لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 41
*** «از اولش اصلاً ژنِ مرموز بدی داشت.» برف میبارید؛ آهسته اما پیوسته. مِه چنان بر جادّه حکمفرمایی میکرد، که ادامۀ مسیر را سخت کرده بود. از دور میشد ردّپای حیوانات درندّه را دید یا بوی خون را بر پوزهشان حس کرد. نفسم را مضطرب، به همراه حجم عظیمی از ترس بیرون فرستادم. - هوا بدجوری بههم ر...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 42
*** «آری منم، آن طفل معصومی که بد شد.» تنِ من از سرما میسوخت و جنازۀ او در هُرم آتش. چشم بر نمیداشتم؛ میخواستم آخرین صحنهای که از آن سفر در خاطرم میماند، شعلۀ دیوانهوار آتش باشد و رقص متزلزلِ همۀ آنچه بر صفحۀ سفید پشتش نقش بسته بود. حس شیرین پیروزی بر بند بندِ بدنم جولان میداد. من برده...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 43
*** «بالا و پایین میکنی با بنز تهران را» آسمان شب تهران، مقابل چشمانم میرقصید و میجنبید. در انبوه نور مزاحم برجها و شرکتها به دنبال آرامش شب میگشتم. - کجا سِیر میکنی؟ چشم از زیبایی بیانتهای آسمان گرفتم. اکنون همه چیز در مرد مقابلم خلاصه میشد؛ با آن موهایی که شب را به من هدیه میداد و...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 44
*** «با غمی خانهبرانداز زمینت بزنند.» نامش که بر صفحۀ تلفن همراهم نقش میبست، لرزه بر اندامم مینشست. باز چه خوابی برای تنِ افسردۀ ویلچرنشین من دیدهبود؟ وقتی عٌرضۀ درمان را نداشت و در عوض، خروار خروار ادعّا داشت، نشستن نامش بر صفحۀ تلفن هیچ دردی را درمان نمیکرد. روزها بود گوشهایم صدایش را ن...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 45
*** صدای دف بر نوای جنوبی مطربان محلی غالب میشد و ترانهشان ناواضح گوش را جان میبخشید. باد نه چندان خنک جنوبی، در سرمای زمستان از نخ به نخ بافتِ یخیام میگذشت و موهای آزاد و کوتاهم را میلرزاند. چشم چرخاندم و نگاهم سمت حوض نیمه خالی و کاشیهای آبی تیرهاش نشست. چه کودکیهایی که در رقص دورِ...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 46
*** «میخواست رفیق بد دوران نشود، شد.» - میتونم سیگار بکشم؟ از سرگردانترین تارِ موی رقصان بر سرم تا کمری که نهان روی ویلچر بود، براندازم کرد؛ حق هم داشت. از زبان من تحکّم شنیده بود اما تقاضا نه. - بله حتماً. پشت به من ایستاد و برقِ لاکهای سیاهش در زیر انعکاس خورشید روی پنجرۀ سفید درخشید. ...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 47
*** «یادِ من بیعاطفه ذاتِ دغلت ماند.» بارها قلبم از تپش ایستاد و نبض از سر گرفت؛ به چه باید میاندیشیدم تا انبوهِ هراسم را زیر نقاب لبخند بپوشانم، نمیدانستم. - پرواز 352 از استانبول به مقصد کیش هماکنون بر زمین نشست. صدای زن بارها و بارها دور سرم چرخید و چرخید و در ذهنم تکرار شد. به واژۀ ا...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 48
*** تنها صدایی که سکوتِ سنگین لابی را میشکست، موسیقیِ آرامِ در حال پخش بود. رنگ کرمِ دیوارهها و فرشها با مخمل مبل زرشکی چه ترکیب نحسی میساخت وقتی هرچه در مقابلم بود، نحس و شوم بود... . از درخشش ساعت نقرۀ اردلان زیر تَشَعشُع لوستر؛ از لباسهای جوان پسندش، آن پیراهن کاربنی و کتان سفیدش. گردن...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 49
همین را میخواست... نمیخواست؟ دندان طمع بر داراییهای من تیز کرده بود. برای هر چه من داشتم و او قصد تصاحبش را داشت. خواستم جلوی زبانم را بگیرم؛ خواستم زبان بر دهان بدوزم؛ اما خشم بر همۀ اجزایِ مسلطّ تنم تسلط یافت. سیگار مقابل لب گرفتم و فندک زیرش کشیدم. - نتیجۀ مناقصه، برد یا باختش برای منه. ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 50
*** آخرین دکمۀ پیراهنش را بست و دست بر پارچۀ یکدست و سبزِ روشنش کشید. از توی آینه نگریستمش. به نظم تار به تار موهای سفیدش، به جفت گویِ درخشان عسلی، به قامت بلند و به اندام ورزیدهاش. اگرچه پیر بود، اما جُز ریش و سبیل و موی سفید، هیچ نشانی از کهولت سن در صورتش هویدا نبود. از داخل آینه ردّ نگاه...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 51
نگاهش تشویش صورتم را کاوید. از او گریزان بودم؛ از نگاهش، از فکرش و از کلامش. به سمتم گام برداشت و من دست بر دایرۀ لغزندۀ ویلچر نشاندم اما زبانش من را مجبور به ماندن کرد. - همیشه نسبت به همه چی بدبین بودی؛ همین بدبینیها مُنزویت کرد. سیگار گوشۀ لب نشاندم، چشم بستم و عمیق، دم دادم؛ اما پیش از آن...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 52
*** «بازندۀ بازی شدی تا برده باشی.» میز کنفرانس آغشته به بوی شهوت بود؛ شهوت ثروت، شهوت قدرت و شهوت شهرت. چشم چرخاندم و نگاهم در غرور رُقبا چرخید. آن زن بَزَک کرده، با چشمانِ درشت سیاهش و با لبهای تزریقی که با هر قهقهه برق قدرت از لابلای نگین دندانهایش بیرون میگریخت. آن مرد میانسال با موها...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 53
*** «خودم در خاکِ بیعشقی شکفتم.» آرامش خلیج هم نمیتوانست تلاطم درونم را تسکین ببخشد. هوای سرد نفسم را میسوزاند اما وجودم در کورۀ آتش میسوخت. آتش شکست! آن صحنۀ کذایی... آن نمایش مضحک لحظهای فکرم را رها نمیکرد. آن رویای کابوسوار... آن کابوس حقیقی ذهنم را در تازیانۀ تشویش فرو میبرد. - هو...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 54
- آدمهای غمگیـــن دوست دارن تنــها باشَند. ربود؛ آن تشویش، آن غرور، آن نگاههای پرسشگر و رشکبرانگیز مهمانها و آن پاسخ مثبت من را در لفّافه و در هجوم بیانگیزۀ رویا رُبود. عسل سرد نگاهش را خیرۀ صورتم کرد: - تو هــم غمگــین هستــی؟ تلخ شدم؛ تلخم کرد. با سؤالات و با نگاهش تلخم کرد. بودم؛ چون...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 55
شانه بالا انداخت و نگاه بیروحش از چشمانم روی ویلچر چرخید؛ او همین را میخواست. نبود من را، مرگ من را. دهان گشود اما من کلامش را در نطفه خفه کردم؛ همانی که میخواست بگوید را بر زبان راندم. - البته نبود من باعث شد بیشتر بهت خوش بگذره؛ دیگه مجبور نبودی پدرت رو تقسیم کنی. لبخند، تلخ، روی لبان رُژ...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 56
*** «گفته بودند که سرخورده ولت خواهد کرد خسته و بیرمق و مُرده ولت خواهد کرد.» از آینه گریزان بودم؛ وقتی تصویر کریه من را به رخم میکشید، وقتی نشانم میداد ردّ ناخنهای بلند روی گونههایم را، وقتی نشانم میداد سیاهی پای چشمانم را. قفسۀ سینهام میسوخت از مشتهایی که پیدرپی بر بدنم نشسته بود،...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 57
*** «من به فرسایش این قلب ارادت دارم.» هر لحظه به باورِ مرگ اردلان نزدیکتر میشدم بیآنکه بخواهم. هوای اسفند و بوی عید هم نتوانسته بود بر ماتم تهران سرپوش بگذارد؛ از تکتک خیابانهایش بوی مرگ میفهمیدم. فؤاد... ترانه... اردلان... . نگاه خسته و غمآلودم سمت پِلاکاردهای سیاه تسلیت چرخید؛ تسلیت...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 58
رنگ از رخ باخت؛ نگاهش حول صورت اندوهگین دخترش چرخید و خواست بحث تغییر دهد. - وکیل کی میافته دنبال کارای ما؟ تلاش میکرد نه نگاهم کند و نه مخاطب حرفهایش من باشم؛ اما من نمیخواستم فرصت دیدن و شنیدنش را از دست دهم. شانه بالا انداختم و در صورتش غرق شدم. - آخر هفته. نگران نباشید اگه کارهای انحصا...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 59
انیس را پَس زد و نخواست لب به آب قند بزند اما انیس با دشواری قاشق بر دهانش برد. - هنــوز نمیتونم بپـذیرم چِکامه. نمیتوانم بپذیـرم که پـدر من مُرده. صدای فریاد انگلیسیاش در هجوم هقهق در آمیخت و گم شد. - پدر من مرده. اندوهش را میفهمیدم؛ با تکتک سلّولهای تن و با بندبند اجزای بدنم درد او ر...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 60
*** «پاییزیام حتّی زمانی که بهار است.» هفت دال، سفرۀ اندوه من بود در سالی که منتظر گذر عقربههای ساعت بود. دردِ بیمادری، درد بیپدری، درد زوال عشق، درد اردلان، درد فؤاد، درد ترانه، دردِ زوال چکامه... . دیگر من بودم و من بودم و من؛ تنها، بیکَس، بیغمخوار و بییار. دیگر چکامه بود و خودش و خو...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
