پارت یازده :

لب‌های خشکیده‌ام را با زبانم، نمناک کردم و به بخار برنج خیره ماندم.
انگار در خلاء به‌سر می‌بردم.
گویی جانم در این کالبد بود و روحم در مردابِ کابوس می‌چرخید و مدام می‌چرخید.
بوی خوشِ قورمه سبزی، زیر مشامم می‌دوید و گرسنگی وحشیانه‌تر از قبل به معده‌ام چنگ می‌انداخت اما من، چیزی جزء غم از گلویم پایین نمی‌رفت.
- دخترم بهتری؟ رنگت خیلی پریده!
صدای مامان مرا از پوچی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    👌🏻✨

    ۸ ماه پیش
  • ییلدیز

    0

    عاااالی سپاس فرااااواااان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم بابت نظر دلگرم کننده‌ی شما🌼

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خداکنخ گیرش ندازن:(

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🥲🌸

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏💐

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!