
تقلای مهوا برای خلاصی از دست آرش، توجه عابرین را به خود جلب کرده بود و چندنفری به خودشان اجازهی مداخله دادند.
- آقا چکارش داری؟ چکارهشی اصلا؟!
مهوا هراسان رو به مردهای غریبه گفت: مزاحمم شده... نمیشناسمش... ولم کن!
التماسهایش غیرت مردها را به جوش آورد و آرش را از دخترک دور کردند.
- دروغ میگه سلیطه... ولم کنید. وایسا ببینم... بابای من کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟ بیچارهت میکنم.
مهوا کیفش را محکم در آغوش گرفت و زیر باران تند بهاری، سمت ایستگاه مترو دوید.
***
با سوزش لبش، آخ ریزی گفت و پلک روی هم فشرد. سرش را عقب برد و گفت: یواشتر دختر... چکار میکنی؟
یکتا ابرو در هم گره زد و دومرتبه دستمال را کنج لبش گذاشت.
- خجالت بکش اینقدر لوس و مامانی نباش! تو که تحمل یه زخم کوچیک روی لبت رو نداری، بیخود میری وسط خیابون با مردم دستبهیقه میشی!
آرش اخمآلود لب به تندی باز کرد: زخم کوچیک؟! لبم قشنگ شکاف خورده... مرتیکه الاغ با اون کلهی طاسش صاف کوبید تو دهنم... شانس آوردم دندونم نشکست!
- خب معلومه وسط خیابون میری دنبال دختر مردم، خفتش میکنی اونا هم فردینبازیشون گل میکنه.
آرش زخم لبش را بهآرامی لمس کرد و با تمسخر گفت: دختر مردم؟! اون اگر صاحاب داشت که با بابای پنجاهسالهی من جور نمیشد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاسی
1سلام چرا از پارت۷۳ دیگه باز نمیشه مگه همینجا پارت گذاری نمیشد
۱ سال پیشگیسو کمند
0عالی خیلی دوستش.د ارم
۱ سال پیشدرسا
0تا اینجا جذاب بود
۱ سال پیشفاطمه
0هنوز کامل نخوندم له نظر خوب میاد
۱ سال پیشمهوا
0عالی میتونم بگم بهترین رمانه
۱ سال پیشپری
0هنوز کامل نخوردم ولی خوبه
۱ سال پیشفخری
1مثل همیشه رمانت عالیه نگار جون.خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹
۲ سال پیشیلی
0😍😍😍دوستش دارم
۲ سال پیشZahra
0برای پارت تول عالی و جذاب 👌
۲ سال پیشساحل
0عالی
۲ سال پیشسعید
0خوب بود
۲ سال پیشنیکا موهد
0خیلی رمان جالب ک باحالیه خیلی خوشم اومد و راضی هستم
۲ سال پیشعشقه
0ممنون
۲ سال پیشآرزو
0عالی بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Setayesh
0شخصیت های رمان خیلی قشنگن😍 یکتا چقد قشنگه😍🎀کاش عکس اون ایدای وحشی و خواهرشم بودا😕خسته نباشی نگار جونم💜صد درصد با جمله نگارجونم و اسمم یادت میاد من کیم😁اگر یادت نیومد بگو تا بگم من کیم😅