پارت بیست و هشتم :

صدا آرام نکرد؛ قانع نشد. تنها گُر گرفت از دردی که در جانش افتاده بود. دردی که من در جانش انداختم.
- گور پدرِ همسایه‌ها.
دست روی گوش فشردم تا صدای فریادش را نشنوم.
تنِ سستم را روی صندلی نهار خوری انداختم و فؤاد هالۀ سیاهی دیدگانم را روشن کرد و صدایش حتّی از پشتِ پردۀ دستانم به گوشم اصابت کرد.
- با اجازۀ کی رفتی درخواست طلاق دادی؟
صدایش را گُنگ شنیدم؛ اما واضِح دیدم ساقش تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️