پارت چهل و چهارم :

دو ساعت بعد وقتی ماشین وارد عمارت شد، سجاد گذر ماشین از زیر درخت های سر به فلک کشیده را نگریست و با خود گفت احتمالا آخرین دیدارش با این باغ است. ماشین به نرم ترین شکل ممکن در پارکینگ متوقف شد. طلوع به محض ایستادن ماشین دستش را سمت در برد و بدون آنکه منتظر الکس بماند، در را گشود و از ماشین پایین آمد. با آن کفش پاشنه دار و کت سبزش که حالا لکه‌های خون رضا رویش پاشیده بود سمت عمارت قدم برداشت. سÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    واقعا انتظار این یکیو نداشتم ای صورتم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😎

    ۵ ماه پیش
  • M

    0

    مرگ ناقوس مرگ به صدا در اومده ممکنه عشق طلوع به سجاد در نهایت باعث مرگ خودش بشه و شاید خسته است و میخواد همین هم بشه بمیره اما عشق رو تجربه کنه ولیکن سجاد براش یار نمیشه اما به آرزویش میرسونتش

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید اینطور نباشه

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    پس کراشم (علی رضوی) کی میاد🥲😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی میاد

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    چه عااالیییییی... شدیدا مشتاق حضورشم😁♥️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آم... فکر نکنم وقتی بیاد خوشحال بشی

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    ای بابا... همین الان رمانت هزار تا معمای حل نشده واسم ساخته، اینجوریم که گفتی ذهنم بیشتر درگیر شد🥲 ولی از اونجایی که اصلا از طلوع خوشم نمیاد حس میکنم باید از این پلیس جدیده خوشم بیاد... یعنی امیدوارم انقدر قوی باشه که طلوعو بنشونه سرجاش😅

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله این‌طوری که گفتی باشه🤭

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    یاخدا... با این حرفت پیشاپیش نگران علی جونم شدم🥲 با وجود این طلوع خدا به همشون رحم کنه🤦 ♀️😅

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا باید خدا به همشون رحم کنه

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    سجاد پلیسه قطعا زورش میچربه ، باید چاقو رو از دستش میکشید ، میکرد تو صورت خودش ، 🥲بهار زیبااا ، حتما با دیدن صورتش خودکشی میکنه 😭 سجاد نباید کوتاه میومد مرگ یه بار شیون یه باررر 🥲

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    همون بار قبلی درس عبرت نشد؟

    ۶ ماه پیش
  • مهین

    0

    وای منم ناراحت بهارم اون هم زیبایی اش بین رفت با اون خطهای که طلوع تو صورتش انداخت والان سجاد چقدر پشیمون هستش ولی کاری که شده

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه کاریه که شده دیگه حالا شاید درس عبرتی برای سجاد بشه

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی خوب بود،طلوع چقدر جذابه برام:)

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای چقدر هیجانی شدهههه😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره😭

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    0

    سجاد با اون حرفش انگار بنزین ریخت تو آتیش.صورت بهار به اون خوشگلییییی داغون کرد😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سجاد باید بفهمه طلوع واقعا چه جور آدمیه.

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای خدایا... باورم نمیشهههههه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هعی حقیقت تلخه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️