پارت سیزده :

صدای غزل مثل همیشه رنگ داشت.
رنگ درخشان شیطنت و سرزندگی از لحنِ کلامش به‌ وضوح داخل گوش‌هایم می‌پیچید.
او درست مثل قبلِ من بود.
رنگ کلام و صوت شادمانش، کاملاً از آموزش‌های من نشأت می‌گرفت.
از منِ قدیم حتی یک روز هم نگذشته بود اما در همین مدت کوتاه این من، دیگر من نبود.
پلیدانه ریز خندید و گفت:
- خواب بودی؟ خُب پس به‌موقع زنگ زدم!
گوشه‌ی ناخن اِشاره‌ام را ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حافظ

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    بیچاره مهرو ،نه میتونه به کسی بگه نه این پیشامد بد رو تو دلش نگه داره ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، خیلی گناه داره🥺💔 مرسی از نگاه زیبات😍🌿

    ۲ سال پیش
  • . .

    0

    عالی بود عزیزم

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌷🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️