لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 101 تا 118
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 101
*** «من چنگ به هرجای تنت میزنم و نیست از آنکه برای خود من بود اثری که...» برای چندمین بار در قابلمه را باز کردم و به دانههای از هم گسستۀ برنج که به زردی زعفران آغشته بود، چشم دوختم. مهمان آن روز توفیر داشت با روزها و ماهها و سالها پیش؛ قرار بود در خانۀ عاریه، به ضیافت بنشینیم. ضیافتی که می...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 102
*** از پنجره به بیرون چشم دوخته بودم؛ به مسیر تکراری بیمارستان تا داروخانه، به قامت اشکان که با همان پیراهن رسمی و شلوار طوسی پارچهاییش نایلونهای پماد و کرم را در دست میرقصاند وقتی راهروی کلینیک را مضطرب میپیمود. کمرم هنوز تیر میکشید و وهم همچنان در ذهنم جولان میداد؛ ماحصل خندههای فؤاد ...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 103
*** در ظلمت بیرحمانۀ شب، نیمۀ چشمانم به اجبار از نوری که بر صورت اشکان میدرخشید، باز شد. از همان نیمۀ باز چشم به رقص انگشتانش بر صفحۀ گوشی خیره ماندم و درد که در مردمک چشمم نشست، با صدای خوابآلود مخاطبش قرار دادم: - نخوابیدی؟! صدایم را که شنید، تلفن را کنار گذاشت و انگشتانش عوض صفحۀ گوشی بر...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 104
*** «آری تویی، تصویر مردی که عوض شد.» نبودش رِخوَت به جانم تزریق کرده بود؛ همانند معتادی که تشنۀ مخدّر بود. نگاهم خیرۀ صفحات کاغذِ کاهی بود و نوشتههای ریزِ حک شده بر آن؛ ذهنم اما کنار اشکان گَز میکرد خیابانهای داغ دبی را. زیر آسمان داغ ابوظبی کنار شحوح قدم میزد برای حلّ پروندهای که بهخا...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 105
تلفن همراهم همچنان در جیبم میلرزید؛ من اما تصمیمم را گرفته بودم. نه به اختیار و انتخاب خودم... به اِجبار فؤاد تصمیم گرفته بودم. وقتی روح ناآرامش در خیابانهای شهر مقابل چشمانم جولان میداد، نمیخواست خوشبختی زیر پوست من برای باری دیگر بنشیند؛ یا شاید نمیخواست اشکان ندیده و نشناخته زن بستاند. فک...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 106
سرما خواب را مهمان پلکم کرده بود؛ پَتوی ارتشی بازداشتگاه را تا گردن بالا کشیدم اما زمهریر همچنان، از جِدارههای پشمینِ پتو به پوست تنم رسوخ میکرد. لب گزیدم و با ناخن انگشت اشاره و لاکِ زرشکی لبپَرَش، عدد چهار را روی دیوار حک کردم. چهار ثانیه، چهار دقیقه یا چهار ساعت گذشته بود؟ هر دقیقه در آن ...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 107
*** «میخواست گل قصّۀ مردم نشود، شد.» زانو در آغوش گرفتم و از پنجره خیرۀ رقص پرندگان ماندم بر قلۀ دماوند. آسمان تهران که برخلاف همیشه آبی بود؛ شکوفۀ گیلاسی که رسیدن بهار را نوید میداد و سالی دیگر که قرار نبود من طعم خوشبختی را بچشم. از اتاقی که زندان بود با هویت و با نامی دیگر؛ از محبس روشن با...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 108
در آن خانۀ عاریه زندگی میکردم؛ در خانهای که صاحبش زیر خروارها خاک بود و من در پوستینش میزیستم. چهرۀ مهربان انیس یِک دم از برابر دیدگانم کنار نمیرفت؛ ممنونش بودم. که فرمانبردارِ من متوّهم بود. منی که روزی خشمم را نثارش میکردم تا شبیه چکامه باشم و روزی از پوستین او خارج میشدم و همان ترانه می...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 109
*** رُژ لبِ نود را روی لبانم رقصاندم و به چهرۀ جدیدم در آینۀ قدی اتاق نگریستم. صورتی که پس از روزها سنگینی لوازم آرایشی را به جان میخرید. لبم را به داخل دهان فشردم و لبخند کمجانی برای خودم زدم؛ اگرچه عاشق رقصاندن رژ سرخ بر لبانم بودم، با رنگ جدید موهایم تناسب زیبایی نداشت. زیبا که نبودم؛ دستِ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 110
نگاهم سمت کاغذهای پریشان زیر دستم چرخید؛ ارفع اضطرابم را خوب فهمیده بود که آن پوزخند مهلکِ مضحک ثانیهای از لبانش دور نمیشد. - اشتباهت همینجاست؛ آدما برای رسیدن به موفقیّت بعضی وقتا مجبورن به دشمنشونم اعتماد کنن. - بالاخره هرکس یه شیوه رو برای موفقیّت انتخاب میکنه. مچ دستش را چرخاند و نگاه م...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 111
سر تا پا گوش شدم برای شنیدن کلماتش؛ سر تا پا گوش شدم تا لذّت شنیدن صدای رسایش هوش از سرم نرباید. تا تنها شنوندۀ صدایش نباشم. - چون فکر میکردم مشتاقِ دیدنم باشی و منتظر شنیدن خبرهای خوب. بودم؛ بودند... تکتک اجزای تنم مشتاق دیدن زمرّد نگاهش بود و جذبۀ صدایش. بودم ولی ماحصلِ نگریستن به آن نگاه چ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 112
*** آن خبر خوب، آن رویاهای شیرین به چه میارزید وقتی رویای آزادیام با نبود اشکان پر کشیده بود. آخرین لباس و آخرین یادگاریام از مرکز توانبخشی را درون چمدان کوچکم جای دادم و نگاهِ مغمومِ محزونم سمت آریا چرخید؛ سمت زنی که همدم بود اما نمیتوانست همراه باشد. زنی که اگر نبود خدا میدانست جنون من ب...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 113
*** «رفت از خاطر تو آن همه احساس قشنگ» به تابلوی طلاکوب مقابلم نگریستم؛ تابلویی که در پسِ ذهنم فریاد میزد نامش را؛ نام وکیلی که روزی وکیل چکامه بود و مشاور دروغین من. فرهمند! تقّهام که به در موزیِ اتاقش خورد، صدای زنانۀ رسایش گوشم را پر کرد: - بفرمایید! دستم سمت دستگیره چرخید و نیمی از تنه...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 114
*** چادر از روی مقنعه و مقنعهام از روی موهای لختِ کوتاهم میلغزید؛ برای مَنی که هرگز چادر بر سر نینداخته بودم، نگهداریاش دشوار بود و بیحرمتی به آن. نفس کم بود در آن اتاق؛ در اتاق ملاقات نام که بینی را مشمئز میکرد از آمیزش بویِ آهن و عرق و ترس. رقص دمپاییهای پلاستیکی آبیاش که در راهرو در ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 115
دستش مشت شد و نفسش غضبآلود در گوشم پیچید. - حتّی بهش پیشنهاد ازدواج دادم؛ گفتم میآم جلو رسمیش کنیم تا عذاب نکشی و مجبور باشی پنهونی بیای بیرون. اما جواب رد داد و گفت صبر کنیم درسش تموم شه و منِ احمقم قبول کردم. شاهرخ را نمیخواست یا بیشتر از او را میخواست... - نمیدونستم جاهطَلَبتر از این...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 116
فرهمند زبانِ رکسانا شده بود؛ چشمش بود و گوش و زبانش. ثانیهای از وُیس فرستاده شده را گوش داد و وقتی صدای پندار در گوشش پیچید، لبخند پررنگتر شد روی لبانش. - ممنون ترانه جان؛ کار خیلی بزرگی در حق ما کردی. تلفن را مقابل نگاه من و رکسانا رقصاند. - این ویسا کمک زیادی به تسریع روند پرونده اِجرای ح...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 117
*** «رفتی که سوزِ مرگ در زیر پرم باشد خوشبختی تو آرزوی آخرم باشد.» دور تا دور خانه چرخیدم و زیر و زِبَرش را بررسی کردم؛ ثانیههای تلخ آن روز تکرار میشد؛ روزی که با عشق چیده بودم آن خانۀ عاریه را. از آن مبلهای چَرم سیاه، آن فرش ابریشم مشکی طلایی، آن تابلوهای زرق و برقدار که یا تداعیگر صحنه...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 118
چهرۀ خونآلود چکامه پسِ سیاه ذهنم خودنمایی کرد؛ آن جنازۀ لِه شده، آن صورت کبود از ضربه... چکامه حتّی پیکرش طعم خوشبختی را نچشید؛ حسادت من هم به پول او نتوانست من را به خوشبختی برساند. - این خونه هدیۀ من به تو. یه هدیۀ دیگه دارم که وقتی به سؤالم رسیدم میگم. دستانم میلرزد؛ تنم هم. او میدانست.....
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
