توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و چهارم :
***
«جوجه خروسم، کینههایم بیشمار است.»
نگاهم از سایه چشمِ عنّابیاش سر خورد و روی لبانِ قرمز ماتش نشست. پالتوی چرمِ مشکیاش خیس بود؛ از اُستوانۀ سیاهِ شیرینی که عطرش هوش از سر میربود.
کنجکاوی روحم را میخورد و اضطراب خون را از شَرَیانهای تنم میزدود.
عازمِ همان مکانِ همیشگی بود. عازم مکانی که تنِ اردلان را به گور بِسپارد.
عازمِ سیر در یک پروندۀ مشکوک بود. عازم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
