پارت پنجاه :
فصل بیست و چهار
بزرگترین عضو خاندان خوانزاده هنوز اولین قدم را درون زمین باغ نگذاشته بود. اما این باعث نمیشد طلوع ملقب به ابریشم سرخ تمام تمرکزش را روی آن نگذارد. عمو بهزاد آمده بود، اما سوال این است که چرا، چرا حالا که طلوع داشت با سجاد بازی میکرد و لذت میبرد یادش افتاده بیاید و به برادر زادهاش سر بزند؟
طلوع کلافه برای ششمینبار نگاهش را به پنجرههای تمام قد سالن داد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۳ ماه پیششقایق
0فردا امتحان دارم و همچنان دارم رمان میخونم عالیه
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
افرین بهت، چون رمان و به امتحان ارجحیت دادی یه پارت هدیه میدم
۳ ماه پیششقایق
0هوراااااااا
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امتحان فردات هرچی شد به منم خبر بده🌸
۳ ماه پیششقایق
0بعد از خوندن رمانت تا پنج صبح بیدار بودم و درس خوندم ایشالاه نمرمم خوب میشه
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
افرین بهت، ایشالله
۳ ماه پیشAram
0نمیاد؟ یعنی؟؟؟؟؟؟
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
کی نمیاد؟
۳ ماه پیشپونه
0خانم نویسنده عزیز، نمیدونی این موزیکایی ک میزاری چقدررررررر برای تصویرسازی بهتر کمک میکنه❤️ 🔥🫶
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سعی میکنم نزدیک ترین فضا رو به رمان داشته باشه. باعث شادیمه.
۳ ماه پیشپونه
0وای خدایا... اصلا قابل پیش بینی نیس😑فقط استرس دارم
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خب خداروشکر
۳ ماه پیشAram
0وای وای واس اینجوری که من سکته میکنم برا سجاد یعنی طلوع کنار میاد؟ راستی چرا حس میکنم طلوع از سجاد میخواد عموش رو بکشه؟ من جنایی فکر میکنم یعنی؟
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یعنی الان طلوع با سجاد راه بیاد یا نیاد؟
۳ ماه پیشمعصومه
1نویسنده لطفا تند تند پست بزار اینقد ما رو اذیت نکن 🥲
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چشم 😁
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
1بوس فقط راه حل بوسه