رمان تبهکار هوسباز
- به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
- 108 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 134K 👁
- 279 ❤️
- 2.1K 💬
خلاصه رمان :
داستان در مورد یک ستوان است که به تازگی ترفیع گرفته و به درجه سروانی رسیده است. اما بنابردلایلی بدون اینکه خود خبر داشته باشد توجه ابریشم سرخ، تبهکار هوسبازی که میل زیادش میان خلافکارها پیچیده است را به خود جلب کرده. طلوع خوانزاده ملقب به ابریشم سرخ کسی که کلیه انسانها را برای سگ مشتریاش کادو پیچ میکند، خواهر سروان سجاد احمدی را به عنوان محموله میدزدد تا سجاد با پای خود به عمارت او بیاید. حالا یک چیز مطرح است، علاقهی به ظاهر شدید طلوع به لمس کردن و در عوض وحشت سجاد از لمس شدن توسط یک زن، این موضوع باعث میشود تبهکار سادیسمی که مغز انسان را برای درمان بیماری مشتری پولدارش، درون یک يخچال ارسال میکند، شب و روز با سروان عزیزش درگیری های عاشقانه و فیزیکی داشته باشد! در این بین عشق ناگهان در میزند و با لگد وارد عمارت میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 108
بیست دقیقهی بعد، هر دو آماده بودند. طلوع یک لباس ورزشی سیاه با خطوط سفید پوشیده بود. در عوض، سجاد یک لباس ورزشی سفید با خطوط سیاه انتخاب کرد. هر دو آماده از عمارت بیرون آمدند. نگهبانها در چهار ماشین هایلوکس مشکی جاگیر شده و آماده بودند تا ماشین خانمشان را دنبال کنند. در حالی که دوشادوش همدیگر...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 107
فصل سی و هشت در چهار روز گذشته، متین دیگر به محمولهها حمله نکرد. در واقع، هیچ نشانهای از او نیست. رضا ماشین متین را تحت نظر دارد اما طبق گفتهی او هیچ فعالیت مشکوکی نداشته. او هر روز صبح از خانهی اجارهایش بیرون می-رود. وارد دفتری با عنوان نیلوفر سیاه میشود و بعد، مشغول چای خوردن با صاحب آنجا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 106
سکوت مطلق در سالن حاکم شد. سنگینی سکوت بر همه فشار آورد تا آنکه طلوع عصبی خندید. خندههایش گویا دست خودش نبودند. قهقه زد و با چشمهایی سرخ پاسخ داد: - واقعا خشایار؟ بعد از اون همه بدبدختی؟ این سوالیه که ازم میپرسی؟ سجاد مشغول جویدن غذایش بود و گوش میداد. هیچ چیز در یک گروه، مخرب تر از تفرقه از ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 105
نگاهش را به سگ داد، ناخواسته خم شد تا او را نوازش کند. سجاد از نیمرخ دختر گونههای سرخش را نگریست که چطور در ارتباط با حیوانی پشمالو واکنش نشان دادهاند. تار های مویی که کنار گوشش پایین آمده بود، او را مانند دختری عادی نشان میداد. او... دلرباست. نگاه طلوع بالا آمد و به سجاد افتاد، همان موقع سج...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان تبهکار هوسباز
برای رسوندن تعداد کامنت به عدد اعلامی، می تونید در مورد این موارد حرف بزنید. **در مورد چیز های ساده ای حرف بزنید. **مثلا: الان که دارم رمان رو می خونم یاد فلان خاطره ای افتادم. (می تونید تعریفش کنید. خوشحال میشم خاطراتتون رو بشنوم. بعضی وقت ها ایده خوبی برای نوشتن هستن.)**یا در مورد آینده ی رمان حدس بزنید. (که من نه رد می کنم نه تایید تا اسپویل نشه.)**می تونید جواب همدیگه رو بدید. **یا مثلا در مورد اتفاقی که امروز براتون افتاده بگید.**می تونید از ایده هایی که دارید برای رمان بگید. **از کتابی که اخیرا خوندین.**از چیزای دیگه و...**پس دفعه بعد که گفتم تعداد کامنت به فلان عدد برسه پارت می ذارم دیگه می دونید در مورد چی کامنت بذارید. ☘️**
هستی
0آره،خشایار هم بذار
۲۷ دقیقه پیشافشار
در پارت 1080دل رو که داده معلومه ولی نباید وا بده به این زودی
۲ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم حرفیه
۲ روز پیشهستی
در پارت 1080سجاد وای به حالت طلوع رو بازی بدی😏
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انگار داره همین کار رو میکنه
۳ روز پیشهستی
0غلط اضافه می کنه..پسره ی ..دخترر منو اذیت نکنید🙂
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چی بگم 😞
۳ روز پیشهستی
در پارت 1080چه خوبه ولی ۴روز در هفته پارت گذاری باشه:)
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره🤭
۳ روز پیشافشار
در پارت 1080سجاد داره زود با طلوع راه میاد غرور پارت های قبلی سجاد رو بیشتر دوس داشتم
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید دل داده
۳ روز پیشافشار
در پارت 1060عجب اسمی گذاشت سجاد آخه خرسی به اون اسم بعد نمی خوره تیکه تیکه کنه می خوره زبون در بیاره و دم تکون بده
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂 شاید بخاطر طلوع
۳ روز پیشمهین
در پارت 1080عالی مثل همیشه و از این که پارت زیاد میزارید متشکرم
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربان شما 🌸
۳ روز پیشافشار
0یه چن روز گوشی نداشتم خانم نویسنده الان دارم با هم می خونم این پارت ها رو خسته نباشید واقعا
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم😍♥️
۳ روز پیشمهسا
در پارت 1080البته شاید کمی بی انصافی باشه که از این زاویه کنیم و بگیم داره با احساسات یه دختر بازی میکنه اونم دختری که تشنه محبته.. ولی خود طلوع جایی برای دلسوزی نگه نداشته لعنتی
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بی انصافی که هست ولی چی بگم
۳ روز پیشمهسا
در پارت 1080آفرین سجاد همینجوری خرش کن
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۳ روز پیششقایق
در پارت 1070نبابا کی گفته طلوع مودیه🤣🤣
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اصلا هم نیست 😌😂
۳ روز پیشKki
در پارت 750خسته نباشید
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم 😍
۳ روز پیشتارا
در پارت 1070دوس دارم متین زودتر وارد داستان بشه ببینم این غول مرحله اخر چق زور داره
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭 غول مرحله آخر
۳ روز پیشKki
0خیلی قشنگه ممنون
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی♥️
۳ روز پیشمهسا
در پارت 1070ای سجاد حسابی داری توی این عشق ممنوعه و خطرناک غرق میشیا
۳ روز پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نگرانشم
۳ روز پیش

دختر ابلیس
در پارت 1061عزیزم عکس خشایار رو هم بزار دیگه کنجکاو شدیم