پارت بیست و نهم :

«عشق، یک دختر پاک چشم انتظار است.»
یک روز با او روی صندلی این اتاق نشسته بودم... .
خودکار بی‌وقفه میان انگشتان ظریفش می‌جنبید و روی کاغذ می‌رقصید.
ریشۀ تنومند اضطراب در وجودم آشیانه کرده بود؛ تا جایی که نفس‌هایم را می‌شد شِمرد. نمی‌دانستم چرا، شاید از ترس نبودِ آیدا، شاید هم از ترس بودن آیدا... .
دختری که قرار بود دخترم باشد و آن لحظه_اگر هم در آن اتاق می‌دیدمش_ تنها برایم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️