توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل :
مزاحمش بودم؛ از همان لحظه که من خواهر میپنداشتمش اما او من را زایدهای میشناخت که هر آن باید از تن جدا میگشت.
دیگر نماندم تا حرفهایش آتش به تنم بزند؛ نماندم تا جگرم بسوزد از خواهری که تنها نامش را در شناسنامه یدک میکشیدم.
در را بر هم کوبیدم و نگاه وقیحِ کثیف چکامه، از صفحۀ سیاه تلویزیون به سمت من چرخید و لبخند بر لبش، سوهان روح من شد. نگاهش سمت من کشیده شد و کلام برید. مباد
لطفا صبر کنید...
