توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و هفتم :
سر تکان داد و رُخش سمتِ من چرخید؛ چه حرفها در آن نگاهِ آبی نهفته بود... .
نگاهم کرد تا حسّم را بفهمد. وقتی چشم در چشمانش میدوختم تا از ماشین جدیدش تعریف کنم، مبادا دهانم به دروغ آلوده میشد و او نمیفهمید.
- قشنگه.
- مسحورم کرده بود؛ از رنگ سفیدی که به برف در دل شب میمانست، تا نورِ زرد چراغهایش. چشم بستم و زبانم بیاراده در دهانم جنبید.
- خیلی قشنگه.
- پس تو بِرون.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏⚘🙏