توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت بیست و هشتم :
صدا آرام نکرد؛ قانع نشد. تنها گُر گرفت از دردی که در جانش افتاده بود. دردی که من در جانش انداختم.
- گور پدرِ همسایهها.
دست روی گوش فشردم تا صدای فریادش را نشنوم.
تنِ سستم را روی صندلی نهار خوری انداختم و فؤاد هالۀ سیاهی دیدگانم را روشن کرد و صدایش حتّی از پشتِ پردۀ دستانم به گوشم اصابت کرد.
- با اجازۀ کی رفتی درخواست طلاق دادی؟
صدایش را گُنگ شنیدم؛ اما واضِح دیدم ساقش تا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
