پارت بیست :

گلوله‌های بی‌اَمان باران، مجالی برای دیدن تصویر غم‌انگیز مقابل را به چشم‌هایم نمی‌داد و فقط، بر وجود این دخترک مغموم شلیک می‌کرد و شلیک.
شعله‌های برافروخته‌‌ی روحم، گویی هیچ‌گاه درمانی نداشت و هرگز از هیزم این آتش، کاسته نمی‌شد!
لغزش اندام‌های منجمد شده‌ام به‌کل از کنترلم خارج شده و حتی این دیدگان رنجور، هنوزهم حضور ماشین پلیس را باور نمی‌کرد.
اگر مادرم می‌فهم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    خوب حداقل بپرسید

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    2

    خیلی سخته آدم اینطور مواقع جلوی قضاوت وعجولیشو بگیره وعاشقانه فک کنه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مطمئنأ آدم در این مواقع اصلا درست فکر نمیکنه🥲

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    از ابروش حفاظت کرده برعکس!:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️