پارت سی و هفتم :

سر تکان داد و رُخش سمتِ من چرخید؛ چه حرف‌ها در آن نگاهِ آبی نهفته بود... .
نگاهم کرد تا حسّم را بفهمد. وقتی چشم در چشمانش می‌دوختم تا از ماشین جدیدش تعریف کنم، مبادا دهانم به دروغ آلوده می‌شد و او نمی‌فهمید.
- قشنگه.
- مسحورم کرده بود؛ از رنگ سفیدی که به برف در دل شب می‌مانست، تا نورِ زرد چراغ‌هایش. چشم بستم و زبانم بی‌اراده در دهانم جنبید.
- خیلی قشنگه.
- پس تو بِرون.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏⚘🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️