پارت هجده :

نمی‌دانستم کلمه‌ی "خب" چه‌گونه از مابین لب‌هایم به بیرون درز کرد اما من، همین صوتی که از حنجره‌ام برخاست را نشنیدم.
فقط می‌خواستم غزل زودتر به حرف آید، تا بگوید و من دردهایم را در کفه‌ی ترازو قرار دهم.
مگر حُزن دیگری هم سنگین‌تر از دیشب وجود داشت!
فکر نکنم، نداشت.
من جامه‌ی درد را دیشب بر تن کردم.
غرل انگشتان دستش را درهم پیچاند، نگاه مستأصلش را به عمق چشمان من س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    مقصر اصلی پاشاست با فرار اوضاعش بدتر میشه ممنون عالی بود🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله🙁💔، ترس هم بزرگترین علت فرار مهرو هستش🥲

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    آنچه از دست دادمش نامش جوانی بودآنچه میخواندم عشق رویایی خیالی بودمن که زاده ی بهارم عاشق روزهای گرم ولی آن روز ک میرفت هوا بارانی بود من که میروم این دنیا بماند برایتان این بغض ک من داشتم تاوان چ گنا

    ۲ سال پیش
کپی شد!