تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت سوم :
آن نگاه حریصش برای لحظهای، لرز بر اندامم انداخت.
نمیدانستم هدف او از گفتههایش چیست انگار مغز زوال رفتهام، قدرت تحلیل و بررسی را نداشت.
روی میز یکی از خیاطها نشست، همچنان خیره نگاهم کرد و آن سیگار نگونبخت را به انتها رساند.
فک منقبض شدهام را تکانی دادم و پرسیدم:
- جریان چیه! مشکلی هست؟
موهای قهوهای رنگش را بالا فرستاد و برای اولین بار، لبخندش را به سمت من سوق داد.
- آره یه مشکل بزرگ هست، خیلی هم بزرگ.
متناقض سخن میگفت و منِ گیج، نمیدانستم چگونه لبخندِ روی لبش را با مشکلی که ازش دَم میزد، مطابقت دهم.
طولی نکشید که این مرد، خودخواهانه تیر خلاص را برقلبم نشاند.
- جذابیتِ تو برای من مشکل ساخته، اون چشمهات...
فیلتر سیگار را داخل جاسیگاری رها کرد و از روی میز پایین پرید، صدای منزجرکنندهاش مجدد داخل گوشم منعکس شد:
- دیگه تحملم لبریز شده.
تمام این لحظات مقابل مردمکهای لغزانم، دیگر رنگی نبود و حالا همهچیز برای دیدگانم، خاکستری رنگ شده بود، آن پارچهی منفور که مابین انگشتانِ دستم سروری میکرد، حالا سُر خورد و روی سرامیکهای شیری رنگِ، به زمین افتاد.
قلب درماندهام برای تپیدن ناز میکرد و تکتک ارگانهای بدنم از این شوک لعنتی، گویی به انهدام رسیده بود!
آقای فرزامی با گامهای بلند به سمتِ من گام برمیداشت و با هرقدم، احساسات مرا نیز لگدمال میکرد. اصلاً چرا این مغز معیوبم هنوز این مردِ نامرد را آقا خطاب میکرد! مگر خر مغزم را گاز گرفته بود؟
توانم را جمع کردم و از روی صندلی برخاستم، قطرات درشت عرق روی مهرههای کمرم دانهدانه سُر میخورد و از حجم اضطرابی که بهجان میخریدم، دلپیچهای شدید گریبانگیرم شده بود.
درست یک قدمیِ من ایستاد و مانند گربهای کوچک، سرش را کج کرد.
آن مردمکهای تیرهاش مابین گداختههای خون میلغزید و عطر زنندهی سیگار، از لباسِ تنش سفاکانه برمن میتاخت.
- مَهرو.
دستش را بالا آورد و با انگشت اِشاره، طرهای از موهای آشفتهام را روی صورتم ریخت.
- میدونستی اسمت خیلی قشنگه!
دیوانهوار موی لجبازم را از گردیِ صورتم کنار زد و به چشمان متحیرم خیره ماند.
- تو امشب مال منی، خُب!
دلم میخواست از این مخمصهی هولناک خلاص شوم، در این زندانِ سرد هیچ اکسیژنی برای تنفس پیدا نمیشد و اگر میماندم بیشک، از خفهگی نابود میشدم!
کیف مشکی رنگم را از روی صندلی برداشتم و به غدّهای که داخل حنجرهام مدام بزرگ و بزرگتر میشد، رخصت ترکیدن دادم.
- تو یه آشغالی... فکر کردی من مثل تو پَستم! مرتیکهی عوضی من رو قاطیِ کثافتکاریهات نکن.
به سمت درب شکلاتی رنگ دویدم.
با کف دست، گلوی متورم شدهام را نوازش کردم تا آن بغض لعنتی بشکند، تا آن قطرات جمع شده داخل نگاهم پایین بچکد. ترس و اضطرابی که بهجانم نفوذ کرده بود حتی اشک ریختن را از یادم برده بود.
قبل از باز کردن دربِ سالن، آن اندام ورزیدهی نحس مقابل جسم مرتعشم قرار گرفت.
باز هم هجوم تند سیگار زیر مشامم دیکتاتوری کرد و آن نگاهِ سرخ، صورتم را از نظر گذراند.
- کجا فرار میکنی کوچولو؟ هنوز باهات کار دارم.
از جیب شلوار خاکستری رنگش، دسته کلیدی بیرون کشید و بیتوجه به من، بهسمت دربِ چوبی چرخید.
صدای چرخش کلید داخل قفل یعنی اتمامِ من... یعنی دیدن کابوسی وحشتناک با چشمانی باز... یعنی عمقِ فاجعه...
دیگر آن حسِ شیرین خستگی ذرّهای داخل وجودم حس نمیشد، افکارم گویی درحال جان دادن بود و قلبم، دیوانهگی میکرد.
بیمحابا زوزهای سهمگین سر دادم.
- چیکار میکنی عوضی؟ چرا دَر رو قفل کردی؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هانیه
0چقد بدجنس 😫😥