توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و ششم :
***
«فهمیدهام اینجا گدا سرمایهدار است
سرمایهدار اینجا گدای اعتبار است.»
مستأصل و سرگردان، در میان انبوه مشوّش لباسهایمان نشسته بودم. اقیانوس رَختولباسهای بکرِ او در برابر قطرۀ لباسهای کهنۀ من.
عازم بودم؛ عازم راهی دور نه، عازمِ شهری نزدیک اما حاملِ پرسشهایی که پاسخش فرسنگها از این خانه فاصله داشت.
پاسخهایی که تنها در ذهن چکامه میگذشت و آن مردِ گم

لطفا صبر کنید...

Aa
0ممنون عالی بود👏⚘