لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 21
*** «تو حتی رفتنت به ماندن این خلق میارزید.» یک روح در دو بدن! مقابل آینه ایستاده بودم انگار. آینهای که تصویر من را در قاب شیشهای نه، روبرویم بازتاب میکرد. آینهای که انعکاسش من بودم؛ با موهای کوتاه مرواریدی و تن نیمهجان نشسته بر ویلچر. چشمانم تکتک اجزای صورتش را نشانه گرفت. مانند تیری ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 22
مردمکهای آبیاش سرگردان حول سالن طوسی چرخید؛ نگاهش از ریزترین گُل حک شدۀ روی فرش تا تابلوی تمام سیاهی که شانه به بالای چکامه را بَلعیده بود، رقصید. با تمام تظاهر، رنگ از رخ باخته بود. جعبۀ سفید سیگار را از روی عسلی کنار دستش سمت خودش کشید و فندک طلایی را مقابل لبان کشیدهاش شعلهور ساخت. - من ...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 23
- فؤاد کارگر نبود که با تعدیل نیروی کارخونه از کار بیکار بشه. ماجرا فَراتر از یه تعدیل ساده بود. اون قربانی پولشویی رییس کارخونه شد. صدای آرام چکامه در هیاهوی بیپایان ذهنم اگرچه مبهم به گوش میرسید اما دستِکم بخش کوچکی از آن معمای سنگین را حل میکرد و ذهن مشوّش من را از آن همه فکرِ بیسر و ته ...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 24
*** «هی خودش را سبُک کرد و لِه شد.» تلفیقشان خدشه بر روحم میزد. تلفیق واژههای انگلیسی چکامه و لهجۀ اسپانیایی موسیقی پسزمینۀ رستوران کُروی. گاهی کلمات چکامه اوج میگرفتند و گاهی در میان مِلودی کمآوا صدای بم خواننده بیشتر میشد و بر رنگ سفیدِ برج، رنگ عشق میپاشید. گوشی گرانقیمتش نهایت از...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 25
*** «بجز حسرت سراغت را کسی از من نمیگیرد.» پاییز با شلّاق باران و غرّش صاعقههایش به رخمان کشیده میشد. آفتاب آبان پشت کوه بود و مهتاب پِنهان در پسِ ابرهای سیاه. اضطراب بدخیمتر از یک بیماری مُسری در قلبم لانه کرده بود. با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم و قرمزی گوشتِ ناخنم یادگاریِ همان بیما...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 26
انیس کلاممان را برید؛ با سینی نُقرهفامِ که به سالن نرسیده بوی تلخی قهوهاش مشامم را بلعید و حالت تهوع در جانم رخنه کرد. چکامه بدون تعلّل جرعهای نوشید و نگاهش روی صورت من ماند. - هر جا دوست داری بری کاراش را من میکنم. تو فقط لب تر کن. ناباور نگاهش کردم؛ آن زن را نمیشناختم. زنی که هیچ شناخت...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 27
*** «من که بی تو مرکبِ این عقده را زین میکنم.» افسردگی روحم را بلعیده بود؛ دیگر نه لبخند چهرۀ من را به خاطر میآورد، نه من میتوانستم لبخند را روی لبانم ببینم. اگرچه در میان انبوه تازیانۀ خاطرات تلخ فؤاد میخندیدم، اما سنگینی اندوه، خنده را میرُبود. - بفرمایید. سینی خُرما، جثۀ باریکش را در...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 28
صدا آرام نکرد؛ قانع نشد. تنها گُر گرفت از دردی که در جانش افتاده بود. دردی که من در جانش انداختم. - گور پدرِ همسایهها. دست روی گوش فشردم تا صدای فریادش را نشنوم. تنِ سستم را روی صندلی نهار خوری انداختم و فؤاد هالۀ سیاهی دیدگانم را روشن کرد و صدایش حتّی از پشتِ پردۀ دستانم به گوشم اصابت کرد. ...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 29
«عشق، یک دختر پاک چشم انتظار است.» یک روز با او روی صندلی این اتاق نشسته بودم... . خودکار بیوقفه میان انگشتان ظریفش میجنبید و روی کاغذ میرقصید. ریشۀ تنومند اضطراب در وجودم آشیانه کرده بود؛ تا جایی که نفسهایم را میشد شِمرد. نمیدانستم چرا، شاید از ترس نبودِ آیدا، شاید هم از ترس بودن آیدا.....
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 30
*** واژههایی شبیه اما فرسنگها دور از هم... . چرا پایم، تنم را تا آن خیابان کشانده بود، نمیدانستم. چگونه از شَهران به شَهرابی رسیده بودم، نمیدانستم. بند بند وجودم در آن خیابان پرسه میزد. جسمم نه، روحم در آن خیابان جُولان میداد که تن را هم به همان نقطه و روبروی همان تابلو کشانده بود. شبیه...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 31
*** «غم رفت که با فاجعه تکمیل شود، شد.» میان باغچه و در لابلای رُزهای سرخ، ماتش برده بود و نگاهش خیره به پنجرهای که پژواکگرِ فریادهای چکامه بود. تنِ خستهام را تا بُهت نگاهش کِشاندم و مسیر حیرتش را تعقیب کردم. - چهخبر شده؟ صداش کل محل رو برداشته. دِلش پر بود، اما ترس نگاهش زبانش را بریده ...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 32
*** نقشونگارهای حک شده بر کاغذ دیواری هم دیگر تابِ تحمل من را نداشتند؛ حتّی نگاهشان هم درست مانند نگاه چکامه بود، وقتی عذرم را میخواست. منفور و مُشمَئِزانه! چه فاصلۀ کوتاهی بود بین التماس برای ماندن و فریاد برای رفتن. به کوتاهی چند ماه، به کوتاهی عمری که طی میشد. ساعتها گذشته بود از آن مش...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 33
پوزخند بر لبانش نشست و نگاه منتظر من بر صورتش. خوب میدانستم چه خواهم شنید؛ همیشه در پشت پوزخندهایش، نیش زبانش بود که بر جانم فرو میرفت. - دلت نیومد یا جایی رو نداشتی؟ باید عادت میکردم؛ اگر قرار بود در آن خانۀ نفسگیر بمانم، اگر قرار بود پروندۀ مختومۀ آن زن را بگشایم، باید عادت میکردم به هر...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 34
*** «جوجه خروسم، کینههایم بیشمار است.» نگاهم از سایه چشمِ عنّابیاش سر خورد و روی لبانِ قرمز ماتش نشست. پالتوی چرمِ مشکیاش خیس بود؛ از اُستوانۀ سیاهِ شیرینی که عطرش هوش از سر میربود. کنجکاوی روحم را میخورد و اضطراب خون را از شَرَیانهای تنم میزدود. عازمِ همان مکانِ همیشگی بود. عازم مکان...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 35
از رفتنش که فارغ شدم، پردۀ ابریشم اتاقش را کنار راندم. رنگ سیاهش در همهمۀ خیابان شَهران میدرخشید. همان آژانسی که با خودروی گرانقیمت به دنبال چکامه آمده بود... همان آژانسی که خودرویش تویوتا بود و رانندهاش آن مرد گمنام. در آخرین لحظه که دست بر کِتف نحیف انیس گذاشت تا تنِ بیحسّش را بر صندلیِ ل...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 36
*** «فهمیدهام اینجا گدا سرمایهدار است سرمایهدار اینجا گدای اعتبار است.» مستأصل و سرگردان، در میان انبوه مشوّش لباسهایمان نشسته بودم. اقیانوس رَختولباسهای بکرِ او در برابر قطرۀ لباسهای کهنۀ من. عازم بودم؛ عازم راهی دور نه، عازمِ شهری نزدیک اما حاملِ پرسشهایی که پاسخش فرسنگها از این خ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 37
سر تکان داد و رُخش سمتِ من چرخید؛ چه حرفها در آن نگاهِ آبی نهفته بود... . نگاهم کرد تا حسّم را بفهمد. وقتی چشم در چشمانش میدوختم تا از ماشین جدیدش تعریف کنم، مبادا دهانم به دروغ آلوده میشد و او نمیفهمید. - قشنگه. - مسحورم کرده بود؛ از رنگ سفیدی که به برف در دل شب میمانست، تا نورِ زرد چراغ...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 38
نفسم را در هجوم واژههای تلخی که زیر زبانم مینشست و بر نمیخاست، حبس کردم و از میان دندانهای قفل شده غریدم: - حرف دهنت رو بفهم؛ این تویی که روی همه چی چشم بستی و وجودت رو کثافت برداشته. پُک دوّم را عمیقتر به سیگار زد و دودش را بیشتر بر صورت مشمئِز و ملتَهِبم فرستاد. تا خواست زبان باز کند و ع...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 39
*** «بیمحابا تهِ یک راز زمینت بزنند.» پرتوهای نیمهجانِ خورشید، از لابلای ابریشمِ سفیدِ هتل درون اتاق میتابید. مقابلش ایستاده بودم؛ درحالی که نمیدانستم در ذهنش دیگر چه میگذرد که من شایستۀ دانستنش نیستم. رَخت از تن جدا کردم و نگاهم سمت کوه کشیده شد. - فکر نمیکردم به سلامت برسیم. به رانندگ...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 40
مزاحمش بودم؛ از همان لحظه که من خواهر میپنداشتمش اما او من را زایدهای میشناخت که هر آن باید از تن جدا میگشت. دیگر نماندم تا حرفهایش آتش به تنم بزند؛ نماندم تا جگرم بسوزد از خواهری که تنها نامش را در شناسنامه یدک میکشیدم. در را بر هم کوبیدم و نگاه وقیحِ کثیف چکامه، از صفحۀ سیاه تلویزیون به...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
