لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 1
«آلودۀ این زندگیِ زشت و سختم.» روی صندلی مقابلش که فرو افتادم، هیبت چشمان سیاهش لرزه بر جانم انداخت. خوب میدانستم چرا! یا حداقل تظاهر میکردم به دانستن تا شاید کمی از بار سنگین ترس بکاهم. آخرین مهرۀ سبز عقیق را بر رشتۀ باریک تسبیح انداخت و شمارش از سر گرفت. بیوقفه خودکار بیکش را روی کاغذ چر...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 2
«دلم تنگ است از عالم، از این تقدیر بیسامان.» صداها در مغزم میپیچید و پژواک آزار دهندهاش بارها تکرار میشد. چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت از آن مشاجرۀ مضحک میگذشت، نمیدانستم. تنها چیزی که میدانستم تکتک کلمات شکری بیهمه چیز بود که هر آنچه خود سزاوارش بود نثار من میکرد. کلمات و الفاظ رک...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 3
نرجس خانم را دوست داشتم؛ اما تحمّل چانۀ گرمش را در آن وضعیت وخیم روحی نه. تشویش، در نگاهم موج میزد؛ میفهمیدمش و امیدوار بودم او هم بفهمد. سرم سمتِ در شکلاتیِ خانهام چرخید. - بیخطر بره و برگرده. از کلام و از رفتارم گویا فهمید خرابیِ حالم را؛ که سخن برید و با تمام تلخرویی من لبخند بر لب نشان...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 4
نگاهش رنگ دیگر گرفت.جایگزین حس شوخطبعی چشمانش، عشقی بود که زیر مردمکهای قهوهایاش خزید. از روی مبل برخاست و چند قدم بینمان را با گامهای سریع از بین برد. سر پایین انداختم. نفهمد...نفهمد...نفهمد... . دو انگشتش را حایل چانهام کرد و سرم را بالا گرفت. چه ثانیهها نفسگیر طی میشد. - ترانه ...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 5
«چون عاشقت ماندم برای من نمیمانی.» مقابلش نشسته بودم. سرتاپا سفید؛ همان رنگی که هر وقت تن میکردم زمان میایستاد تا بتواند بیشتر و بیشتر نگاهم کند. - یه آرزو کن. نگاهم سمت کیک همرنگ لباسم کشیده شد. سیوشش سالگی وقیحانه به رویم لبخند میزد... . انگشتانم را در هم قلاب کردم و نگاه فؤاد سمت ناخ...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 6
«تلخ شد آخر آن خاطره خوشحالی کن.» حالت تهوع در بند بند اجزای بدنم ریشه دواند. همیشه همانطور بود. کافی بود کمی بار سنگین اضطراب بر قلبم سنگینی کند تا تهوع بر تنم رخنه کند. چشم بستم و نفسم را پیدرپی و پیدرپی بیرون فرستادم. شاید آن احساس لعنتی سایۀ سردش را از سرم کم میکرد. نگاه فؤاد که به صورت...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 7
با هر گام که به سمتِ آن نشریۀ نحس بر میداشتم؛ چهرۀ فؤاد مقابل چشمانم نقش میبست. گاهی مستأصل و سرافکنده، گاهی خشمگین از رفتار شکری. جدال میکرد و ترحّم میخرید؛ رحم میخواست و خشم میساخت. غرور ارزانی میداشت و تعصّب نثار میکرد.. . ذهنم مشوّش بین التماسها و فریادهای فؤاد میرقصید و هر دو م...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 8
عرق سرد از کمرم پایین چکید اما تنم گُر گرفت از همیشه حق به جانب بودنش. دست به مانتوی جینِ سیاهم کشیدم و چشم از ترافیک کسالتبارِ روزمره گرفتم. - مگه غیر از اینه؟ تو به جز فوتبال دغدغۀ دیگهای داری؟ دیروز موندی خونه من بگم توی این نشریۀ کوفتی چی به من گذشت؟ از ذوق دربی سه ساعت زودتر از خونه زدی ...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 9
*** انتظار، حرکت عقربههای طلایی دیوار کوب را کسالتبار میکرد. زرشکی جامد رژ را پیدرپی روی لبان کشیدهام رقصاندم و از دید فؤاد به خودم نگریستم. از درون آینۀ تمام قدی که تناسب لب و لاک و ساتنِ لباسم را به رخِ خودم میکشید. میدانستم لبخند بر لب مینشاند و در آغوش خود غرقم میکند. میدانستم از...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 10
دیگر هیچ نشنیدم؛ جز صدای برخورد وحشیانۀ تلفن بر سرامیک سرد. عقب رفتم و دست مقابل دهان گرفتم؛ وحشتزده به هیولای مقابلم چشم دوختم. جسمی بیخطر که تنها حامل یک خبر تلخ بود. تنم لرزید از خبری که بیوقفه در گوشم میپیچید و در ذهنم تکرار میشد. قلبم بیتاب در سینهام تپید و چهرۀ غرق در خون فؤاد مقا...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 11
بیمارستان دور سرم چرخید و تنم لرزید. نگاهم دو دو کرد و سرم به دوران افتاد. واژهها چه ترسناک کنار هم جا خوش میکردند؛ ترسناک و مملو از معماهای لاینحل. تهران ثروتمند، تصادف، فؤاد، چکامه... فؤاد و چکامه! همه چیز کابوس بود. چکامه در خواب کنار فؤاد مینشست و فؤاد در خواب طبعِ شوخش را به پای چکامه ...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 12
*** «رفتی از دُور من، از دور تماشا بکنی.» عقربۀ کند زمان رسیدن بیست و دوّمین ساعت از شبانهروز را فریاد میزد؛ در سکوت آپارتمان و در گوشِ سیاهی ساعت دیواری. دستم سمت حریرِ کرمِ اتاق خواب لغزید؛ پنجره گشودم تا نسیم خرداد بر ریههای گرمازدهام بِوَزَد. پرایدش که مقابل خانه ایستاد، نفس در سینه...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 13
*** «میخواست به یک خاطره تبدیل شود، شد.» عطر تنش هنوز در جایجای خانه، بر صورت مغمومام سیلی میزد. نمیدانستم کجا آرام بگیرم تا یادش تازیانهوار بر جسم و بر روحم شلّاق نزند. اتاق لبریز بود از لباسها و وسایل شخصیاش؛ از وسیلههای درون کمد و از همۀ آنچه جویایش بودم، اما نمییافتمش. کلافه تکی...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 14
*** مهرههای فسفری تسبیح بیوقفه بر رشتۀ ضخیم قهوهای میلغزیدند. ذکری نبود که نگفته باشد و دعایی نبود که نخوانده باشد. تمام حواسش پرت همان کلماتی بود که از دهانش خارج میشد و دانههایی که به اشتباه کنار دیگر مهرهها ننشینند. من اما، نگاهم میچرخید؛ روی صورت دلنواز و نجواهایش، روی موهای جوگند...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 15
*** «رسید آن روز تاریکی که خوابش را نمیدیدم.» هوای گرم اهواز اندکاندک رُخ نمایان میکرد. دست بر ضبط بردم تا موسیقیِ نو، مونس دو نفرههایمان در آن داغی بیحد و حصر باشد. برخلاف همیشه نه دل و دماغی برای همخوانی داشت نه به خود اجازه میداد با آهنگی شاد خستگی سفر را از تنمان بزداید. جرعهای آ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 16
*** «تو رفتی زندگی یخ کرد، تو رفتی شانهام لرزید.» فضای خانه سنگین بود و از کف تا سقفش سیاه. از چادر و پیراهنهای سیاه بر تن و پِلاکاردهای نصب شده بر در ورودی خانه، تا قلب به ماتم نشستۀ من. صوتِ عبدالباسط و واژههای عربی که بر زبان میآورد، سکوت سنگین خانه را برای مدّتی کوتاه در هم میشکست و ب...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 17
*** زمین داغ بود و آسمان داغ؛ اما هیچ کدام سوزانتر از داغ نشسته بر دل نبود. تن خمودم روی خاک آفتابخورده فرو افتاده بود و رنگِ خاک، لباس سر تا پا عزایم را در خود بلعیده بود. اما چه اهمیتی داشت وقتی تن فؤادم در آغوش خاک غرق میشد؟ من تنها میتوانستم بخشی از آن آغوش را روی لباس سیاهم به یادگار د...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 18
*** «تو شدی یک زود رفت و دل نبست و دور ماند.» باز همه چیز روی دُور تکرار بود؛ باز کلمۀ «تندیس» مقابل چشمان مضطربم خودنمایی میکرد باز راهروی طویل و تاریک و عاری از حس بر صورتم سیلی میکوفت. باز آن اتاقهای پر از بیمار و نالههای پر دردشان و باز ترس از بخشِ تلخ «مراقبتهای ویژه». باز آن اتاق پ...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 19
واژۀ خاک اندوهش را سنگینتر و غمگینتر کرد. اندوه اشک را شدّت بخشید. در هجوم گریه پاسخش را دادم: - برای من سخته ببینم فؤاد دیگه نیست؛ سخته بجای اینکه کنار خودش بشینم، برم روبروی یه عکس و یه سنگِ قبر بشینم و درد دل کنم. برام سخته مردنشو قبول کنم. باید میپذیرفتم؛ با همۀ سختیها و دشواریهایش، با...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 20
*** «میخواست معمّا نشود، حل نشود، شد.» نگاهش صورت پرسشگرم را کاوید؛ در همهمۀ صدای بَم مردانی که جویای مسافر بودند، صدای زیرِ او بیشتر و بیشتر شد و صبر من لبریز و لبریزتر. - خُرمآباد...خُرمآباد... خانم خُرمآباد میری؟ تنها صدایی که میخواستم در آن لحظه در گوشم بپیچد، صدای رقص چمدان بر سنگ...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
