خلاصه رمان معمایی توأمان
میانِ شقاوت و شرافت اختلاف چندانی نیست، اما بینشان تفاوتهاست... . دو همزاد کاملاً متضاد که قدرتِ عشق و غرور ثروت بینشان جدایی انداخته بود، دست سرنوشت بار دیگر آنها را به هم میرساند. اما این ملاقات و این تجدیدِ دیدار برای هیچ کدام خوش یُمن نیست. با اتفاق تلخی که برای یکی از همزادها رخ میدهد، آنهارا مجبور میکند تا کمی سازش کنند. غافل از اینکه تقدیر برای آنها دوری را رقم زده بود و این سازش چیزی جز بختِ بد و نحسی به ارمغان نداشت.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان توأمان - پارت 118
چهرۀ خونآلود چکامه پسِ سیاه ذهنم خودنمایی کرد؛ آن جنازۀ لِه شده، آن صورت کبود از ضربه... چکامه حتّی پیکرش طعم خوشبختی را نچشید؛ حسادت من هم به پول او نتوانست من را به خوشبختی برساند. - این خونه هدیۀ من به تو. یه هدیۀ دیگه دارم که وقتی به سؤالم رسیدم میگم. دستانم میلرزد؛ تنم هم. او میدانست.....
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 117
*** «رفتی که سوزِ مرگ در زیر پرم باشد خوشبختی تو آرزوی آخرم باشد.» دور تا دور خانه چرخیدم و زیر و زِبَرش را بررسی کردم؛ ثانیههای تلخ آن روز تکرار میشد؛ روزی که با عشق چیده بودم آن خانۀ عاریه را. از آن مبلهای چَرم سیاه، آن فرش ابریشم مشکی طلایی، آن تابلوهای زرق و برقدار که یا تداعیگر صحنه...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 116
فرهمند زبانِ رکسانا شده بود؛ چشمش بود و گوش و زبانش. ثانیهای از وُیس فرستاده شده را گوش داد و وقتی صدای پندار در گوشش پیچید، لبخند پررنگتر شد روی لبانش. - ممنون ترانه جان؛ کار خیلی بزرگی در حق ما کردی. تلفن را مقابل نگاه من و رکسانا رقصاند. - این ویسا کمک زیادی به تسریع روند پرونده اِجرای ح...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان توأمان - پارت 115
دستش مشت شد و نفسش غضبآلود در گوشم پیچید. - حتّی بهش پیشنهاد ازدواج دادم؛ گفتم میآم جلو رسمیش کنیم تا عذاب نکشی و مجبور باشی پنهونی بیای بیرون. اما جواب رد داد و گفت صبر کنیم درسش تموم شه و منِ احمقم قبول کردم. شاهرخ را نمیخواست یا بیشتر از او را میخواست... - نمیدونستم جاهطَلَبتر از این...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
آفتاب
در پارت 600چرا اینجوری شد...
۲ ماه پیشزینب
در پارت 61چقدر هیجانی
۳ ماه پیشمبینااا
در پارت 1070کلا داستان یه جوری دیگه بود مثلا چکامه به خاطر تصادف فلج شده ولی در واقع ام اس داشته
۳ ماه پیشزینب
در پارت 21تا اینجا عاشقش شدم
۳ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
♥️♥️
۳ ماه پیشزینب
در پارت 40قلمت خیلی خوبه
۳ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از شما که همراه داستانید
۳ ماه پیشمحیا
در پارت 1181واییییییییییی عالی بود واقعا لذت بردم قلمت طلا
۴ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه بودید
۴ ماه پیشسایا
در پارت 42ای کاش یه چیزی بود که شخصیت های داستان رو معرفی میکرد و یا عکسشون رو میذاشت
۴ ماه پیشگلی
0متاسفانه در پارت های اول خط داستانانی رمان نوشته شده و کامل اسپویل شده که اشتیاق خواننده از بین می ره ، لطفاً پارت رو ویرایش کنید در خلاصه رمان ها کل داستان توضیح ندید
۶ ماه پیشفاطمه
در پارت 31خیلی خوب تشکر از نویسنده
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
تشکر از شما که میخونید
۲ سال پیشNil
در پارت 31متوجه نشدم چرا وسط پارت خلاصه داستان نوشته شده؟!
۶ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عذر میخوام. موقعی که توی سایت آپلود شده اشتباه پارت گذاری کردن من هم ندیدم که اصلاح کنم.
۶ ماه پیششهناز
در پارت 550سلام خسته نباشید واقعا عالیه فکر کنم ترانه خودش را به جای چکامه جا زده اره درسته
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
سلام ممنونم از نگاهتون پارتهای آینده مشخص میشه
۸ ماه پیشمَثه
در پارت 12حنا جووونم تا ابد اینو دوست دارم... توأمان نوشته ی خیلی خوب تو بود
۱۱ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهت عزیزدلم. باعث افتخارمه
۱۱ ماه پیشسحر
در پارت 31نفهمیدم چی شد دقیقا
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
اخراج شد
۱ سال پیشمنصوره
در پارت 41تا اینجا که مطالعه کردم قلم خوبی داری
۱ سال پیشتیبا
0عالی بود خیلی خوب بودددد
۱ سال پیش

فاطمه
در پارت 1180تو دو روز تمومش کردم.. واقعا عالی بود قلمت مانا باشه حنانه جان♥️