پارت دوازده :

پتوی کِرمی رنگ را دور خود پیچاندم و درست مرکز تختم نشستم. فضای تاریک اتاق درست مثل قلبم بود، تیره و سرشار از ترس...
آرام و قرار نداشتم، باز هم همان دل‌پیچه‌ی لعنتی سراغم آمده بود و من به‌خاطر این اضطراب، زیر شکنجه‌های گوناگون جان می‌دادم.
باریکه‌های نور ماه از لابه‌لای پرده‌ی حریر یاسی رنگ، روی فرش قرمز رنگ اتاقم رَد درخشان خود را متلاشی می‌کرد و حالا این اتاقِ تاریک، دیگر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    خوب بود 🌹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏💐🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!