پارت چهارده :

این صدای پاشا نبود، نه... این صوت کریه و ضارب حقیقت نداشت.
باز هم مثل قبل، صدایش نه تنها در گوشم بلکه در همه‌ی جانم پیچید.
- مهرو، قایم شدی عزیزم!
جسم مرتعش خود را در آغوش کشیدم و همراه با ضجه‌های دردناکم، فریاد زدم:
- گمشو... گمشو...
صدای تق‌تق پاشنه‌های آن کفش، مدام به اتاقم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من بیشتر از قبل مانند شمع در این اتاق آب می‌شدم.
- مهرو، می‌دونی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    وایییی دلم داداش خواست

    ۸ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا کنه به برادرش لااقل بگه تا شاید بتونه کمکش کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی مریم گلی😍🌱

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون عالی بود🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌹🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!