پارت دوم :
یکتا روی مبل تکنفره نشست و مغموم لب زد: دروغه... دروغه آرش... این کارا به بابای من نمیاد. باباالیاس من اینجوری نیست. اهل این حرفا نیست!
آرش چشم تنگ کرد و با غیظ پرسید: پس الان کجاست؟ چرا نمیاد از خودش، آبروش و حیثیتش دفاع کنه؟ چرا فرار کرده؟! هان؟
یکتا مأیوس و درمانده اشک ریخت و آرش با خودش زمزمه کرد: پیداش میکنم بالاخره... این دختره رو هم دفعهی بعد یهجوری گیر میندازم که با هوچیگری خودشو خلاص نکنه!
از جا برخاست و سمت حمام رفت. سوزش زخمهای لب و گونهاش هم زیر دوش نمیتوانست او را از فکر و خیال بیرون بکشاند. آن دخترک چموش، تنها سرنخی بود که میتوانست نشانی از پدرش داشته باشد. دنبال راهی میگشت برای به دام انداختنش و گذر زمان را حس نمیکرد که تقهای به در حمام خورد و یکتا صدا زد: کجا موندی داداش؟ غذا از دهن افتاد.
به خودش آمد و بلافاصله جواب داد: اومدم!
دقایقی بعد در حالی که با حولهی سفید کوچکی نم موهایش را میگرفت، سمت یکتا رفت که میز شام را آماده میکرد.
- دختره خیلی خوشگله؟
یکتا بیهوا پرسید و پوزخند کجی روی لب آرش نشست.
- آره پدرسوخته... یه چهرهی ظریف، پوست روشن و چشم و ابروهای مشکی داره.
یکتا صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست. دستش را زیر چانه زد و گفت: میترسم آرش... از آخر این قصه میترسم. اگه حرفایی که پشتسر بابا میزنن راست باشه، اگه پلیس قضیهی این دختره رو بفهمه، بفهمه تو بهشون نگفتی... میشی همدست بابا... بعدش...
آرش حوله را دور گردنش انداخت و پشت میز نشست. با خنده گفت: اوه... خوبه حالا اینقدر شلوغش نکن. همدست و این حرفا چیه؟ مگه الکیه؟ اصلا این دختره چه ربطی به ماجرای خیریه داره؟ این قضیه خانوادگیه.
دخترک سربهزیر و بیصدا اشک ریخت و لب زد: دلم برای اون روزا تنگ شده. که همگی دور این میز شام میخوردیم، میگفتیم و میخندیدیم. کاش امیر و مامان برگردن. بابا پیدا بشه... این کابوس تموم بشه.
آرش لقمهای از شامی، همراه یک برگ ریحان مقابل دهان خواهرش گرفت و با ملایمت گفت: غصه نخور کُپُل... خودم دوباره همه رو دور این میز جمع میکنم.
یکتا لبهایش را روی هم فشرد و حرصی گفت: من چاق نیستم که میگی کپل... من فقط یهکم توپُرم! این هزارمرتبه.
آرش ریز خندید و لب زد: باشه قبول... ولی کپل خودمی، حالا غذاتو بخور.
یکتا لقمه را از دستش گرفت و هردو مشغول غذاخوردن شدند.
***
- من از خودم مطمئنم که اومدم سمتت... که میخوام با هم یکی بشیم و پیوندمون ابدی. تو به عشق من شک داری یا خودت؟ کدوممون قراره جا بزنه؟
- هیچکدوم... منم عاشقتم. منم به خودم مطمئنم.
- پس این فرصت یکی شدن رو از هردومون نگیر. من دلم میخواد تو رو تمام و کمال داشته باشم... چه قلب و احساست، چه جسم و گرمای آغوشت.
پلکهایش بسته شد و گرمای لبهای او را احساس کرد. نفسش درون سینه حبس شد و تنش چون کورهی آتش میسوخت.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیکا موهد
0عالی
۲ سال پیشآرزو
0عالیی
۲ سال پیشفاطمه
0خوب
۲ سال پیشزهرا
0فرصت یکی شدن عشق وعاشقی فک کنم قضیه رابطه مهوا وشاید دلیاس باشه
۲ سال پیشزهرا
0الیاس چرا فرارکرده ربطش به مهوا چیه یعنی مهوا با پدرارش رابطه داره
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1از چهره مهوا می گم که مشخصه آب زیر کاه نیست!😅 هر چی هست زیر سر خودشونه😂
۲ سال پیشHadis
1جالب شد... تو گذشته مهوا کی بوده و ربطش به خانواده آرش چیه🤔
۲ سال پیشالف جیم
1معما شد..
۲ سال پیشستاره
0آرش خان هرچی سرت بیادحقته قضاوت نکن پسرم اول مطمئن شو بعدمتهم کن بقیه را
۲ سال پیشمبینا
1خب به نظر میاد که مهوا به چشم آرش خان خوشگل اومده😌😂راستی این داداشا هم که همیشه آدمو تخریب میکنن
۲ سال پیشاکرم بانو
1چه معمایی،چی شده چراازهم جداشدن
۲ سال پیشسحر
2آخی چه بد خانواده از هم پاشیده ،حتما مهوا خواهر شونه
۲ سال پیشFtm
1یعنی قبلا باهم بودن خیلی معمایی شد 🤔🤔 بابای آرش این وسط چی میگه مهوا باهاش چیکار داره؟؟؟
۲ سال پیشFtm
1خوشم اومد گف خوشگله 😂😍چقدم پرو تشریف داره دقیقا چیزی که یه پسرباید داشته باشه جالبترمیشه برام تااخرش میخونم ممنونم نگار جون🤗🦋
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zahra
0وای بند آخر کیا بودن ؟؟؟؟