دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان توأمان به قلم حنانه بامیری در دنیای رمان

رمان توأمان

  • زبان فارسی
  • 55.5K 👁
  • 248 ❤️
  • 229 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی توأمان

میانِ شقاوت و شرافت اختلاف چندانی نیست، اما بین‌شان تفاوت‌هاست... . دو همزاد کاملاً متضاد که قدرتِ عشق و غرور ثروت بین‌شان جدایی انداخته بود، دست سرنوشت بار دیگر آن‌ها را به هم می‌رساند. اما این ملاقات و این تجدیدِ دیدار برای هیچ کدام خوش یُمن نیست. با اتفاق تلخی که برای یکی از همزادها رخ می‌دهد، آن‌هارا مجبور می‌کند تا کمی سازش کنند. غافل از اینکه تقدیر برای آن‌ها دوری را رقم زده بود و این سازش چیزی جز بختِ بد و نحسی به ارمغان نداشت.

پارت اول

«آلودۀ این زندگیِ زشت و سختم.»
روی صندلی مقابلش که فرو افتادم، هیبت چشمان سیاهش لرزه بر جانم انداخت.
خوب می‌دانستم چرا! یا حداقل تظاهر می‌کردم به دانستن تا شاید کمی از بار سنگین ترس بکاهم.
آخرین مهرۀ سبز عقیق را بر رشتۀ باریک تسبیح انداخت و شمارش از سر گرفت.
بی‌وقفه خودکار بیکش را روی کاغذ چرخاند و نگاهش، کوتاه اما ترسناک، روی صورتم به حرکت در آمد.
- شما اخراجید.
می‌دانستم؛ می‌دانستم و باز هم تحکّم فرمانش میخکوبم کرد.
تلاش کردم خودم را نبازم اما استیصال نگاهم من را محکوم به باخت می‌کرد.
- اما...آخه... .
نادیده‌ام گرفت؛ گویا مَنی در آن اتاق نبود، اگر هم بود او از دیدن شکستش لذّت می‌برد.
برگۀ مهر و موم شده را مقابل هالۀ اشک چشمانم رقصاند و روی میزش کوباند.
بغضم را فرو خوردم و نجوا کردم: 
- چرا؟
عصبی و آشفته عینک مستطیلی‌اش را روی میز پرتاب کرد.
-  خط قرمز نشریۀ من تیتر زرد و مطالب سیاسیه. 
نفسش را با غیض بیرون فرستاد و انبوهِ نامرتّب ریش‌های سیاهش را چنگ گرفت.
- زبونم مو در اورد از بس گفتم کسی اجازه نداره مطلب سیاسی چاپ کنه؛ وَلُو غیر مستقیم.
روزنامه را بالا آورد و با همان خودکار در دستش بارها و بارها دورِ آن تیتر کذایی دایرۀ آبی کشید. 
- این چیه؟ 
غیر ارادی دست بر مقنعه‌ام بردم و چند تار موی خرمایی بیرون زده از آن را عقب راندم.
- این کجاش سیاسیه آقای شکری؟ من فقط دغدغۀ ورزشکارهای خانوم رو نوشتم. می‌دونید چه ستاره‌هایی از مدال جا موندن بخاطر اینکه ممنوع‌الخروج شدن؟
بغض چنان در گلویم کمین کرده بود که یک تلنگر کافی بود تا سیلِ اشک بر صورتم بنشیند و همان اندک غرور باقی مانده‌ام را نیز بر باد دهد.
اما خودم را نباختم. اگر قرار به اخراج بود، باید همان ذهنیّت را از من تا ابد در ذهنش ثبت می‌کرد؛ نه زن شکست‌خوردۀ مقابلش. 
با حرص به صندلی تکیه زدم و طعنه‌وار غریدم:
- فقط برای اینکه شوهرشون به دست‌پخت زن جان عادت کرده و ذائقه‌اش به غذای بیرون نمی‌سازه.
تهدید نگاهش، زبان را بر دهانم دوخت.
چه «خفه‌خون بگیر»هایی که در همان نگاهش پرسه زد و بر لبانش نچرخید.
- برگۀ تسویه حساب رو بردارید و فقط برید.
برای چه دست‌وپا می‌زدم، چه چیز را توجیه می‌کردم؟ نمی‌دانستم. تنها گمان می‌کردم شاید در لابلای عجز و لابه‌هایم، کمی دلش به رحم بیاید و اندکی توجیه شود.
- وجدانم اجازه نداد موضوع به این مهمی رو ندید بگیرم.
صدای پوزخند بی‌صدایش بارها در گوشم پژواک یافت و چون آوار یک ساختمان نیمه‌خراب بر سرم فرو ریخت.
- چطور وجدانت اجازه داد این همه آدم از نون خوردن بیفتن؟
- از شما بعید بود که ظرفیت یه انتقاد ساده رو هم نداشته باشید. 
لبخند زدم؛ تلخ و مملو از درد.
- شما فکر بقیه نیستید، فکر اعتبار خودتونید که با چهارتا جمله خدشه‌دار نشه.
از روی صندلی بلند شدم و به چشمان به خون نشسته‌اش چشم دوختم. بدون اینکه ذره‌ای نگاهم رنگ وحشت بگیرد؛ بی‌باک و بی‌پروا.
دیگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت؛ هیچ چیز جز نگاه سنگین و زبان ننگین نامرد مقابلم که قرار بود به دُشنام باز شود. 
- اعتبار شما خیلی وقته که از بین رفته آقای شکری. از همون موقع که دغدغۀ مخاطبای نشریه رو به پول توی جیبت فروختی. 
 رگه‌های قرمز خشم چنان جلوی بادامیِ چشمانش را گرفت که دیگر رنگ سفیدش به چشم نمی‌آمد. 
از جا برخاست و دهان به قصد ناسزا باز کرد اما پیش از آنکه کلامی خارج شود، لب گزید:
- لا إله إلّا اللّه!
دستش را به سمت در چوبیِ اتاق نشانه گرفت و صدایش بالا رفت.
- برو بیرون خانـــوم!
نگاهم روی انگشتر سرخ عقیقش چرخید و روی لب‌های کشیده‌اش مبهوت ماند؛ از مردی که تنها برای منفعت ریش بلند می‌کرد و تسبیح در دست می‌چرخاند. 
بند چرم مشکی کیفم زیر ناخن بلندم پودر شد و پودر شد و بر سفیدی سرامیک درخشید. 
- درِ نشریه‌ای رو که آدم ترسویی مثل شما مدیرشه باید تخته کرد. 
چشم بستم و رو برگرداندم و صدای پاشنۀ کفش‌هایم در سیلِ بی‌رحمانۀ فحّاشی‌هایش گم شد.
با حرص در را روی زبان درازش بر هم کوبیدم تا نیش کلامش بیشتر از این زنانگی‌ام را در بی‌شعوری‌اش غرق نکند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان توأمان
  • فاطمه

    در پارت 1180

    تو دو روز تمومش کردم.. واقعا عالی بود قلمت مانا باشه حنانه جان♥️

    ۲ ماه پیش
  • آفتاب

    در پارت 600

    چرا اینجوری شد...

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 61

    چقدر هیجانی

    ۳ ماه پیش
  • مبینااا

    در پارت 1070

    کلا داستان یه جوری دیگه بود مثلا چکامه به خاطر تصادف فلج شده ولی در واقع ام اس داشته

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 21

    تا اینجا عاشقش شدم

    ۳ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 40

    قلمت خیلی خوبه

    ۳ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که همراه داستانید

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    در پارت 1181

    واییییییییییی عالی بود واقعا لذت بردم قلمت طلا

    ۴ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه قصه بودید

    ۴ ماه پیش
  • سایا

    در پارت 42

    ای کاش یه چیزی بود که شخصیت های داستان رو معرفی میکرد و یا عکسشون رو میذاشت

    ۴ ماه پیش
  • گلی

    0

    متاسفانه در پارت های اول خط داستانانی رمان نوشته شده و کامل اسپویل شده که اشتیاق خواننده از بین می ره ، لطفاً پارت رو ویرایش کنید در خلاصه رمان ها کل داستان توضیح ندید

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 31

    خیلی خوب تشکر از نویسنده

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    تشکر از شما که میخونید

    ۲ سال پیش
  • Nil

    در پارت 31

    متوجه نشدم چرا وسط پارت خلاصه داستان نوشته شده؟!

    ۶ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    عذر میخوام. موقعی که توی سایت آپلود شده اشتباه پارت گذاری کردن من هم ندیدم که اصلاح کنم.

    ۶ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 550

    سلام خسته نباشید واقعا عالیه فکر کنم ترانه خودش را به جای چکامه جا زده اره درسته

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام ممنونم از نگاهتون پارتهای آینده مشخص می‌شه

    ۸ ماه پیش
  • مَثه

    در پارت 12

    حنا جووونم تا ابد اینو دوست دارم... توأمان نوشته ی خیلی خوب تو بود

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیزدلم. باعث افتخارمه

    ۱۱ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 31

    نفهمیدم چی شد دقیقا

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    اخراج شد

    ۱ سال پیش
  • منصوره

    در پارت 41

    تا اینجا که مطالعه کردم قلم خوبی داری

    ۱ سال پیش
  • تیبا

    0

    عالی بود خیلی خوب بودددد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟