رمان تبهکار هوسباز
- به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
- 58 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 114.9K 👁
- 240 ❤️
- 1K 💬
خلاصه رمان عاشقانه تبهکار هوسباز
داستان در مورد یک ستوان است که به تازگی ترفیع گرفته و به درجه سروانی رسیده است. اما بنابردلایلی بدون اینکه خود خبر داشته باشد توجه ابریشم سرخ، تبهکار هوسبازی که میل زیادش میان خلافکارها پیچیده است را به خود جلب کرده. طلوع خوانزاده ملقب به ابریشم سرخ کسی که کلیه انسانها را برای سگ مشتریاش کادو پیچ میکند، خواهر سروان سجاد احمدی را به عنوان محموله میدزدد تا سجاد با پای خود به عمارت او بیاید. حالا یک چیز مطرح است، علاقهی به ظاهر شدید طلوع به لمس کردن و در عوض وحشت سجاد از لمس شدن توسط یک زن، این موضوع باعث میشود تبهکار سادیسمی که مغز انسان را برای درمان بیماری مشتری پولدارش، درون یک يخچال ارسال میکند، شب و روز با سروان عزیزش درگیری های عاشقانه و فیزیکی داشته باشد! در این بین عشق ناگهان در میزند و با لگد وارد عمارت میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 58
فصل بیست و پنج ده دقیقهی کامل دختر روی صندلی میز غذاخوری نشسته و بکوب پای راستش را با ریتم متوالی به زمین میکوبید. طوری اعصابش بهم ریخته بود که هیچکس از جمله رضا، جرئت حرف زدن نداشت. ده دقیقهی کامل، سجاد زمان گرفت است. مدام نگاهش از حیاط به ساعت روی دیوار و از ساعت، به حیاط و باغ جابجا میشد....
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 57
یک جمله کافی بود تا ابریشم با خشم از پشت میز برخیزد. اینبار دیگر نمیتوانست خوددار باشد. نگهبان ها با صدای بد پایه های صندلی که روی زمین کشیده شد هوشیار به اربابشان خیره شدند. رضا محتاط دستش را سمت اسلحه برد. طلوع در حالی که نگاهش بین عمو و خاله در گذر بود غرید: - شماها واقعا برای چی اومدین؟ مط...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 56
با سوال فرزانه، طلوع همچنان خیره به سجاد سکوت اختیار کرد. این یک تهدید نبود، نه وقتی این شیطان خود صورت خواهرش با دفتر اشتباه گرفته بود! سجاد که مردمکهایش می لرزیدند پلک زد و نفسش را در صورت طلوع بیرون داد. سرش را بالا گرفت و با در آغوش کشیدن طلوع بلند خندید. - الان میایم خاله جان. طل... برای یک...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 55
سجاد متحیر ابرویش را بالا انداخت. بله این را درست گفت! اما برای آنکه بیشتر همه چیز را بهم بریزد و آن دختر را اذیت کند، با لبخند پهنی خطاب به آن فرزانه خانم گفت: - در واقع با اصرار ایشون ناچار شدم... طلوع به سرعت میان حرفش پرید و دوباره قهقه زد. با دندان های ردیف سفید رنگش گفت: - در واقع سجاد خیل...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان تبهکار هوسباز
درود به همگی**وظیفه خودم دونستم بابت این یک هفته بی نظمی که داشتم توضیح بدم. **دل درد شدید مشکوک به آپاندیس داشتم و حسابی درگیر بودم.**این دو روز هم بیمارستان بودم و تا مرز عمل رفتم😁**ولی خب فعلا جستم، ولی به گفته پزشک یهو اگر درد شدید بشه باید عمل کنم.**خلاصه که این مدت بهم ریخته بودم شرمنده بابت بی نظمی. **و اینکه دارو هام عوض شدن، پس احتمالا یکم لنگ بزنم تو نوشتن، بازم پیشاپیش ممنونم که درک میکنید. 🌸

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خداروشکر بهترم، دارم باز برمیگردم به حالت سابق، انشالله فردا سه پارت ارسال میکنم
۹ ساعت پیشzeynab
0ان شاءالله هرچه زودتر خوب بشی نویسنده عزیز❤️
۲ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دل🌸
۲ روز پیشمهین
در پارت 580بلا به دور باشه امیدوارم زودتر خوب بشی
۴ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم♥️
۴ روز پیشهستی
0سلام،دیروز پارت نداشتیم،امروزم نداریم؟!
۷ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود من بیمارستان هستم، متاسفانه نه
۷ روز پیشهستی
0نگران شدم عزیزم،امیدوارم هر مشکلی که هست حل بشه❤️
۷ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انشالله، فعلا احتمالا فردا عمل بشم.🙏
۷ روز پیشمعصومه
در پارت 580این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دلم میخواد بزنم تو سر خودم چون شدیدا باهات موافقم🫤🤦🏻♀️
۱ هفته پیشمعصومه
در پارت 580با زورش ک نمیتونه حداقل با هوشش باید فرار کنه ولی متاسفانه خیلی خنگ بازی داره سجاد توروخدا بخودت بیا تو پلیسی یعنی 😵 💫😵 💫😵 💫
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مشکل اون اینکه نمیتونه بیخیال وجدانش بشه
۱ هفته پیشمعصومه
در پارت 580ای خدا وجدان چی میگه وقتی زنتشه دیگه محرمش بابا با دلش را بیا تا بتونی فرار کنی 😑😐
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم حرفیه والا
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دوست دارم قبول کنه عروسکه اما مثل عروسک رفتار نکنه. این عادیه؟
۱ هفته پیشمهسا
در پارت 580این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂🤦🏻♀️
۱ هفته پیشسارا
در پارت 581طلوع کی غروب میکنه 🫠 سجادو کشت نویسنده میشه ادامشو زودی بزاری😉
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حتما🌸
۱ هفته پیشهستی
در پارت 580از جسور بودن طلوع خیلی خوشم میاد:)🙌
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم
۱ هفته پیشهستی
در پارت 580طلوووع،چکار داری میکنییی دخترررر؟😃😃😉
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😁😂
۱ هفته پیشهستی
در پارت 570طلوع دختر جذاب منه:)))
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سجادم پسر جذاب منه
۲ هفته پیشسارا
در پارت 570آدم میمونه دلش برای طلوع بسوزه یا اینکه بگه حقش بود🥲
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره واقعا، دوگانگی بدیه
۲ هفته پیشبهار
در پارت 560سلام پارت جدید نداریم؟☹ فکر کردم رمان حذف شده... کلی گشتم تا پیداش کردم
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام دارم اماده میکنم تا چند دقیقه دیگه ارسال میشه.
۲ هفته پیششقایق
در پارت 560وایییی امروز مگه یکشنبه نیست؟ چرا پارت جدید نداریم😭😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چون من حالم بده
۲ هفته پیششقایق
در پارت 560یعنی این هفته پارت نداریم😭😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ایشالله بتونم امروز بنویسم
۲ هفته پیشبرکه
در پارت 550سجاد ارامت بگیره نفهم
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارامت بگیره یعنی چی؟
۳ هفته پیشبرکه
در پارت 550یعنی بشین سر جات شیطونی نکن 😂😂
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اهان نشنیده بودم تاحالا😁😍
۳ هفته پیشبرکه
در پارت 550فارسی کرمانشاهیه 😂
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اهان جالب بود
۳ هفته پیشسارا
در پارت 561ممنون خاله جان که به فکر انرژی و روحیه زنانه طلوع هستی 😂😂😂 بهتر یکمم به فکر اقا پلیسمون باشی
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۳ هفته پیش
شقایق
در پارت 580نویسنده عزیز الان بهتری؟ حالت خوبه؟