پارت نوزده :

کاغذ را کف دست‌هایم مچاله کردم و در همان حین با آستین‌ بارانی‌ام، نم اشک را از نگاهم پس زدم.
دیگر نمی‌دانستم چه‌چیزی درست است و چه‌چیزی غلط!
دیگر نمی‌دانستم باید بمانم یا این گونه وهم‌آلود از این شهر متواری شوم!
دلم به ماندن نبود و مغزم هم با رفتن مشکل داشت. از طرفی نمی‌دانستم اگر پدر غزل این موضوع را می‌فهمید چه بلایی سرش می‌آورد! از سوی دیگر منِ وامانده، منِ بی‌چاره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    عالی بود بانو جان ✨👌🏻❤️

    ۹ ماه پیش
  • سحر

    0

    حداقل دوست خوبی داره

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    0

    قلمتونو دوس دارم قشنگه .داستانو همچنان دنبال میکنم وبرای شمابانوی خلاق آرزوی موفقیت دارم

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی ازهمراهیت لیلا جان، قطعا وجود شما انگیزه‌ای هست برای ادامه دادن به رمان😍🌿

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️