توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و پنجم :
از رفتنش که فارغ شدم، پردۀ ابریشم اتاقش را کنار راندم.
رنگ سیاهش در همهمۀ خیابان شَهران میدرخشید. همان آژانسی که با خودروی گرانقیمت به دنبال چکامه آمده بود... همان آژانسی که خودرویش تویوتا بود و رانندهاش آن مرد گمنام.
در آخرین لحظه که دست بر کِتف نحیف انیس گذاشت تا تنِ بیحسّش را بر صندلیِ لوکس خودرو بگذارد، نگاهش سمت بالا چرخید و من سریع پرده انداختم. آب دهان فرو بردم و عقب

لطفا صبر کنید...

Aa
1ممنون زیبا بود👏⚘