لیست کلیه پارتهای رمان تبهکار هوسباز : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 41
سجاد با قلبی تپنده پلک زد. همانطور که عرق از سر و صورتش میچکید با خشم خیره در صورت دختر غرید: - حتی شیطونم جلوت کم میاره! طلوع قهقه زنان سرش را عقب برد. در حالی که ردیف دندانهایش مشخص بودند خندید و بعد بلند گفت: - خوشم اومد! این رو به عنوان تعریف در نظر میگیرم جناب سروان! بعد سمت در قدم برداشت...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 42
سجاد وحشت زده از حرکت ایستاد و طلوع با بیرحمی کامل تیر بعدی را شلیک کرد. جلوی چشمهای خیس سجاد تیر دد هوا به گردش در آمد و در یک لحظه بعد به گوش دختر بعدی برخورد کرد. دختر جیغ گوش خراشی سر داد و گوشش را از درد زیاا به میلهی اسیر شده به آن چسباند. در حالی که میگریست و خودش را به آهن میکوبید فر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 43
زیرا صدای شلیک یک تیر دیگر از سمت آن دختر ها برخاست. با صدای جیغ آنها ادغام شد و بعد تیر درست از کنار گونهی سجاد عبور کرد. زیرا سجاد نسبتا خوب واکنش نشان داد و البته که هدفگیری صاحب اسلحه واقعا افتضاح بود! طلوع نگران رضا را رها کرد، با دیدن رد باریک خون روی گونهی سجاد که زخم شده بود، با خشم ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 44
دو ساعت بعد وقتی ماشین وارد عمارت شد، سجاد گذر ماشین از زیر درخت های سر به فلک کشیده را نگریست و با خود گفت احتمالا آخرین دیدارش با این باغ است. ماشین به نرم ترین شکل ممکن در پارکینگ متوقف شد. طلوع به محض ایستادن ماشین دستش را سمت در برد و بدون آنکه منتظر الکس بماند، در را گشود و از ماشین پایین آ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 45
طلوع خرامان از اتاق بیرون رفت ف و نگبهان ها پشتش خارج شدند. وقتی در بسته شد سجاد خود را روی زمین کشاند و به خواهرش رساند. صورت خونی بهار را با درد در آغوش کشید و گذاشت خواهرش در سینهی پهن و ناامن برادرش گریه کند. خود نیز بالای سر خواهرش گریست و گذاشت اندوهش خالی شود. این تباهی تاوان کدام اشباهش ...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 46
در آن بیست دقیقه زمان واقعا انگار نگذشت. زیرا برای سجاد طولانی ترین لحظهی عمرش بود. اما در نهایت باید اتفاق میافتاد و بعد سجاد دلش را به دریا زد. حالا در حالی که دوش حمام را میبست و غسلش را انجام داده بود، سعی کرد بغض چنگ زده به گلویش را نگه دارد. باید میتوانست، باید... طلوع حولهی لباسی را ر...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 47
کنایه، تهدید یا معامله، به راستی این چیست؟ طلوع خندان زبانش را به گردن سجاد کشید و با لذت نجوا کرد: - با این حساب همه چیز عالی پیش میره! سجاد لبخند خستهای زد. خداراشکر! طلوع را رها کرد اما دختر در آغوش او باقی ماند. سرش را روی سینهی سجاد نهاد و بعد چشم هایش را بست. سجاد هم نگاهش را به سقف دوخت...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 48
وقتی نگهبان آن صندلی جدید آبی رنگ را درست کنار صندلی ابریشم قرار داد، سجاد سری به نشانهی تشکر تکان داد و منتظر شد تا آنها زحمت را کم کنند. هر دو نگهبان منتظر به ابریشم نگاه کردند و وقتی او را ساکت و خیره به آب استخر یافتند، یکی از آن ها یک شورت هم روی صندلی گذاشت و بعد با تعظیم دور شدند. سجاد ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 49
با آنکه آب سرد نبود اما بدن سجاد از سرما لرزید. یک سال... یک سال کامل یعنی سیصد و شصت و پنج روز قرار بود هر صبح تا شب با او باشد؟ خدایا! نفس سنگینی کشید و حواسش را جمع کرد. خیره به دختری که خیلی خیلی نزدیک بود، مضطرب آب دهانش را قورت داد. او باید مهریهای در نظر میگرفت، پس با یک نفس عمیق دیگر، خ...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 50
فصل بیست و چهار بزرگترین عضو خاندان خوانزاده هنوز اولین قدم را درون زمین باغ نگذاشته بود. اما این باعث نمیشد طلوع ملقب به ابریشم سرخ تمام تمرکزش را روی آن نگذارد. عمو بهزاد آمده بود، اما سوال این است که چرا، چرا حالا که طلوع داشت با سجاد بازی میکرد و لذت میبرد یادش افتاده بیاید و به برادر زا...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 51
طلوع که بدنش گر گرفته و بخاطر اضطراب فکرش درست کار نمیکرد، خشمگین دستهایش را روی سینهی سجاد گذاشت. با حرص او را به عقب هل داد اما موفق نشد. سجاد محکم دست دیگرش را به تاج صندلی گرفته و نمیگذاشت طلوع او را پس بزند! برای رضا و طلوع این شجاعت و سماجت یک بازیچه واقعا تازگی داشت. زیرا هیچ کدام از ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 52
فریاد رضا در کل سالن پیچید اما همه میدانستند بدون اجازهی خانم زخمی کردن آن برابر با مرگ بود. رضا که تفنگ را شمت پیشانی سجاد نشانه رفته بود، خیره به خانم گفت: - فقط کافیه شما امر کنید تا... - خفه شو! دو کلمه از جانب طلوع آن هم با لحن آرام و ملایم باعث شد رضا خفه خون بگیرد. طلوع خودش را سمت سجاد ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 53
بهزاد دست چپش را بالا آورد و برای خفه کردن رضا به خود زحمت داد. حواسش به سجاد متمرکز بود و این سروان عزیز را بدجور مضطرب، نگران و کلافه کرده بود. لعنتی! حالا میفهمید چرا ابریشم آنقدر استرس داشت. نگاه نافذ این مرد حتی بدن شیر را هم میلرزاند چه برسد به یک پلیس تازه کار که... مرد در کمال بهت و غاف...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 54
با آنکه قدش از عمویش کوتاهتر بود اما مصمم و استوار به او نگریست. همه ساکت اند و به آنها نگاه میکنند. رضا آب دهانش را مضطرب قورت داد که بهزاد با چشمک کوتاهی پوزخند زد. - اینم یه وجه دیگشه! صدای باز شدن در و پیچیدن صدای قدم هایی که گویا از یک کفش زنانه به گوش میرسید باعث شد طلوع و بهزاد هر دو ا...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 55
سجاد متحیر ابرویش را بالا انداخت. بله این را درست گفت! اما برای آنکه بیشتر همه چیز را بهم بریزد و آن دختر را اذیت کند، با لبخند پهنی خطاب به آن فرزانه خانم گفت: - در واقع با اصرار ایشون ناچار شدم... طلوع به سرعت میان حرفش پرید و دوباره قهقه زد. با دندان های ردیف سفید رنگش گفت: - در واقع سجاد خیل...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 56
با سوال فرزانه، طلوع همچنان خیره به سجاد سکوت اختیار کرد. این یک تهدید نبود، نه وقتی این شیطان خود صورت خواهرش با دفتر اشتباه گرفته بود! سجاد که مردمکهایش می لرزیدند پلک زد و نفسش را در صورت طلوع بیرون داد. سرش را بالا گرفت و با در آغوش کشیدن طلوع بلند خندید. - الان میایم خاله جان. طل... برای یک...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 57
یک جمله کافی بود تا ابریشم با خشم از پشت میز برخیزد. اینبار دیگر نمیتوانست خوددار باشد. نگهبان ها با صدای بد پایه های صندلی که روی زمین کشیده شد هوشیار به اربابشان خیره شدند. رضا محتاط دستش را سمت اسلحه برد. طلوع در حالی که نگاهش بین عمو و خاله در گذر بود غرید: - شماها واقعا برای چی اومدین؟ مط...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 58
فصل بیست و پنج ده دقیقهی کامل دختر روی صندلی میز غذاخوری نشسته و بکوب پای راستش را با ریتم متوالی به زمین میکوبید. طوری اعصابش بهم ریخته بود که هیچکس از جمله رضا، جرئت حرف زدن نداشت. ده دقیقهی کامل، سجاد زمان گرفت است. مدام نگاهش از حیاط به ساعت روی دیوار و از ساعت، به حیاط و باغ جابجا میشد....
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 59
سجاد آب دهانش را مستاصل قورت داد. سیب گلویش جابجا شد که طلوع با لذت بیشتری به سراغ دکمهی دوم رفت. - شاید غیر مستقیم حرف دلت رو زدی! نگاه سجاد به چشمهای دختر خیره ماند. جرئت نداشت جای دیگری را نگاه کند. ضربان قلبش داشت از کنترل خارج میشد. این چه احساس مزخرفی بود که هربار با نزدیک شدن این دختر ب...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 60
همانطور که به چهارچوب در تکیه داده بود، با لبخند شدمی سمت میز قدم برداشت. در حالی که از کشوی آن یک جفت دستکش یکبار مصرف بیرون میآورد، با وسواس مشغول پوشیدن آنها شد و در همان حین گفت: - صندلی بیارین. یکی از نگهبان ها بازوی سجاد را رها کرد و بلافاصله از اتاق خارج شد. سجاد که نمیدانست اینبار ق...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
