لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 81
نگاه نگران ارفع را میدیدم در هالۀ اشک و ترس. ترس صدای زنی که بارها در گوشم پژواک میشد و قاتل خطابم میکرد. صدای مضطرب ارفع را میشنیدم را در هیاهوی لحن تهدآمیز زن؛ صورت مشوّشاش مقابل نگاهم جلوهگری میکرد وقتی میخواست در صورتم به دنبال ردّی از سلامتی بگردد. همان چیزی که داشتم و نداشتم. دستش...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 82
*** لبۀ پرتگاه ایستاده بودم؛ این را نه از ظلمات که بیرحمانه با هیبت رعبانگیزش بر تنم میتاخت، از قلوه سنگهای زیر پایم میفهمیدم که هنگام غلتیدن، صدای سقوطشان در ژَرف درّه پژواک میشد. دست به طرفین دراز کردم بسان پرواز؛ دنبال رفتن بودم. به کجا، نمیدانستم. تنها میدانستم در عمق آن درّۀ تاریک...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 83
دستۀ کیفم را چنگ گرفتم و در تشویش چشمان ارفع خیره ماندم؛ تازه علّت این خلوت را میفهمیدم. آب دهان فرو بردم و لبانِ خشکم را به زحمت با زبان تر کردم؛ شیرینی رُژ زیر زبانم نشست و فرو رفت. اما فرصت صحبت نداد؛ اسیتصالم را از نگاهم خواند که سریع پیشقدم شد. - میدونم که شوکّه شدی. ولی یه طرفه به قاضی...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 84
*** «من حوصلۀ طالع و تقدیر ندارم خالی شدهام؛ معنی و تفسیر ندارم» طوفان بیرحمانه بر بدنم میتاخت؛ شومیز سفیدم را در هوا میرقصاند و میخواست شال سرخم را از سرم بگریزاند. انتهایش را میان انگشتانم چنگ گرفتم و چشم بستم تا چشمانم آلوده به غُبار طوفان نشود. چشمانم هیچ جنبدهای را نمیدید؛ شاید چو...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 85
با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم و چشم بر نمیداشتم از سرامیکهای سفیدی که زیر نور زرد لامپ، چشم را میسوزاند. فکرم همچنان روبهروی در آبیِ کدر پرسه میزد. دری که به یک زیرزمین نیمهتاریک منتهی میشد و تابلوی سفیدش با آن نوشتۀ آبی نستعلیق ترسهایم را بر سرم میکوباند. ترسهایی که به اعتماد و اط...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 86
*** باز روبهروی آن تابلو ایستاده بودم؛ تابلویی که قرار بود جار بزند هویتم را. تابلویی که از عنوانش بیزار بودم و از رازش گریزان. دست مردانۀ اشکان که روی شانهام نشست، افکارم را از هم گسست. لبخند زدم و چشم گرفتم از نقش طلای آذرخش. - اینجا خونۀ پدریمه. روزی تنها مقابل این خانه و این در و این تا...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 87
نگاهم که روی زمرّد نگاهش ماند، لبخند مهمان لبانش شد. چشم گرفت و به فوّارۀ مصنوعی حیاط چشم دوخت. - محرمیتمون دلیل بر همخونه و همخواب شدنمون نیست. اتاق جدا گرفتم که معذّب نباشی. هر لحظه که میگذشت بیش از پیش بند بند سلّولهای تنم به چشمان سبز و به وسعت قلب اشکان مبتلا میگشت. او من را برای خو...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 88
*** «هر کسی آمد تو را از من بگیرد، سرد باش.» رقص تلاطم زاینده رود بر دیوارۀ سی و سه پل، تمام اندوهم را میزدود. با تلفیق صدای دف و تنبک که از زیر پایم و زیر پل شنیده میشد تا سکوت سهمگین زمستان و غرّش شبانۀ رود را پنهان کند. چشم نمیشد از آن منظره برداشت؛ اصفهانی بودم اما از اصفهان تنها مشتی خ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 89
شانهبهشانۀ هم سی و سه پل را به مقصدی نامعیّن پیمودیم. نگاهم سمت خیابان بود اما سنگینی نگاه اشکان را میفهمیدم. - حالا تو بگو... . از پرسش بیمقدمه و بیشرحش جا خوردم. به تلألؤ چشمان سبزش در تاریکی شب نگریستم و پرسیدم: - چی بگم؟ - چرا دلت نمیخواد مادرت رو ببینی؟ گره اخم میان پیشانیام نشست...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 90
نگاهش رنگ تحسین گرفت. او همین را میخواست؛ میخواست هدیهاش را به دیدارم با آذر پیوند بزند. میخواست در همان شب مهتابی به کدورتم با آذر پایان ببخشم. لبخند زد و ردّ نگاهش به یاقوت چشمانم نه، به یاقوت گردنم رسید. - خودش ازم خواست بیام دنبالت. گره اخم میان ابروانم نشست. پشت به او چرخیدم و نازکی پ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 91
نام اشکان در پستوی تاریک ذهنم بارها و بارها پژواک یافت. اگر دستش را در دست زنی دیگر میدیدم... اگر عطر تنش با عطری زنانه در میآمیخت... . سر بلند کردم و در صورتش نگریستم؛ نه محال بود. محال بود افرای نگاه اشکان در چشمان زنی دیگر تنیده شود. - من مچی پدردونا گرفته بودم؛ توی محلی کارش... با اون زنی...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 92
*** خواب ساعتها بود که از چشمانم گریخته بود؛ از همان شب قبل که پیشنهاد ازدواج اشکان در ذهنم پرسه میزد؛ یا پیشتر، از لحظهای که هواپیمایمان به مقصد تهران در فرودگاه امام فرود آمد. تا چشم بر هم میفشردم، چهرۀ خونآلود چکامه در خاطرم نقش میبست و قهقهۀ جنونآمیزش در گوشم پژواک مییافت؛ در همهمۀ...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 93
*** «زیبایی تو مایۀ غمپروریات بود.» صدای ترانۀ سنتّی که از بیرونی سَرا پخش میشد، خط بطلان بر رویاها و کابوسهایم کشید. روی تخت غلتیدم و نیمۀ چشمانم که باز شد، قامت اشکان را میان پرتو نیمه باریک خورشید دیدم که درست میان فرش تابیده بود. چشمان نیمهبازم را که دید، لبخند بر لب نشاند. - صبح بخی...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 94
به صورت متفکّر اشکان نگریستم؛ اگر مچ او را در آغوش زنی دیگر میگرفتم... لب گزیدم و چشم بستم و نهیب زدم. اشکان هرگز تن به تن زن دیگر نمیسپرد. - فکر میکنی چکار تونستم بکنم؟ هیچی. فقط روز به روز از میکاییل متنفّرتر شدم و از آقاجون بیزار که ندیده و نشناخته با یه مشت حرف که بادی هوا بود، منا داد به...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 95
*** خسته و خَمود شال بر سر انداختم و به هویت نامعلوم درون آینه نگریستم؛ چهرهای که دیگر نمیشناختمش. با آن چشمان مقعّر و لبان خشک و رنگ پریده. آن زن را که نامش ترانه بود و شناسنامهاش چکامه نمیشناختم. آن زن که اصلش ترانه بود و نسبش البسۀ فاخر چکامه نمیشناختم. آن پالتوی چرم زرشکی، آن شال موهِر ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 96
شب عروسی در خاطرم نقش بست؛ لباسم تور سپید بود و دلم سیاه. من عزادار بودم؛ عزادار نداشتن پدر، عزادار نبودن مادر. رژ قرمزم بارها با دندان در میآمیخت از هجوم بغض اما هرگز نمیگذاشتم کسی اندوهم را بفهمد. - مهم نیست؛ گذشته دیگه... . مهم بود؛ مهمتر از دیدار چشمانش. مهم بود اما من تنم آن همه اندوه ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 97
در آن سالهای تلخ نه اسفند بوی عید میداد و نه خیابان مملو از سبزه و ماهی ما را به وجد میآورد. در آن سالها اسفند چیزی جز تلخی و نحسی و یادآوری غم بیخانمانی نبود. - درس من که تموم شد توی یه نشریۀ روزنامه استخدام شدم و هر چند وقت یکبار محتواهایی که باید برای روزنامه جمعآوری میکردم عوض میشد،...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 98
*** سال نو برای ما نه، برای ساکنین خیابان جُلفا طعم و رنگی دیگر داشت. از کاجهای آذین بسته تا تصویر خندان بابانوئِل در ویترین مغازهها. هفتۀ دوّم دی جُلفایِ اصفهانِ ایران را، با آیینی دیگر ادغام کرده بود و چه ترکیب زیبایی ساخته بود. شانهبهشانۀ اشکان سنگفرش خیابان را قدم میزدم و به گنبد کلیس...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 99
*** برایم دشوار بود ترک آغوش آذر؛ برای مَنی که سالها تشنۀ آن آغوش بودم و محتاج یک لبخند تحسین برانگیز که روی لبانش نقش ببندد، جدایی دشوار بود. عماد قرآن را در دست نگه داشته بود و دست دیگرش از سنگینی کاسۀ مملو از آب میلرزید. - کاش بیشتر میموندید مادر؛ من هنوز سیر نشدم از دیدنت. لبخند، تلخ ر...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 100
*** «به جز هرجا که باهم بودهایم، الآن که میبینم زمین انقدرهایی هم که میگفتند، غمگین نیست.» سالها پیش همین مسیر و همین مقصد را با همسفری دیگر گَز کرده بودم؛ سالها پیش شانهبهشانۀ مردی دیگر پا در حیاط و سالن بهزیستی گذاشتم. سالها پیش چشمان پریشان فؤاد تشویشم را آرام میکرد و آن لحظه زمرّ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
