پارت هفده :

نمی‌دانستم قلب سرکشم را در مشت‌هایم پنهان کنم یا از افشای این حقیقت بترسم.
این قلب چموش هم که دیگر برایم قلب نمی‌شد...
مقطعانه، لب زدم:
- بیرونم... چی... چی... شده؟
اگر حتی یک‌ درصد هم غزل حقیقت را نمی‌دانست من با این صدای لغزان و وحشتی که به کلامم رخنه کرده بود، همه چیز را افشا می‌کردم.
صدایش گویی از اعماق چاه به گوشم می‌رسید.
- مهرو دقیقاً کجایی؟ آدرس دقیق بگو.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    🤔🤔 ََ

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️