پارت پنجاه و هفتم :

یک جمله کافی بود تا ابریشم با خشم از پشت میز برخیزد. این‌بار دیگر نمی‌توانست خوددار باشد. نگهبان ها با صدای بد پایه های صندلی که روی زمین کشیده شد هوشیار به ارباب‌شان خیره شدند. رضا محتاط دستش را سمت اسلحه برد. طلوع در حالی که نگاهش بین عمو و خاله در گذر بود غرید:
- شماها واقعا برای چی اومدین؟ مطمئنم اون فرشته‌ی لعنتی بهتون همه چیز رو گفته!
در دلش قسم خورد فرشته را اسیر کرده و یکی ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    طلوع دختر جذاب منه:)))

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سجادم پسر جذاب منه

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    آدم میمونه دلش برای طلوع بسوزه یا اینکه بگه حقش بود🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا، دوگانگی بدیه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!