پارت پنجاه و هفتم :

یک جمله کافی بود تا ابریشم با خشم از پشت میز برخیزد. این‌بار دیگر نمی‌توانست خوددار باشد. نگهبان ها با صدای بد پایه های صندلی که روی زمین کشیده شد هوشیار به ارباب‌شان خیره شدند. رضا محتاط دستش را سمت اسلحه برد. طلوع در حالی که نگاهش بین عمو و خاله در گذر بود غرید:
- شماها واقعا برای چی اومدین؟ مطمئنم اون فرشته‌ی لعنتی بهتون همه چیز رو گفته!
در دلش قسم خورد فرشته را اسیر کرده و یکی یÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    طلوع دختر جذاب منه:)))

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سجادم پسر جذاب منه

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    آدم میمونه دلش برای طلوع بسوزه یا اینکه بگه حقش بود🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا، دوگانگی بدیه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️