پارت هفده :

نمی‌دانستم قلب سرکشم را در مشت‌هایم پنهان کنم یا از افشای این حقیقت بترسم.
این قلب چموش هم که دیگر برایم قلب نمی‌شد...
مقطعانه، لب زدم:
- بیرونم... چی... چی... شده؟
اگر حتی یک‌ درصد هم غزل حقیقت را نمی‌دانست من با این صدای لغزان و وحشتی که به کلامم رخنه کرده بود، همه چیز را افشا می‌کردم.
صدایش گویی از اعماق چاه به گوشم می‌رسید.
- مهرو دقیقاً کجایی؟ آدرس دقیق بگو.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    🤔🤔 ََ

    ۸ ماه پیش
کپی شد!