دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تبهکار هوسباز اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان تبهکار هوسباز

  • زبان فارسی
  • 134K 👁
  • 279 ❤️
  • 2.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

داستان در مورد یک ستوان است که به تازگی ترفیع گرفته و به درجه سروانی رسیده است. اما بنابردلایلی بدون اینکه خود خبر داشته باشد توجه ابریشم سرخ، تبهکار هوسبازی که میل زیادش میان خلافکارها پیچیده است را به خود جلب کرده. طلوع خوان‌زاده ملقب به ابریشم سرخ کسی که کلیه انسان‌ها را برای سگ مشتری‌اش کادو پیچ می‌کند، خواهر سروان سجاد احمدی را به عنوان محموله می‌دزدد تا سجاد با پای خود به عمارت او بیاید. حالا یک چیز مطرح است، علاقه‌ی به ظاهر شدید طلوع به لمس کردن و در عوض وحشت سجاد از لمس شدن توسط یک زن، این موضوع باعث می‌شود تبهکار سادیسمی که مغز انسان را برای درمان بیماری مشتری پولدارش، درون یک يخچال ارسال می‌کند، شب و روز با سروان عزیزش درگیری های عاشقانه و فیزیکی داشته باشد! در این بین عشق ناگهان در می‌زند و با لگد وارد عمارت می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده:
بعد سال‌ها دوباره با ژانر جنایی برگشتم. از وقتی تقدیر خونین رو نوشتم خیلی وقت گذشته و امیدوارم این یکی حسابی به دلتون بشینه چون؟ این با اون فرق داره! پیش از هرچیز از خانم ستاره لطفی و زهرا رمضانی ممنونم که کمک کردن و باعث شدن ذهنم باز بشه.
چیزی که اهمیت زیادی داره روحیه خواننده‌های این رمان هست. تا حد امکان در تلاشم که این اثر به درد همه روحیه‌ای بخوره اما از کسانی که روحیات لطیف، حساس و ظریفی دارند تمنا دارم این رمان رو نخونند. چون این اثر شدیدا روی شکنجه و آزار و اذیت مانور میده. همون‌طور که از اسمش مشخصه توی محور مسائل ممنوعه می‌گرده که باز نمیشن و در حد انتقال مفهوم هستند اما در رابطه با صحنه‌های جنایی، هیچ ارفاقی نیست و کامل و واضح قراره همه‌چیز توصیف بشه. پس اگر تحمل خوندن متن‌های چندش‌آور، خون‌ریزی و شکنجه رو ندارید، نخونید.
توجه: این اثر دارای انتقال درک بیماری مرتبط به روانشناسی و مدارک علمی است.
به نام خدا
صدای زجه‌هایش شاید گوش فلک را کر می‌کرد اما قرار نبود روی پسری که آخرین دلسوزی‌اش را فدای قطع نکردن انگشت اشاره نفر کناریش کرده بود، تاثیر بگذارد. سجاد احمدی، مردی که نامش را به وفور از دهان دیگران شنیده بود. پسری که به عنوان پادوی ابریشم سرخ میان خلافکارهای این شاخه نامش بر زبان افتاده اما هیچکس جرئت نداشت او را این‌چنین بی‌ارزش خطاب کند. او به گویی محبوب ابریشم سرخ به حساب می‌آمد و هر کس که به این پسر بی‌احترامی می‌کرد، انگار به ابریشم سرخ بی‌ادبی کرده بود. از آخرین باری که یکی از نگهبان هایش را سر برید چون سجاد را بخاطر بدبختی‌اش مسخره کرده بود، هیچکس جرئت نداشت به چشم های این پسر حتی نیم‌نگاهی بیاندازد.
با نزدیک شدن جلاد، باری دیگر تمام عزمش را جزم کرد و صدایش را از ته گلویش بالا آورد. نعره کشید و تقاضا کرد تا موهایش را رها کنند. التماس کرد تا آن میخ داغ را توی نافش که از قبل برشته شده بود، فرو نکنند اما مگر برایشان اهمیت داشت؟ او را هنگامی گرفته بودند که سعی داشت آخرین محموله را فراری دهد. اگر ابریشم سرخ او را همان موقع سر بریده بود، شاید حالش به دل او سوخته و رحم کرده بود اما قرار نبود به همین راحتی بمیرد. میخ درون گوشت زخمی و خونی‌اش فرو رفت و جیغش را در آورد‌. این بار دهمی بود که داشتند او را شکنجه می‌کردند تا نام کسانی که همدستش بودند را لو بدهد. بار ها اسامیه توی ذهنش را بیان کرده بود. زمزمه وار، نعره کشان، گریان و هر لحنی که نیاز بود به کار گرفته بود تا باورش کنند. محمد نجفی، علی رمضانی و طاها مونیخ. سه نفری که قرار بود وقتی او دخترها را از اتاق های کوچک خارج می‌کرد، نگهبان ها را بی هوش کرده و فراریشان بدهند. اما فقط او گیر افتاده بود و آن سه نفر با یک چشم برهم زدن ناپدید شده بودند. ابریشم سرخ هنوز به سراغش نیامده بود اما می‌دانست وقتی بیاید دیگر چیزی از روح و جسمش باقی نمی‌ماند. ابریشم سرخ با کسی سر رحم نداشت، کلمه‌ی رحم را اصلا درک نمی‌کرد.
بوی گوشت سوخته فضای نیمه‌تاریک زیرزمین را پر کرده است. شکنجه‌گر عقب رفت و میخ را که با انبر گرفته بود، دوباره روی آتش نگه داشت تا مجدد داغ گردد. پسر خمار گونه به داغ شدن و قرمز گشتن میخ آهنی نگریست. با همه‌ی این‌ها هنوز حاضر بود بیست بار دیگر این میخ را درون بدنش فرو کنند اما آن زن شیطانی را به چشم نبیند.
سجاد در حالی که به دیوار روبرویش تکیه داده و بوی گوشت سوخته را استشمام می‌کرد، پاهایش را روی هم گرداند و نگاه بی رمقش را به پسر بیست ساله‌ی روبرویش دوخت. پسری که رضا نام داشت و بخاطر یتیم بودنش، به این گروه پیوسته بود. کسی که از اعتماد و لطف بانو سو استفاده کرده و حالا داشت تقاص خیانتش را پس می‌داد. سجاد دست به سینه نگاهش را از پسر که خون از دهانش بیرون آمده و داشت از زخمش چرک بیرون می‌زد، پایین آورد. گویا یکی از بچه‌ها دندانش را شکسته بود. وقتی به شکم چرک آلود و بد بوی پسر رسید کلافه آب دهانش را بر زمین سیمانی انداخت و با صدای زمختش که بدجور در زیرزمین پیچید پرسید:
- هنوز نمی‌خوای چیزی بگی؟ برات بس نیست؟
رضا که مثل بچه‌های خردسال گریه می کرد، سرش را به چپ و راست تکان داد. به سختی از لای زبان زخم شده و لب های پاره گشته زمزمه کرد:
- چند بار بگم؟ طاها مونیخ...
سجاد دستش را در هوا تکان داد تا مانع از حرف زدن پسر شود. سپس تکیه‌اش را از دیوار گرفت و جلو آمد. وقتی به آن پسر زخمی و کبود نزدیک شد، خم گشت و پایش را بالا آورد. آن را روی زانوی آسیب دیده‌ی پسر نهاد که قبل تر هنگام فرار آن را شکسته بودند. رضا دادش به هوا رفت و به خود پیچید اما زنجیرها نمی گذاشتند آزادانه دردش را ابراز کند. در حالی که به خود می‌پیچید و گریه می‌کرد، موهایش در دستان بهداد کشیده شد و در کمال بی‌رحمی میخ تازه داغ شده هم درون ناف برشته و تاول زده‌اش توسط سهراب فرو رفت. پسر از عجز و ناتوانی که به صندلی بسته شده‌ بود، نعره‌ای از اعماق وجودش کشید. طوری که گلویش آسیب دید و به گمانم حنجره‌اش پاره شد. در همان حین سجاد در صورتش با کمال بی‌رحمی و وقاحت گفت:
- این اَدا اطوار ها دردی رو دوا نمی‌کنه.
کمی سکوت و صدای نعره مرد همه‌جا را در برگرفت. طوری که گویی هرگز قرار نبود تمام شود. دردی ابدی که پایانش قابل تصور نیست. صدای جلز و ولز گوشت در آن زیرزمین طنین انداز شده بود که کسی صدایش زد.
- آقا سجاد، محموله جدید رسیده.
سجاد بیخیال ادامه‌ی بازجویی شد و سرش را بالا آورد. در میان استشمام بوی گوشت کباب شده، با دیدن ده زن و مرد تازه رسیده که همگی ترسیده و وحشت زده بودند، پوزخند زد. زانویش را پایین آورد و در حالی که رضا را پشت سرش رها می‌کرد تا توسط شکنجگرهایش زجر بکشد تا زبان باز کند، به محموله جدید نزدیک شد. آرش که او را آقا سجاد نامیده بود کنار رفت تا راه برایش باز شود. ده مرد نگهبان دیگر نیز کنار ایستاده‌بودند اما طوری که راه بازگشت مسدود باشد و همزمان سرشان پایین بود تا با سجاد چشم تو چشم نشوند. آرش همان‌طور که کنار سجاد ایستاده و با نگاهی متکبر آن زن و مرد هایی که از تمام رنج سنی بودند را از بالا می‌نگریست، گفت:
- یکی‌شون خیلی تلاش کرد فرار کنه.
با انگشت اشاره دختر جوانی را نشان داد که تنها بیست سال سن داشت. یک دختر آشفته که شالش را پاره کرده بودند. مانتویش خاکی و خونی بود و شلوارش نیز به شدت آلوده به ادرار و مدفوع است. گویی از ترس خودش را خراب کرده باشد.
سجاد با دقت دخترک را نگریست. داشت از آرنجش خون می‌آمد. گونه‌ی سمت راستش نیز کبود شده است. خب گویا کتک خورده اما اگر بار ها تلاش کرده فرار کند قطعا امیدی دارد. یعنی کسی آن طرف این دیوار ها انتظارش را می‌کشد؟
خب، دیگر اهمیتی ندارد! پوزخند زد و با لحنی که هیچ خوشایند نبود چیزی زمزمه کرد. طوری که صدایش به مانند نوای فراخوان شیطان به گوش رسید.
- بیارش توی اتاق!
آرش به سرعت لبخند گشادی بر لب نشاند و چشم بلند بالایی گفت. داشت چاپلوسی می‌کرد! این را خر هم می‌فهمید چه رسد به سجاد که خود سروان دایره جنایی بود. اما سجاد اهمیتی نداد، با اشتیاق به سمت اتاقی که در آن زیر زمین بزرگ، با سیمان و بلوک ساخته شده بود قدم برداشت. از کنار منقل های آتش گذشت و توجهی به ابزار شکنجه نکرد. وقتی در اتاق را گشود و واردش شد، تخت سفید رنگ به او لبخند زد و بعد صدای داد و هوار دخترک به گوش رسید که تقلا می کرد و سعی داشت فرار کند. به هر حال او حقش بود آخرین تلاش‌هایش را برای نجات بکند و سجاد نیز مایل بود با لذت تمام به اولین التماس‌هایش گوش بدهد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تبهکار هوسباز

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۱ ماه پیش

برای رسوندن تعداد کامنت به عدد اعلامی، می تونید در مورد این موارد حرف بزنید. **در مورد چیز های ساده ای حرف بزنید. **مثلا: الان که دارم رمان رو می خونم یاد فلان خاطره ای افتادم. (می تونید تعریفش کنید. خوشحال میشم خاطراتتون رو بشنوم. بعضی وقت ها ایده خوبی برای نوشتن هستن.)**یا در مورد آینده ی رمان حدس بزنید. (که من نه رد می کنم نه تایید تا اسپویل نشه.)**می تونید جواب همدیگه رو بدید. **یا مثلا در مورد اتفاقی که امروز براتون افتاده بگید.**می تونید از ایده هایی که دارید برای رمان بگید. **از کتابی که اخیرا خوندین.**از چیزای دیگه و...**پس دفعه بعد که گفتم تعداد کامنت به فلان عدد برسه پارت می ذارم دیگه می دونید در مورد چی کامنت بذارید. ☘️**

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 278 رای
5 ★
76%
4 ★
21%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تبهکار هوسباز

  • دختر ابلیس

    در پارت 1061

    عزیزم عکس خشایار رو هم بزار دیگه کنجکاو شدیم

    ۵ ساعت پیش
  • هستی

    0

    آره،خشایار هم بذار

    ۲۷ دقیقه پیش
  • افشار

    در پارت 1080

    دل رو که داده معلومه ولی نباید وا بده به این زودی

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم حرفیه

    ۲ روز پیش
  • هستی

    در پارت 1080

    سجاد وای به حالت طلوع رو بازی بدی😏

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انگار داره همین کار رو میکنه

    ۳ روز پیش
  • هستی

    0

    غلط اضافه می کنه..پسره ی ..دخترر منو اذیت نکنید🙂

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چی بگم 😞

    ۳ روز پیش
  • هستی

    در پارت 1080

    چه خوبه ولی ۴روز در هفته پارت گذاری باشه:)

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره🤭

    ۳ روز پیش
  • افشار

    در پارت 1080

    سجاد داره زود با طلوع راه میاد غرور پارت های قبلی سجاد رو بیشتر دوس داشتم

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید دل داده

    ۳ روز پیش
  • افشار

    در پارت 1060

    عجب اسمی گذاشت سجاد آخه خرسی به اون اسم بعد نمی خوره تیکه تیکه کنه می خوره زبون در بیاره و دم تکون بده

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂 شاید بخاطر طلوع

    ۳ روز پیش
  • مهین

    در پارت 1080

    عالی مثل همیشه و از این که پارت زیاد میزارید متشکرم

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربان شما 🌸

    ۳ روز پیش
  • افشار

    0

    یه چن روز گوشی نداشتم خانم نویسنده الان دارم با هم می خونم این پارت ها رو خسته نباشید واقعا

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم😍♥️

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 1080

    البته شاید کمی بی انصافی باشه که از این زاویه کنیم و بگیم داره با احساسات یه دختر بازی میکنه اونم دختری که تشنه محبته.. ولی خود طلوع جایی برای دلسوزی نگه نداشته لعنتی

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بی انصافی که هست ولی چی بگم

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 1080

    آفرین سجاد همینجوری خرش کن

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ روز پیش
  • شقایق

    در پارت 1070

    نبابا کی گفته طلوع مودیه🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اصلا هم نیست 😌😂

    ۳ روز پیش
  • Kki

    در پارت 750

    خسته نباشید

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم 😍

    ۳ روز پیش
  • تارا

    در پارت 1070

    دوس دارم متین زودتر وارد داستان بشه ببینم این غول مرحله اخر چق زور داره

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤭 غول مرحله آخر

    ۳ روز پیش
  • Kki

    0

    خیلی قشنگه ممنون

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی♥️

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 1070

    ای سجاد حسابی داری توی این عشق ممنوعه و خطرناک غرق میشیا

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نگرانشم

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️