تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت نوزده :
کاغذ را کف دستهایم مچاله کردم و در همان حین با آستین بارانیام، نم اشک را از نگاهم پس زدم.
دیگر نمیدانستم چهچیزی درست است و چهچیزی غلط!
دیگر نمیدانستم باید بمانم یا این گونه وهمآلود از این شهر متواری شوم!
دلم به ماندن نبود و مغزم هم با رفتن مشکل داشت. از طرفی نمیدانستم اگر پدر غزل این موضوع را میفهمید چه بلایی سرش میآورد! از سوی دیگر منِ وامانده، منِ بیچاره
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هانیه
0عالی بود بانو جان ✨👌🏻❤️