توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت بیست و پنجم :
***
«بجز حسرت سراغت را کسی از من نمیگیرد.»
پاییز با شلّاق باران و غرّش صاعقههایش به رخمان کشیده میشد. آفتاب آبان پشت کوه بود و مهتاب پِنهان در پسِ ابرهای سیاه.
اضطراب بدخیمتر از یک بیماری مُسری در قلبم لانه کرده بود. با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم و قرمزی گوشتِ ناخنم یادگاریِ همان بیماریِ وَخیم بود.
خیرۀ رقص انگشتان کشیدۀ دکتر روی صفحۀ سفید کاغذ بودم؛ با هر حرف ک
لطفا صبر کنید...
