پارت سی و هشتم :

نفسم را در هجوم واژه‌های تلخی که زیر زبانم می‌نشست و بر نمی‌خاست، حبس کردم و از میان دندان‌های قفل شده غریدم:
- حرف دهنت رو بفهم؛ این تویی که روی همه چی چشم بستی و وجودت رو کثافت برداشته.
پُک دوّم را عمیق‌تر به سیگار زد و دودش را بیشتر بر صورت مشمئِز و ملتَهِبم فرستاد. تا خواست زبان باز کند و عقده‌هایش را در انبوه فحاشی‌هایش بر سر من خالی کند، من فرصت را از او رُبودم. زدم تا نخور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    تشکر زیبا بود⚘

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نگاهتون زیباس

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️