توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت سی و نهم :
***
«بیمحابا تهِ یک راز زمینت بزنند.»
پرتوهای نیمهجانِ خورشید، از لابلای ابریشمِ سفیدِ هتل درون اتاق میتابید.
مقابلش ایستاده بودم؛ درحالی که نمیدانستم در ذهنش دیگر چه میگذرد که من شایستۀ دانستنش نیستم. رَخت از تن جدا کردم و نگاهم سمت کوه کشیده شد.
- فکر نمیکردم به سلامت برسیم. به رانندگی خودم امیدوار شدم.
انگشتش بیپروا روی صفحۀ تلفن میلغزید و رقصِ ناخنها
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سحر
0سلام رمانتون خیلی قشنگ از همه مهمتر متفاوت تازه شروع کردم به خواندن سبک و ایده های نویسنده رو دوست دارم امیدوارم رمان های بعدی تون هم باهمین سبک پیش بره