پارت پنجاه و نهم :

سجاد آب دهانش را مستاصل قورت داد. سیب گلویش جابجا شد که طلوع با لذت بیشتری به سراغ دکمه‌ی دوم رفت.
- شاید غیر مستقیم حرف دلت رو زدی!
نگاه سجاد به چشم‌های دختر خیره ماند. جرئت نداشت جای دیگری را نگاه کند. ضربان قلبش داشت از کنترل خارج میشد. این چه احساس مزخرفی بود که هربار با نزدیک شدن این دختر به او دست می داد؟ این چه حس عجیبی است!
طلوع با آرامشخاصی دکمه های باقی‌مانده را گشود و ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!