لیست کلیه پارتهای رمان توأمان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان توأمان - پارت 61
جملهاش با آن لحن وقیح بارها و بارها در ذهنم چرخید و چرخید و سقف سالن بر سرم آوار شد. خفگی... سرنوشتی بود که اردلان را به درۀ مرگ کشانده بود و من و ونوس چه ساده آن را سکته میپنداشتیم. اردلان نمرده بود، کشته شده بود... اردلان را کشته بودند. - تو... چکار کردی؟ دست مشت شدهام را بر دستۀ ویلچر ک...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 62
*** «زمان ما معرفت میخواستیم از صبر بسیارت.» نگاه سرگردان راننده حول خیابانهای جدید اصفهان میچرخید؛ از آن همه ویترین، از آن همه نور و از آن همه تجمّلات، چیزی جز یک نام در خاطرم نمانده بود. یک خیابان! - کجای خیابون هشتبهشت باید برم؟ نگاهش کردم؛ کجا را باید به خاطر میآوردم؟ خاطرات شیرین با...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 63
*** «روی اسبش فقط آرزو مینشیند.» سَرای آذرخش... . عنوانی طَلاکوب شده بر صفحۀ نقرهفامِ درِ چوبین، عنوانی که عجیب یادآور میشد گذشتۀ مادر را؛ نامِ مادر را، خصلت مادر را. بارها نفسم در سیب گلویم گرفتار شد و بالا نیامد؛ بارها قلبم به تپش افتاد و ثانیهای نزد. اکنون مقابل آن خانه بودم؛ بیست سال...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 64
*** آن رادیوی قدیمی هنوز روی طاقچه خاک میخورد؛ در طاقچۀ این اتاق و اتاقهای دیگر. نمیدانستم قِدمت کدام به باز بودن چشمان پدربزرگ بر میگشت؛ نمیدانستم کدام دایرۀ معرّج به دستان زمخت و به انگشتان پهنِ پدربزرگ خورده بود. آذرخش هنوز هم سنّتی بود؛ هنوز در حوض حیاط ماهیان میرقصیدند و روی طاقچهها...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 65
*** نسیم فروردین دست نوازش بر گونههای ملتهبم میکشید؛ بهار را نه فقط از هوای نسبتاً گرم، که از شکوفههای خیابان چهارباغ و طروات چمنهای تازه باران خوردۀ میدان امام میشد فهمید. همراه و همسفرم اگرچه زنی پیر بود، اما خوب میتوانست من را آرام کند؛ خوب میتوانست شیرینی گذشته را در خاطرم تازه کند و...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 66
*** «شعر "یکرنگی" نشد باشی، زمستانت رسید.» باز همانجا نشسته بودم و او با چشمان قهوه رنگش، مقابلم نشسته بود؛ باز آن نگاه خیرۀ نگاه من بود و آن چهرۀ مردانه مالِ من؛ بیواسطه و بیمزاحم. - اصفهان خوش گذشت؟ از آسمان ظهر تهران چشم گرفتم تا بیشتر از این پرتوِ خورشید اقیانوس نگاهم را ذوب نکند. باز ه...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 67
*** انیس کِل میکشید و غلام که ریش کوتاه کرده بود و ظاهر آراسته، با آن کُت طوسی روشنِ زمخت میرقصید و همراه موسیقی میخواند. - غنچه بیارید لاله بکارید خنده بر آرید میره به حجله شاه دوماد بله برونه گل میتکونه دستهبهدسته دونهبهدونه شاه دوماد برف شادی بود که روی سرمان میریخت و در سفیدی بی...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 68
*** «از اوّلش اصلاً ژن مرموز بدی داشت.» اضطراب، مُهلِکتر از یک بیماری مسری بر تنم رخنه کرده بود و سکسکه توانی در تنم باقی نگذاشته بود. ساعت از نیمه گذشته بود اما تلاطم مردم مهاجر یا مسافر صبح علیالطّلوع یا نیمۀ شب نمیشناخت. صدای رقص چرخهای چمدان ارغوانی بر سرامیکهای مرمرینِ سفید میپیچید...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 69
عروسِ نورسِ او دلش ضعف میرفت برای آن همه حرف که بر زبان او مینشست. به حلقهای که در سوّمین انگشتم جا خوش کرده بود چشم دوختم و در برق نگینِ سفیدش چهرۀ مردم را دیدم. شبیه حلقۀ شاهرخ بود اما خودش نه. - سال توّلدم. آسوده گشت و نفسش این بار نه از غیض، از فرط آسودگی و بلۀ دیگر من به آسمان گریخت. ...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 70
*** «آری منم، آن طفل معصومی که بد شد.» انگشت اشاره دورِ دایرۀ ولومِ ضبط چرخاند تا صدایِ بم گزارشگر بهتر و بیشتر اتاقک را پُر کند. - با ورود سامانۀ بارشی جدید به کشور با توجه به شدّت بارشها برای شانزده استان، هشدار سطح نارنجی صادر شده؛ بر اثر شدّت بارشها لغزندگی جادهها، طغیان رودخانهها و ک...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 71
بارها جدل کردم با خودم؛ بارها دانههای ریز سیاه را تا بالای فنجان قهوۀ چکامه رقصاندم و منصرف شدم اما تلخی حرفهایش به تلخی قتلی که قرار بود گریبانم را بگیرد، میچربید. نهایت اشارهام را به شَصت کشیدم و آن دانههای سیاه، آن مرگِ موشهای خاموش، داخل فنجان با قهوه و شکر حل شد. قاشق را درون فنجان چ...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 72
*** «من زل زده بودم به غروری که غریب است.» ساعت به کُندی میگذشت؛ یا شاید انتظار رقص عقربه را بر ساعت کُند میکرد. از کاغذهای تلنبار شده روی میز چشم گرفتم و به صورت گردش چشم دوختم و آرایش غلیظش. با آن موهای دم اسبی که او را درشتتر نشان میداد. عرب بود و زیبا؛ شبیهِ برفی که تازه روی زمین شب نش...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 73
تنم از هجومِ بیرحمانۀ کلماتش، به رعشه افتاد. من روزها از ترس رانندهاش میگریختم؛ از ترس اینکه کسی قتل را از نگاهم خوانده باشد یا آن روز را دیده باشد... او امّا تنها دنبال نقاب چکامه میگشت. جویای ترانه بود و قتلی که ذهنش را به خون آلوده ساخته بود. از برق نگاهش چشم گرفتم و جای دندان را روی لبم،...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 74
*** «من دزد رویای تواَم.» صدای بوق ماشینش که در گوشم پیچید، برای چندمین بار یقۀ مرتّب کت سیاهم را مرتّب کردم و دستی بر ساتنِ سفیدِ زیرش کشیدم. از آن خانۀ عاریه که تنها وسیلهاش یک دست مبل طوسی بود و فرشی به همان رنگ، چشم گرفتم و پلّههای آپارتمان را با کوبیدن پاشنۀ کفشهایم روی مرمر سیاهش، طی ...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 75
*** هنوز عادت نکرده بودم به آن دفتر کار جدید؛ از اتاقی که از زیر و زِبَرش صدای خِشخِش کاغذ به گوش میرسید و صدای تایپ و بوی سُرب دستگاه چاپ، به مأمنی پناه برده بودم مملو از نِمودار و عکسهای موقعیتهای مختلف. چشمانم از اَبوظبی به تهران پرواز میکرد و از اصفهان به دبی میرسید. هنوز نگاه تمسخرآم...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 76
*** حتّی زمستان هم نمیتوانست بر ابوظبی خُنکا ببخشد. پرتو خورشید به اندازهای درونِ اتاقکِ خودرو تابیده بود که گرمایش حالت تهوع در جانم انداخته بود و فضای بستۀ مجتمع هم نمیتوانست بر حال خرابم مرهم بگذارد. به ظاهر آراستۀ شُحوح نگریستم و به آرایشِ پاک نشدهاش حسادت ورزیدم؛ به اندازهای به گرما ع...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 77
چشم سمت مغازههایی چرخاند که با کاشی و سرامیکهای سفید و کرم مزیّن شده بودند تا درخشش زمرّد را بیش از پیش به رخ بکشند. - وقتی فروش مغازهها شروع بشه طبقۀ همکف هنوز درگیر بنّاییه. بهتر نیست اوّل کار مجتمع تموم بشه بعد برید سراغ فروش مغازهها؟ دست بر نرده کشید و با طمأنینه گام برداشت به مقصد دور ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 78
*** «خاک این لبخند دامنگیر طراحی شده.» - مسافران عزیز، هماکنون وارد آسمان ایران شدیم. بارها بر نقطۀ اتصال میان شال سرخ و موهایم دست کشیدم و بارها خود را در آینه نگریستم؛ میخواستم بینقص به استقبال ایران بروم. سالها گریخته بودم؛ از ایرانی که خاطراتم را دفن کرده بود، از ایرانی که بوی عطر با...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 79
*** رایحۀ سیب صابون و عطر بابونۀ لوسیون مهمان بینیام شد. چشم بستم و با لذّت به ریه فرستادم عطری که نمادِ تمیزی بود و بوی دوش آب گرم بعد از سفر را میداد. در روشنایی شب که از پنجرۀ قدی به داخل اتاق میتابید، کلید را یافتم. چه آرامشی داشت اینجا؛ این تختی که نگاه را سمت آسمان تهران میکشاند و گوش...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 80
*** ثانیه به ثانیه نزدیکتر میشدیم به همانجایی که سالها از آن گریزان بودم. به نقطهای که خاکستر چکامه در هوا میرقصید، به مکانی که روح چکامه نفرین کرده بود خاکش را. - چقدر دیگه داریم؟ به بیرون نگریستم؛ به دانههای برف که با طمأنینه بر خاک میغلتیدند. - پونزده تا. چشم بستم و زیر لب شمردم. ...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
