پارت پنجاه :

فصل بیست و چهار

بزرگ‌ترین عضو خاندان خوان‌زاده هنوز اولین قدم را درون زمین باغ نگذاشته بود. اما این باعث نمیشد طلوع ملقب به ابریشم سرخ تمام تمرکزش را روی آن نگذارد. عمو بهزاد آمده بود، اما سوال این است که چرا، چرا حالا که طلوع داشت با سجاد بازی می‌کرد و لذت می‌برد یادش افتاده بیاید و به برادر زاده‌اش سر بزند؟
طلوع کلافه برای ششمین‌بار نگاهش را به پنجره‌های تمام قد سالن داد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    1

    بوس فقط راه حل بوسه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    0

    فردا امتحان دارم و همچنان دارم رمان میخونم عالیه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    افرین بهت، چون رمان و به امتحان ارجحیت دادی یه پارت هدیه میدم

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    0

    هوراااااااا

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    امتحان فردات هرچی شد به منم خبر بده🌸

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    0

    بعد از خوندن رمانت تا پنج صبح بیدار بودم و درس خوندم ایشالاه نمرمم خوب میشه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    افرین بهت، ایشالله

    ۵ ماه پیش
  • Aram

    0

    نمیاد؟ یعنی؟؟؟؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    کی نمیاد؟

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    خانم نویسنده عزیز، نمیدونی این موزیکایی ک میزاری چقدررررررر برای تصویرسازی بهتر کمک میکنه❤️ 🔥🫶

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سعی میکنم نزدیک ترین فضا رو به رمان داشته باشه. باعث شادیمه.

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای خدایا... اصلا قابل پیش بینی نیس😑فقط استرس دارم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خب خداروشکر

    ۵ ماه پیش
  • Aram

    0

    وای وای واس اینجوری که من سکته میکنم برا سجاد یعنی طلوع کنار میاد؟ راستی چرا حس میکنم طلوع از سجاد میخواد عموش رو بکشه؟ من جنایی فکر میکنم یعنی؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یعنی الان طلوع با سجاد راه بیاد یا نیاد؟

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    1

    نویسنده لطفا تند تند پست بزار اینقد ما رو اذیت نکن 🥲

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چشم 😁

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️