پارت سی و پنجم :

از رفتنش که فارغ شدم، پردۀ ابریشم اتاقش را کنار راندم.
رنگ سیاهش در همهمۀ خیابان شَهران می‌درخشید. همان آژانسی که با خودروی گران‌قیمت به دنبال چکامه آمده بود... همان آژانسی که خودرویش تویوتا بود و راننده‌اش آن مرد گمنام.
در آخرین لحظه که دست بر کِتف نحیف انیس گذاشت تا تنِ بی‌حسّش را بر صندلیِ لوکس خودرو بگذارد، نگاهش سمت بالا چرخید و من سریع پرده انداختم. آب دهان فرو بردم و عقب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود👏⚘

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    خرسندم که دوستش دارید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️