پارت چهارده :

این صدای پاشا نبود، نه... این صوت کریه و ضارب حقیقت نداشت.
باز هم مثل قبل، صدایش نه تنها در گوشم بلکه در همه‌ی جانم پیچید.
- مهرو، قایم شدی عزیزم!
جسم مرتعش خود را در آغوش کشیدم و همراه با ضجه‌های دردناکم، فریاد زدم:
- گمشو... گمشو...
صدای تق‌تق پاشنه‌های آن کفش، مدام به اتاقم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من بیشتر از قبل مانند شمع در این اتاق آب می‌شدم.
- مهرو، می‌دونی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    وایییی دلم داداش خواست

    ۸ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا کنه به برادرش لااقل بگه تا شاید بتونه کمکش کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی مریم گلی😍🌱

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون عالی بود🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌹🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️