دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تبهکار هوسباز اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان تبهکار هوسباز

  • زبان فارسی
  • 114.9K 👁
  • 240 ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تبهکار هوسباز

داستان در مورد یک ستوان است که به تازگی ترفیع گرفته و به درجه سروانی رسیده است. اما بنابردلایلی بدون اینکه خود خبر داشته باشد توجه ابریشم سرخ، تبهکار هوسبازی که میل زیادش میان خلافکارها پیچیده است را به خود جلب کرده. طلوع خوان‌زاده ملقب به ابریشم سرخ کسی که کلیه انسان‌ها را برای سگ مشتری‌اش کادو پیچ می‌کند، خواهر سروان سجاد احمدی را به عنوان محموله می‌دزدد تا سجاد با پای خود به عمارت او بیاید. حالا یک چیز مطرح است، علاقه‌ی به ظاهر شدید طلوع به لمس کردن و در عوض وحشت سجاد از لمس شدن توسط یک زن، این موضوع باعث می‌شود تبهکار سادیسمی که مغز انسان را برای درمان بیماری مشتری پولدارش، درون یک يخچال ارسال می‌کند، شب و روز با سروان عزیزش درگیری های عاشقانه و فیزیکی داشته باشد! در این بین عشق ناگهان در می‌زند و با لگد وارد عمارت می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده:
بعد سال‌ها دوباره با ژانر جنایی برگشتم. از وقتی تقدیر خونین رو نوشتم خیلی وقت گذشته و امیدوارم این یکی حسابی به دلتون بشینه چون؟ این با اون فرق داره! پیش از هرچیز از خانم ستاره لطفی و زهرا رمضانی ممنونم که کمک کردن و باعث شدن ذهنم باز بشه.
چیزی که اهمیت زیادی داره روحیه خواننده‌های این رمان هست. تا حد امکان در تلاشم که این اثر به درد همه روحیه‌ای بخوره اما از کسانی که روحیات لطیف، حساس و ظریفی دارند تمنا دارم این رمان رو نخونند. چون این اثر شدیدا روی شکنجه و آزار و اذیت مانور میده. همون‌طور که از اسمش مشخصه توی محور مسائل ممنوعه می‌گرده که باز نمیشن و در حد انتقال مفهوم هستند اما در رابطه با صحنه‌های جنایی، هیچ ارفاقی نیست و کامل و واضح قراره همه‌چیز توصیف بشه. پس اگر تحمل خوندن متن‌های چندش‌آور، خون‌ریزی و شکنجه رو ندارید، نخونید.
توجه: این اثر دارای انتقال درک بیماری مرتبط به روانشناسی و مدارک علمی است.
به نام خدا
صدای زجه‌هایش شاید گوش فلک را کر می‌کرد اما قرار نبود روی پسری که آخرین دلسوزی‌اش را فدای قطع نکردن انگشت اشاره نفر کناریش کرده بود، تاثیر بگذارد. سجاد احمدی، مردی که نامش را به وفور از دهان دیگران شنیده بود. پسری که به عنوان پادوی ابریشم سرخ میان خلافکارهای این شاخه نامش بر زبان افتاده اما هیچکس جرئت نداشت او را این‌چنین بی‌ارزش خطاب کند. او به گویی محبوب ابریشم سرخ به حساب می‌آمد و هر کس که به این پسر بی‌احترامی می‌کرد، انگار به ابریشم سرخ بی‌ادبی کرده بود. از آخرین باری که یکی از نگهبان هایش را سر برید چون سجاد را بخاطر بدبختی‌اش مسخره کرده بود، هیچکس جرئت نداشت به چشم های این پسر حتی نیم‌نگاهی بیاندازد.
با نزدیک شدن جلاد، باری دیگر تمام عزمش را جزم کرد و صدایش را از ته گلویش بالا آورد. نعره کشید و تقاضا کرد تا موهایش را رها کنند. التماس کرد تا آن میخ داغ را توی نافش که از قبل برشته شده بود، فرو نکنند اما مگر برایشان اهمیت داشت؟ او را هنگامی گرفته بودند که سعی داشت آخرین محموله را فراری دهد. اگر ابریشم سرخ او را همان موقع سر بریده بود، شاید حالش به دل او سوخته و رحم کرده بود اما قرار نبود به همین راحتی بمیرد. میخ درون گوشت زخمی و خونی‌اش فرو رفت و جیغش را در آورد‌. این بار دهمی بود که داشتند او را شکنجه می‌کردند تا نام کسانی که همدستش بودند را لو بدهد. بار ها اسامیه توی ذهنش را بیان کرده بود. زمزمه وار، نعره کشان، گریان و هر لحنی که نیاز بود به کار گرفته بود تا باورش کنند. محمد نجفی، علی رمضانی و طاها مونیخ. سه نفری که قرار بود وقتی او دخترها را از اتاق های کوچک خارج می‌کرد، نگهبان ها را بی هوش کرده و فراریشان بدهند. اما فقط او گیر افتاده بود و آن سه نفر با یک چشم برهم زدن ناپدید شده بودند. ابریشم سرخ هنوز به سراغش نیامده بود اما می‌دانست وقتی بیاید دیگر چیزی از روح و جسمش باقی نمی‌ماند. ابریشم سرخ با کسی سر رحم نداشت، کلمه‌ی رحم را اصلا درک نمی‌کرد.
بوی گوشت سوخته فضای نیمه‌تاریک زیرزمین را پر کرده است. شکنجه‌گر عقب رفت و میخ را که با انبر گرفته بود، دوباره روی آتش نگه داشت تا مجدد داغ گردد. پسر خمار گونه به داغ شدن و قرمز گشتن میخ آهنی نگریست. با همه‌ی این‌ها هنوز حاضر بود بیست بار دیگر این میخ را درون بدنش فرو کنند اما آن زن شیطانی را به چشم نبیند.
سجاد در حالی که به دیوار روبرویش تکیه داده و بوی گوشت سوخته را استشمام می‌کرد، پاهایش را روی هم گرداند و نگاه بی رمقش را به پسر بیست ساله‌ی روبرویش دوخت. پسری که رضا نام داشت و بخاطر یتیم بودنش، به این گروه پیوسته بود. کسی که از اعتماد و لطف بانو سو استفاده کرده و حالا داشت تقاص خیانتش را پس می‌داد. سجاد دست به سینه نگاهش را از پسر که خون از دهانش بیرون آمده و داشت از زخمش چرک بیرون می‌زد، پایین آورد. گویا یکی از بچه‌ها دندانش را شکسته بود. وقتی به شکم چرک آلود و بد بوی پسر رسید کلافه آب دهانش را بر زمین سیمانی انداخت و با صدای زمختش که بدجور در زیرزمین پیچید پرسید:
- هنوز نمی‌خوای چیزی بگی؟ برات بس نیست؟
رضا که مثل بچه‌های خردسال گریه می کرد، سرش را به چپ و راست تکان داد. به سختی از لای زبان زخم شده و لب های پاره گشته زمزمه کرد:
- چند بار بگم؟ طاها مونیخ...
سجاد دستش را در هوا تکان داد تا مانع از حرف زدن پسر شود. سپس تکیه‌اش را از دیوار گرفت و جلو آمد. وقتی به آن پسر زخمی و کبود نزدیک شد، خم گشت و پایش را بالا آورد. آن را روی زانوی آسیب دیده‌ی پسر نهاد که قبل تر هنگام فرار آن را شکسته بودند. رضا دادش به هوا رفت و به خود پیچید اما زنجیرها نمی گذاشتند آزادانه دردش را ابراز کند. در حالی که به خود می‌پیچید و گریه می‌کرد، موهایش در دستان بهداد کشیده شد و در کمال بی‌رحمی میخ تازه داغ شده هم درون ناف برشته و تاول زده‌اش توسط سهراب فرو رفت. پسر از عجز و ناتوانی که به صندلی بسته شده‌ بود، نعره‌ای از اعماق وجودش کشید. طوری که گلویش آسیب دید و به گمانم حنجره‌اش پاره شد. در همان حین سجاد در صورتش با کمال بی‌رحمی و وقاحت گفت:
- این اَدا اطوار ها دردی رو دوا نمی‌کنه.
کمی سکوت و صدای نعره مرد همه‌جا را در برگرفت. طوری که گویی هرگز قرار نبود تمام شود. دردی ابدی که پایانش قابل تصور نیست. صدای جلز و ولز گوشت در آن زیرزمین طنین انداز شده بود که کسی صدایش زد.
- آقا سجاد، محموله جدید رسیده.
سجاد بیخیال ادامه‌ی بازجویی شد و سرش را بالا آورد. در میان استشمام بوی گوشت کباب شده، با دیدن ده زن و مرد تازه رسیده که همگی ترسیده و وحشت زده بودند، پوزخند زد. زانویش را پایین آورد و در حالی که رضا را پشت سرش رها می‌کرد تا توسط شکنجگرهایش زجر بکشد تا زبان باز کند، به محموله جدید نزدیک شد. آرش که او را آقا سجاد نامیده بود کنار رفت تا راه برایش باز شود. ده مرد نگهبان دیگر نیز کنار ایستاده‌بودند اما طوری که راه بازگشت مسدود باشد و همزمان سرشان پایین بود تا با سجاد چشم تو چشم نشوند. آرش همان‌طور که کنار سجاد ایستاده و با نگاهی متکبر آن زن و مرد هایی که از تمام رنج سنی بودند را از بالا می‌نگریست، گفت:
- یکی‌شون خیلی تلاش کرد فرار کنه.
با انگشت اشاره دختر جوانی را نشان داد که تنها بیست سال سن داشت. یک دختر آشفته که شالش را پاره کرده بودند. مانتویش خاکی و خونی بود و شلوارش نیز به شدت آلوده به ادرار و مدفوع است. گویی از ترس خودش را خراب کرده باشد.
سجاد با دقت دخترک را نگریست. داشت از آرنجش خون می‌آمد. گونه‌ی سمت راستش نیز کبود شده است. خب گویا کتک خورده اما اگر بار ها تلاش کرده فرار کند قطعا امیدی دارد. یعنی کسی آن طرف این دیوار ها انتظارش را می‌کشد؟
خب، دیگر اهمیتی ندارد! پوزخند زد و با لحنی که هیچ خوشایند نبود چیزی زمزمه کرد. طوری که صدایش به مانند نوای فراخوان شیطان به گوش رسید.
- بیارش توی اتاق!
آرش به سرعت لبخند گشادی بر لب نشاند و چشم بلند بالایی گفت. داشت چاپلوسی می‌کرد! این را خر هم می‌فهمید چه رسد به سجاد که خود سروان دایره جنایی بود. اما سجاد اهمیتی نداد، با اشتیاق به سمت اتاقی که در آن زیر زمین بزرگ، با سیمان و بلوک ساخته شده بود قدم برداشت. از کنار منقل های آتش گذشت و توجهی به ابزار شکنجه نکرد. وقتی در اتاق را گشود و واردش شد، تخت سفید رنگ به او لبخند زد و بعد صدای داد و هوار دخترک به گوش رسید که تقلا می کرد و سعی داشت فرار کند. به هر حال او حقش بود آخرین تلاش‌هایش را برای نجات بکند و سجاد نیز مایل بود با لذت تمام به اولین التماس‌هایش گوش بدهد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تبهکار هوسباز

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۴ روز پیش

درود به همگی**وظیفه خودم دونستم بابت این یک هفته بی نظمی که داشتم توضیح بدم. **دل درد شدید مشکوک به آپاندیس داشتم و حسابی درگیر بودم.**این دو روز هم بیمارستان بودم و تا مرز عمل رفتم😁🫩**ولی خب فعلا جستم، ولی به گفته پزشک یهو اگر درد شدید بشه باید عمل کنم.**خلاصه که این مدت بهم ریخته بودم شرمنده بابت بی نظمی. **و اینکه دارو هام عوض شدن، پس احتمالا یکم لنگ بزنم تو نوشتن، بازم پیشاپیش ممنونم که درک می‌کنید. 🌸

نظرات رمان تبهکار هوسباز
  • شقایق

    در پارت 580

    نویسنده عزیز الان بهتری؟ حالت خوبه؟

    ۱۱ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خداروشکر بهترم، دارم باز برمیگردم به حالت سابق، انشالله فردا سه پارت ارسال می‌کنم

    ۹ ساعت پیش
  • zeynab

    0

    ان شاءالله هرچه زودتر خوب بشی نویسنده عزیز❤️

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دل🌸

    ۲ روز پیش
  • مهین

    در پارت 580

    بلا به دور باشه امیدوارم زودتر خوب بشی

    ۴ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم♥️

    ۴ روز پیش
  • هستی

    0

    سلام،دیروز پارت نداشتیم،امروزم نداریم؟!

    ۷ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود من بیمارستان هستم، متاسفانه نه

    ۷ روز پیش
  • هستی

    0

    نگران شدم عزیزم،امیدوارم هر مشکلی که هست حل بشه❤️

    ۷ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله، فعلا احتمالا فردا عمل بشم.🙏

    ۷ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 580

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دلم میخواد بزنم تو سر خودم چون شدیدا باهات موافقم🫤🤦🏻‍♀️

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 580

    با زورش ک نمیتونه حداقل با هوشش باید فرار کنه ولی متاسفانه خیلی خنگ بازی داره سجاد توروخدا بخودت بیا تو پلیسی یعنی 😵 💫😵 💫😵 💫

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مشکل اون اینکه نمی‌تونه بیخیال وجدانش بشه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 580

    ای خدا وجدان چی میگه وقتی زنتشه دیگه محرمش بابا با دلش را بیا تا بتونی فرار کنی 😑😐

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم حرفیه والا

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دوست دارم قبول کنه عروسکه اما مثل عروسک رفتار نکنه. این عادیه؟

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    در پارت 580

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂🤦🏻‍♀️

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 581

    طلوع کی غروب میکنه 🫠 سجادو کشت نویسنده میشه ادامشو زودی بزاری😉

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حتما🌸

    ۱ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 580

    از جسور بودن طلوع خیلی خوشم میاد:)🙌

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم

    ۱ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 580

    طلوووع،چکار داری میکنییی دخترررر؟😃😃😉

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁😂

    ۱ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 570

    طلوع دختر جذاب منه:)))

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سجادم پسر جذاب منه

    ۲ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 570

    آدم میمونه دلش برای طلوع بسوزه یا اینکه بگه حقش بود🥲

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا، دوگانگی بدیه

    ۲ هفته پیش
  • بهار

    در پارت 560

    سلام پارت جدید نداریم؟☹ فکر کردم رمان حذف شده... کلی گشتم تا پیداش کردم

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام دارم اماده میکنم تا چند دقیقه دیگه ارسال میشه.

    ۲ هفته پیش
  • شقایق

    در پارت 560

    وایییی امروز مگه یکشنبه نیست؟ چرا پارت جدید نداریم😭😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چون من حالم بده

    ۲ هفته پیش
  • شقایق

    در پارت 560

    یعنی این هفته پارت نداریم😭😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشالله بتونم امروز بنویسم

    ۲ هفته پیش
  • برکه

    در پارت 550

    سجاد ارامت بگیره نفهم

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ارامت بگیره یعنی چی؟

    ۳ هفته پیش
  • برکه

    در پارت 550

    یعنی بشین سر جات شیطونی نکن 😂😂

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهان نشنیده بودم تاحالا😁😍

    ۳ هفته پیش
  • برکه

    در پارت 550

    فارسی کرمانشاهیه 😂

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهان جالب بود

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 561

    ممنون خاله جان که به فکر انرژی و روحیه زنانه طلوع هستی 😂😂😂 بهتر یکمم به فکر اقا پلیسمون باشی

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟