توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و دوم :
***
نقشونگارهای حک شده بر کاغذ دیواری هم دیگر تابِ تحمل من را نداشتند؛ حتّی نگاهشان هم درست مانند نگاه چکامه بود، وقتی عذرم را میخواست. منفور و مُشمَئِزانه!
چه فاصلۀ کوتاهی بود بین التماس برای ماندن و فریاد برای رفتن. به کوتاهی چند ماه، به کوتاهی عمری که طی میشد.
ساعتها گذشته بود از آن مشاجرۀ مٌضحک اما قلب من هرگز از حرفهایی که شنیده بودم پاک نمیشد. او شاید میتوانس
لطفا صبر کنید...
