پارت چهل و پنجم :
طلوع خرامان از اتاق بیرون رفت ف و نگبهان ها پشتش خارج شدند. وقتی در بسته شد سجاد خود را روی زمین کشاند و به خواهرش رساند. صورت خونی بهار را با درد در آغوش کشید و گذاشت خواهرش در سینهی پهن و ناامن برادرش گریه کند. خود نیز بالای سر خواهرش گریست و گذاشت اندوهش خالی شود. این تباهی تاوان کدام اشباهش بود؟ این عذاب تاوان کدام گناه زندگیش بود؟
فصل بیست و دو
خورشید رفته و جایش را به م
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سیگار نکش 👩🦯 خوب نیست
۳ ماه پیشبرکه
1تا اخر رمان تریاکم میکشم سیگار چیه😂
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ببین سجاد با این همه بدبختی سیگار نمیکشه
۳ ماه پیشبرکه
0بیچاره شد یجورایی
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بدبخت گشت
۳ ماه پیشفاطمه
0تا الآن نظر نداده بودم، داشتم بکوب میخوندم. قلمت صمیمیه چیزی که باعث شد بخوام برات بنویسم اینه که روی کلیشه معکوس کار کردی... همیشه دخترا توی داستانا مجبور به تنفروشی میشدن ولی الآن یه پسر جالبه ولی نکته ای که اذیتم میکنه اینه که سجاد یه پلیسه ولی به اندازه یه پلیس باهوش و آموزش دیده نیست.
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود ای کاش بیشتر کامنت بذاری اینطوری منم انرژی میگیرم و بیشتر پارت میذارم. در رابطه با سجاد و پلیس بودنش، اون تازه به درجه سروانی رسیده، قبلا ستوان بوده و پرونده های سریالی و طولانی نداشته. برای همینم تجربه ای نداره.
۳ ماه پیشدینا
0دلم براش میسوزه..نمیتونم خودمو جای اون تصور کنم
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بهتره تصور نکنی
۳ ماه پیشHajar
0و سجاد برای همیشه با دنیای پسرونه ی خودش خداحافظی کرد 😂😂😂
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 اره
۴ ماه پیشM
0پاسخ های تان به دستم رسیدبانووتازه متوجه شدم نویسنده بزرگی هستید، شرمنده شدم خیلی نظر دادم زین پس رعایت میکنم اولین باره ازین اپ استفاده میکنم نو آموزم ! عذرخواهی میکنم مجبور شدید چند باره پاسخ بدید
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نه اتفاقا خوشحال شدم نظر هاتون رو خوندم.
۴ ماه پیشM
0این سوال مشکوکه بخاطر دوست داشتن ما این سجاد رو خمیر نکن داریم جدی به جریان نگاه میکنیم این گوی و این میدان شما فقط پیش برو بعد این رمان طی سال های آینده متوجه میشیم امضا کردن برگه اهدای عضو کم تر شده
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینکه برگه های اهدای عضو تغییر کنن یا نه دست من نیست. خط داستانی از قبل نوشته شده. نظرات روی خط داستان تاثیر نمیذاره.
۴ ماه پیشM
0اگه ترسیدن از تغییر ناگهانی و تحت فشار که از آدما ترسناک ترین ورژن خودشونو میسازه دوست داشتنه بله معتقدم بدکرد و الان میشه گفت به مرحله آیی میرسه که نه پسرمادرشه نه برادر برای خواهرش نه عشقی برای طلوع
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سجاد فقط تن به طلوع داد، هنوز طور دیگه ای نشده
۴ ماه پیشمهین
0😘😘😘😘❤️❤️❤️
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یهو یادم اومد فردا یکشنبه ست😎 پس پارت هدیه نداریم
۴ ماه پیشمهین
0سلام نویسنده عزیز لطفا لطفا پارت هدیه بدین
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اخر شب میدم♥️
۴ ماه پیشAram
0عاشق قلمت شدم منتظر ادامه شم به جز عاشق قلمت بودن عاشق سجاد شدم پسرکم عوض شد 🙃🙃🙃
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخارمه♥️
۴ ماه پیشپونه
0وای این آهنگم خیلییییییییییییی به فضا می خورد.
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اررهه من پیر شدم تا پیدا کردم
۴ ماه پیشپونه
0ارزششو داشتتت
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خب خداروشکر 😍
۴ ماه پیشپونه
0ولی چرخش داستان خیلی جالب بود، اینکه سجاد بالاخره فهمید که توی موقعیت بد نمیتونی خوب بمونی خیلی قشنگ به قلم کشیده شد
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره، بالاخره باید تغییر میکرد اما مهم اینکه تمام تلاشش رو بکنه، حالا بدون پشیمونی بقیه راه رو جلو میره.
۴ ماه پیشپونه
0الهی بگردم برای سجاد و بهار 😭
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😔
۴ ماه پیشزهره
0واقعا چرا انقد پسرا راحتن تو هر اتفاقی ولی دختر بدبخته عالمه
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چون از نظر آدمای قدیمی دختری که خوشگل و باکره نباشه فایده نداره ای کاش این نوع تفکر عوض بشه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
1برم سیگاری ب خاطر سجاد بکشم 🚬