تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت دوم :
چه میتوانستم بگویم! در برابر این مرد خودکامه کلامی از حنجرهام ساطع نمیشد، نمیتوانستم مجدد مخالفت خود را بروز دهم انگار آن نگاه قلدرش، هدف خود را به ثمر نشانده بود!
تا سکوتم را دید ریسمان سخنانش را مجدد به دست گرفت.
- دست بجنبون، وقت نیست.
به سرعت به سمت اتاق مدیریتش چرخید و باقدمهای بلند از روح خشمگینم فاصله گرفت.
صدای آن پاشنههای کفشِ ناهنجارش، مابین انعکاس صدای چرخ خیاطها گم شد.
نفسِ حبس شدهام را از بطن سینهام بیرون فرستادم و با دیدن آن پارچههای سرخابی رنگ، بیاختیار اَبروانم درهم تنیده شد.
غر زنان، خروشیدم:
- مردک قارچ، به من میگه اینجا حساب و کتاب داره آره ارواحِ عمهت!
غزل مغمومتر از من، ترحمهایش را به سمتم سوق داد و گفت:
- عیب نداره خودت رو ناراحت نکن، اصلاً من میمونم کمکت میکنم هان؟ خوبه!
شلنگ تختههایم را جمع کردم تا آبرویم را بیش از این، مقابل خیاطها خدشه دار نکنم.
ایستادم و در همان حین، مخالفت خود را با نظرِ غزل اعلام کردم:
- این مردک کم داره مگه نشنیدی چیگفت؟ نمیخوام بهخاطر من اذیت بشی.
غزل به تبعیت از من برخاست و چرخ خیاطیاش را خاموش کرد، کارهایش به پایان رسیده بود و من به این موضوع غبطه میخوردم.
- آخه دلم نمیاد اینجوری، ولت کنم برم خونه کنار بخاری چایی بخورم و استراحت کنم.
غزل پارچههای اضافه را از روی میزش جمع کرد و درهمان حین، نیش شل شدهاش را به اعصاب نداشتهام کوبید.
نگاه خصمانهام را از چهرهی خشنودش گرفتم و آن پارچههای کذایی را با نظم و ترتیب، گوشهی میز کارم مرتب چیدم.
- الان اعصاب ندارم سر به سرم نذار، چرخ دم دستمهها یهدفعه دیدی اومد تو صورتت.
تا تهدید خطرناک من را دید، انگشت شَست و اِشارهاش را کنار لبهای باریکش، قرار داد و زیپِ نمادین دهانش را بست و دیگر سخنی نگفت.
با عبورِ دقایق و گذشت ثانیهها، خیاطها دانهدانه بعد از اتمام کارشان از سالن بیرون میرفتند و سکوت، بیشتر از قبل داخل این فضا حکمرانی میکرد.
غزل با وجودِ اتمام کارش، تا ثانیههای آخر کنارم ماند اما با آمدن تاریکی و تیره شدن آسمان، بهاجبار تنهایم گذاشت و به رفتن رضایت داد.
تنها من مانده بودم با کرختیِ شدید، استخوانهای بدنم از درد تیر میکشید و لبهایم خشک شده بود.
باعجله و بیوقفه، پارچهها را بههم میدوختم بلکه سریعتر از این محاصرهی خسته کننده، رها شوم.
شال افتادهام را بالا کشیدم و با اینکار، خرمن گیسوان سیه رنگم را زیر آن پارچهی لطیفِ یشمی رنگ، مخفی کردم.
برای لحظهای از کار دست برداشتم و برای هزارمین بار، نگاه خوابآلودم را نوازش کردم. بیشک امشب یا چشمان خود را از دست میدادم یا از خستگی تلف میشدم!
آن سوزن ریزی که روی پارچهها میرقصید انگار نگاه مرا زخمی میکرد.
فضای بزرگِ سالن با آن سرامیکهای شیری رنگِ برّاق و پنجاه چرخِ خاموش، تکراریترین تصویر امروز برای نگاهم بود.
- خسته نباشی.
با صدای آقای فرزامی، بدون آنکه نگاهش کنم با تُن آوای آرامم جوابش را دادم:
- تشکر.
منتظر رفتنش بودم اما صدای منحوسِ آن کفشها را نشنیدم.
نگاهم را بالا کشیدم و متعجب به وجودش چشم سپردم.
درست چند قدم دورتر از من، ایستاده بود و چهرهی غبارآلودش لابهلای دود غلیظ سیگار پنهان شده بود.
پرسشگرانه، زمزمه کردم:
- چیزی شده؟
جاسیگاری سنگکاری شدهاش را روی میزِ یکی از خیاطها گذاشت و پُک عمیقی به جان آن سیگارِ شوربخت زد.
لبالب طمع، پچ زد:
- خیلی وقته منتظر این لحظه بودم.
لطفا صبر کنید...

هانیه
0چی شد؟ فرزامی منتظر چی بوده بریم به پارت بعدی تا ببینم منتظر چی بوده آقای بد اخلاق