پارت پانزده :

مابین تعصب‌های برادرانه‌ و خط و نشان‌هایی که برای علت اشک‌هایم می‌کشید، به‌ ناچار لبخندی نمادین روی لب‌هایم نشاندم و بحث را تغییر دادم.
- وایسا ببینم من تو خواب خروپف می‌کنم؟
رکب نخورد، باید هم گول این لبخند ظاهرساز را نمی‌خورد.
این لبخند، مابین تاخت و تاز اشک‌هایم گویا بی‌معنی‌ترین لبخند این جهان هستی به‌شمار می‌رفت!
بدون این‌که در حالات چهره‌ی خود، تحولی ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    بیچاره خیلی ترسیده همش بخاطر یه آدم کثیف

    ۱ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🌹🌹🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌱🌹🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️