توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و یک :
***
«غم رفت که با فاجعه تکمیل شود، شد.»
میان باغچه و در لابلای رُزهای سرخ، ماتش برده بود و نگاهش خیره به پنجرهای که پژواکگرِ فریادهای چکامه بود.
تنِ خستهام را تا بُهت نگاهش کِشاندم و مسیر حیرتش را تعقیب کردم.
- چهخبر شده؟ صداش کل محل رو برداشته.
دِلش پر بود، اما ترس نگاهش زبانش را بریده بود.
آب دهان فرو برد و مردّد شانه بالا انداخت. همیشه میترسید از گفتن هر چیز
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Aa
0عالی بود ممنون👏⚘🌺