پارت چهل و چهارم :

دو ساعت بعد وقتی ماشین وارد عمارت شد، سجاد گذر ماشین از زیر درخت های سر به فلک کشیده را نگریست و با خود گفت احتمالا آخرین دیدارش با این باغ است. ماشین به نرم ترین شکل ممکن در پارکینگ متوقف شد. طلوع به محض ایستادن ماشین دستش را سمت در برد و بدون آنکه منتظر الکس بماند، در را گشود و از ماشین پایین آمد. با آن کفش پاشنه دار و کت سبزش که حالا لکه‌های خون رضا رویش پاشیده بود سمت عمارت قدم برداشت. س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    واقعا انتظار این یکیو نداشتم ای صورتم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😎

    ۳ ماه پیش
  • M

    0

    مرگ ناقوس مرگ به صدا در اومده ممکنه عشق طلوع به سجاد در نهایت باعث مرگ خودش بشه و شاید خسته است و میخواد همین هم بشه بمیره اما عشق رو تجربه کنه ولیکن سجاد براش یار نمیشه اما به آرزویش میرسونتش

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید اینطور نباشه

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    پس کراشم (علی رضوی) کی میاد🥲😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی میاد

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    چه عااالیییییی... شدیدا مشتاق حضورشم😁♥️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آم... فکر نکنم وقتی بیاد خوشحال بشی

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    ای بابا... همین الان رمانت هزار تا معمای حل نشده واسم ساخته، اینجوریم که گفتی ذهنم بیشتر درگیر شد🥲 ولی از اونجایی که اصلا از طلوع خوشم نمیاد حس میکنم باید از این پلیس جدیده خوشم بیاد... یعنی امیدوارم انقدر قوی باشه که طلوعو بنشونه سرجاش😅

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله این‌طوری که گفتی باشه🤭

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    یاخدا... با این حرفت پیشاپیش نگران علی جونم شدم🥲 با وجود این طلوع خدا به همشون رحم کنه🤦 ♀️😅

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا باید خدا به همشون رحم کنه

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    سجاد پلیسه قطعا زورش میچربه ، باید چاقو رو از دستش میکشید ، میکرد تو صورت خودش ، 🥲بهار زیبااا ، حتما با دیدن صورتش خودکشی میکنه 😭 سجاد نباید کوتاه میومد مرگ یه بار شیون یه باررر 🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    همون بار قبلی درس عبرت نشد؟

    ۴ ماه پیش
  • مهین

    0

    وای منم ناراحت بهارم اون هم زیبایی اش بین رفت با اون خطهای که طلوع تو صورتش انداخت والان سجاد چقدر پشیمون هستش ولی کاری که شده

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه کاریه که شده دیگه حالا شاید درس عبرتی برای سجاد بشه

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی خوب بود،طلوع چقدر جذابه برام:)

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای چقدر هیجانی شدهههه😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره😭

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    سجاد با اون حرفش انگار بنزین ریخت تو آتیش.صورت بهار به اون خوشگلییییی داغون کرد😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سجاد باید بفهمه طلوع واقعا چه جور آدمیه.

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای خدایا... باورم نمیشهههههه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هعی حقیقت تلخه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!