پارت یازده :

لب‌های خشکیده‌ام را با زبانم، نمناک کردم و به بخار برنج خیره ماندم.
انگار در خلاء به‌سر می‌بردم.
گویی جانم در این کالبد بود و روحم در مردابِ کابوس می‌چرخید و مدام می‌چرخید.
بوی خوشِ قورمه سبزی، زیر مشامم می‌دوید و گرسنگی وحشیانه‌تر از قبل به معده‌ام چنگ می‌انداخت اما من، چیزی جزء غم از گلویم پایین نمی‌رفت.
- دخترم بهتری؟ رنگت خیلی پریده!
صدای مامان مرا از پوچی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    👌🏻✨

    ۸ ماه پیش
  • ییلدیز

    0

    عاااالی سپاس فرااااواااان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم بابت نظر دلگرم کننده‌ی شما🌼

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خداکنخ گیرش ندازن:(

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🥲🌸

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏💐

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️